حق نداری با دوست پسرم اینطوری صحبت کنی part
«حق نداری با دوست پسرم اینطوری صحبت کنی...!» part ²
آقای کیم اینو گفت و پول نقد توی صورت چان پرت کرد که عینکی که چان زده بود جا به جا شد
+با عصبانیت خم شدم و عینک چان و برداشتم و دادی زدم. «حق نداری با دوست پسرم اینطوری صحبت کنی! حد خودتو بدون ! اینکه تا الان چیزی بهت نگفتم بخاطر احترام بوده! ولی الان فهمیدم ارزش ذره احترامم نداری!!!»
!«چ...چی....دوست پسر؟!...من...»
+«خفه شو!» برگشتم رو به چان و عینکش رو براش زدم و موهاش و مرتب کردم و دست و گرفتم و کشیدم به سمت بیرون
«-ا/ت...»
+«من متاسفم خیلی خیلی متاسفم که با همچین آدمایی شریک بودم و توی شرکتش کار میکردم خیلی خیلی متاسفم من-»
تا خواستم حرف بزنم به آغوش گرم و نرم چان مواجه شدم که داشت موهام رو نوازش میکرد
-«اشکالی ندارم قربونت برم...تقصیر تو نیست فدات شم». موهاش رو بوسیدم و نوازش میکردم
+«خیلی متاسفم چان...من خیلی احمقم.» اینو گفتم و دستای مشت شده ام توی چشمام فرو میکردم و از ریختن بیشتر اشک جلوگیری میکردم
-دستاش رو آروم برداشتم و اشکاش رو پاک کردم. «گفتم تقصیر تو نیست ا/ت...منم دارم میگم هیچ اشکالی ندارد. من به گارسونم. انتظاری کمتر از این نیست.»
+«چان...با اشک و حرص گفتم... متاسفم...»
-«تمومش کن ا/ت گفتم که تقصیر تو نیست.»
+«بابت گفتن اینهمه متاسفم ، متاسفم »
-لبخندی زدم و سرش رو بوسیدم و بغلش کردم. «میدونی که خیلی دوستت دارم نه؟»
+«منم همینطور...میشه باهم بریم خونه»
-«ولی من تا یک ساعت دیگه شیفت دارم قربونت برم»
+«من پول اون یک ساعت رو میدم فقط بریم.»
-«باشه بزار برم لباسام رو عوض کنم»
+درحالی که چان رفت توی اتاق پشتی که لباس رو عوض کنه منم رفتم سر میز و گوشی و کلیدام رو برداشتم تو روی مدیرم نگاه کردم و گفتم
+«فردا برگه ی استفام رو بهت میدم.» اینو گفتم و رفتم
! «ا/ت...»
+«خانم بنگ. بگو دهنت عادت کنه.»
-دست ا/تو گرفتم و به سمت در رفتیم
!«عجب...بچهای امروزی چقدر پررو شدن.»
+«پررو باباته!!!» از دم در داد زدم که چان دیگه دستمو کشید و منو برد بیرون
-«قربونت برم، کافه رو گذاشتی رو سرت»
+«عصبانیم چان.»
-«من قربون اون عصبانیتت برم.» یه بوس بزرگ گذاشتم روی گونش.« فدات شم...»
آقای کیم اینو گفت و پول نقد توی صورت چان پرت کرد که عینکی که چان زده بود جا به جا شد
+با عصبانیت خم شدم و عینک چان و برداشتم و دادی زدم. «حق نداری با دوست پسرم اینطوری صحبت کنی! حد خودتو بدون ! اینکه تا الان چیزی بهت نگفتم بخاطر احترام بوده! ولی الان فهمیدم ارزش ذره احترامم نداری!!!»
!«چ...چی....دوست پسر؟!...من...»
+«خفه شو!» برگشتم رو به چان و عینکش رو براش زدم و موهاش و مرتب کردم و دست و گرفتم و کشیدم به سمت بیرون
«-ا/ت...»
+«من متاسفم خیلی خیلی متاسفم که با همچین آدمایی شریک بودم و توی شرکتش کار میکردم خیلی خیلی متاسفم من-»
تا خواستم حرف بزنم به آغوش گرم و نرم چان مواجه شدم که داشت موهام رو نوازش میکرد
-«اشکالی ندارم قربونت برم...تقصیر تو نیست فدات شم». موهاش رو بوسیدم و نوازش میکردم
+«خیلی متاسفم چان...من خیلی احمقم.» اینو گفتم و دستای مشت شده ام توی چشمام فرو میکردم و از ریختن بیشتر اشک جلوگیری میکردم
-دستاش رو آروم برداشتم و اشکاش رو پاک کردم. «گفتم تقصیر تو نیست ا/ت...منم دارم میگم هیچ اشکالی ندارد. من به گارسونم. انتظاری کمتر از این نیست.»
+«چان...با اشک و حرص گفتم... متاسفم...»
-«تمومش کن ا/ت گفتم که تقصیر تو نیست.»
+«بابت گفتن اینهمه متاسفم ، متاسفم »
-لبخندی زدم و سرش رو بوسیدم و بغلش کردم. «میدونی که خیلی دوستت دارم نه؟»
+«منم همینطور...میشه باهم بریم خونه»
-«ولی من تا یک ساعت دیگه شیفت دارم قربونت برم»
+«من پول اون یک ساعت رو میدم فقط بریم.»
-«باشه بزار برم لباسام رو عوض کنم»
+درحالی که چان رفت توی اتاق پشتی که لباس رو عوض کنه منم رفتم سر میز و گوشی و کلیدام رو برداشتم تو روی مدیرم نگاه کردم و گفتم
+«فردا برگه ی استفام رو بهت میدم.» اینو گفتم و رفتم
! «ا/ت...»
+«خانم بنگ. بگو دهنت عادت کنه.»
-دست ا/تو گرفتم و به سمت در رفتیم
!«عجب...بچهای امروزی چقدر پررو شدن.»
+«پررو باباته!!!» از دم در داد زدم که چان دیگه دستمو کشید و منو برد بیرون
-«قربونت برم، کافه رو گذاشتی رو سرت»
+«عصبانیم چان.»
-«من قربون اون عصبانیتت برم.» یه بوس بزرگ گذاشتم روی گونش.« فدات شم...»
- ۱۵.۴k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط