{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#شاهنامه # #۴۹ #سهراب و گردافرید

#شاهنامه # #۴۹ #سهراب و گردافرید
سپاهیان به سوی مرز ایران رفتند . دژی به نام دژ سپید بود که ایرانیان به آن دژ مستحکم امید زیادی داشتند و نگهبان هجیر .و گستهم از بزرگان دژ بود که دختری سوارکار و نامدار به نام گردآفرید داشت . وقتی سهراب نزدیک دژ سپید رسید هجیر با اسب به نزد او تاخت .
بعد از زد و خورد زیاد او را به زمین زد پس از سهراب زنهار خواست . سهراب پذیرفت و او را بست
وقتی دختر گژدهم از موضوع آگاه شد خود را آماده نبرد کرد و گیسوانش را زیر زره مخفی کرد و جنگجو طلبید . سهراب به جنگش آمد . ابتدا گردآفرید او را تیرباران کرد و سپس با نیزه با هم جنگیدند و گردآفرید نیزه ای به سمت سهراب پرتاب کرد. سهراب خشمناک جلو آمد و با نیزه به کمربند گردآفرید زد و زره او را درید .گردآفرید تیغ کشید اما سهراب نیزه او را به دو نیم کرد و خشمناک کلاهخود را از سرش درآورد به ناگاه گیسوان دختر پریشان شد . سهراب جا خورد و شگفت زده شد و با خود گفت: زنان ایرانی که اینچنین هستند پس مردانشان چه هستند ؟ . گردآفرید به او گفت : ای دلیر,دو لشکر نظاره گر ما هستند پس اکنون که دژ در تسخیر توست برای من ننگ و عیب مخواه . پس لبخند معنی داری به سهراب زد و چشمانش سهراب را مسحور کرد . سهراب با او تا در دژ آمد و او را آزاد کرد . گردآفرید خود را در دژ انداخت و به بالای دژ رفت و از آنجا به سهراب گفت :ای پهلوان توران برگرد .
. سهراب گفت : من بالاخره تو را به دست می آورم به من قول دادی پس پیمانت چه شد؟ گردآفرید گفت. تو با این یال و کوپال همتایی بین پهلوانان نداری اما اگر شاه کاووس بفهمد که تو از توران سپاه آورده ای شاه و رستم خشمناک می شوند و تو تاب رستم را نداری و شکست می خوری .دریغ است پس به توران برگرد
سهراب گفت : امروز گذشت ما فردا جنگ را از سر می گیریم و بالاخره من تو را به چنگ می آورم . وقتی سهراب برگشت گژدهم نامه ای برای کاووس نوشت که سپاه زیادی برای جنگ نزد ما آمده است با پهلوانی درست مثل رستم است . اوست گژدهم نامه را به پیکی داد
وقتی خورشید سر زد توران آماده جنگ شدند و سهراب قصد دژ کرد کسی را ندید و فهمید شبانه فرار کرده اند .
سهراب دربه در به دنبال گردآفرید بود و افسوس می خورد که چنین دختر زیباوشجاعی را از دست دادم . . ناگهانی آمد و دلم را ربود و رفت .سهراب همینطور خودش را می خورد و نمی خواست کسی به رازش پی ببرد ولی عشق پنهان نمی ماند چون از عشق دختر رنگ به چهره سهراب نمانده بود . هومان باتجربه فهمید که او عاشق شده است پس در فرصتی به او گفت : نباید بیهوده به کسی دل ببندی بخورد .الان تمام یلان ایران به جنگ ما می آیند . تو وقتی جهان را گرفتی همه پریچهرگان از آن تو هستند . از این سخنان سهراب بیدار شد .
@hakimtoosi
دیدگاه ها (۱۴)

جنگل نفرین شده پارت ۳

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 | وقتی یک نفر طرف تو می‌ایستدچند هفته گذشت.دوستی آنها...

رقیب کوچولوی جیمین... صبح روز بعد...جیمین روی مبل نشسته بود ...

🦢 پارت بیست‌وششم | اعتراف ناخواستهبعد از رفتن سونگ‌هو، ساختم...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️جنا زیر لب گفت:«اون داره میاد پایین.»ریگیل...

🖤 پارت بیست‌وچهارم | خانه‌ی قدیمیلانا و جونگکوک جلوی خانه‌ی ...

پارت معرفی. نکته : این داستان هیچ شباهتی به واقیت ندارد و. فقط تخیلات نویسنده هست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط