{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق در دنده آخر

عشق در دنده آخر
پارت : ۲۶

دو روز بعد، محوطه تست اختصاصی JK Motors از صدای موتور ماشین‌های مسابقه‌ای پر شده بود.
قرار بود راننده‌ها قبل از رالی سئول، آخرین آزمایش فنی را انجام دهند.
هانا با شلوار پارچه‌ای مشکی، بادی سفید، کت مسابقه‌ای قرمز و مشکی و موهای دم‌اسبی وارد پیست شد.
دستکش‌های رانندگی‌اش را پوشید و مستقیم به سمت ماشین رفت.
جونگ کوک از اتاق کنترل، تمام حرکات او را زیر نظر داشت.

هانا قبل از روشن کردن ماشین، یک دور کامل دور آن چرخید.
فشار لاستیک‌ها را با گیج اندازه گرفت.
بعد ارتفاع کمک‌فنر جلو را بررسی کرد.
یکی از مهندس‌ها با تعجب پرسید:
«واقعاً لازمه دوباره همه اینا چک بشه؟»

هانا بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
«توی مسابقه، همین چند میلی‌مترها برنده رو مشخص می‌کنن.»
بعد پشت فرمان نشست و موتور را روشن کرد.
صدای یکنواخت موتور داخل پیست پیچید.
او لبخند کوتاهی زد.
«حالا آماده‌ست.»

ماشین با سرعت از گاراژ خارج شد.
هانا یکی‌یکی پیچ‌های پیست را پشت سر گذاشت.
در اتاق کنترل، اطلاعات روی مانیتورها لحظه‌به‌لحظه تغییر می‌کرد.
جونگ کوک با دقت اعداد را نگاه می‌کرد.
سرعت، دمای موتور و زمان هر دور، تقریباً بی‌نقص بود.

همان موقع، یکی از مهندس‌ها گفت:
«دور سوم از همه سریع‌تره.»
جونگ کوک فقط سری تکان داد.
نگاهش هنوز روی مانیتوری بود که موقعیت ماشین هانا را نشان می‌داد.
بی‌اختیار تا وقتی ماشین از پیچ آخر رد نمی‌شد، نفسش را حبس می‌کرد.
اما خودش هم متوجه این عادت تازه نشده بود.

چند دقیقه بعد، هانا ماشین را متوقف کرد.
هنوز از خودرو پیاده نشده بود که تهیونگ با دو بطری آب به سمتش رفت.
یکی را به طرف هانا گرفت.
«خسته نباشی، قهرمان.»

هانا بطری را گرفت و با خنده گفت:
«مرسی، وگرنه از تشنگی می‌مردم.»
تهیونگ خندید.
«بعید می‌دونم چیزی بتونه تو رو شکست بده.»
هر دو با صدای بلند خندیدند.

جونگ کوک از پنجره اتاق کنترل آن‌ها را دید.
بی‌اختیار چند لحظه همان‌جا ایستاد.
نمی‌دانست چرا این صحنه برایش خوشایند نیست.
فقط احساس می‌کرد دوست ندارد کسی این‌قدر راحت باعث خنده هانا شود.

دستیارش کنار او ایستاد.
«آقای جئون، برای جلسه آماده‌اید؟»
جونگ کوک نگاهش را از پایین گرفت.
«پنج دقیقه دیگه.»
اما نگاهش دوباره به سمت پیست برگشت.

هانا در حال توضیح چیزی برای تهیونگ بود.
با دست‌هایش شکل یک موتور را نشان می‌داد و هر دو دوباره خندیدند.
جونگ کوک ناخودآگاه اخم ریزی کرد.
بعد آرام زیر لب گفت:
«کارشون خیلی طول کشید...»

وقتی هانا وارد ساختمان شد، جونگ کوک خیلی عادی گفت:
«ده دقیقه دیگه جلسه داریم.»
هانا با تعجب جواب داد:
«می‌دونم، هنوز هشت دقیقه مونده.»
بعد بی‌خیال از کنارش رد شد.

جونگ کوک چند ثانیه همان‌جا ایستاد.
جوابی برای رفتار خودش نداشت.
نه می‌توانست دلیل ناراحتی‌اش را توضیح دهد...
نه می‌خواست کسی متوجه آن شود.

بعدازظهر همان روز، هنگام بررسی خودروها، یکی از پیچ‌های سکوی تعمیر شل شد.
هانا که متوجه نشده بود، زیر ماشین خم شد.
جونگ کوک از دور این صحنه را دید.
در همان لحظه، سکو صدای بلندی داد.

بدون فکر کردن، با سرعت به سمت هانا دوید.
بازوی او را گرفت و به عقب کشید.
در همان ثانیه، یکی از قطعات فلزی سنگین درست همان جایی افتاد که هانا ایستاده بود.
صدای برخوردش تمام گاراژ را پر کرد.

چند لحظه سکوت برقرار شد.
هانا با تعجب به قطعه فلزی نگاه کرد.
بعد رو به جونگ کوک گفت:
«اگر دو ثانیه دیرتر...»

جونگ کوک هنوز بازوی او را رها نکرده بود.
وقتی متوجه شد، سریع دستش را کنار کشید و با همان لحن همیشگی گفت:
«قبل از کار، تجهیزات رو کامل بررسی کن.»

هانا لبخند کوتاهی زد.
«باشه، رئیس.»

او دوباره مشغول بررسی ماشین شد؛ انگار اتفاق خاصی نیفتاده بود.
اما جونگ کوک چند قدم دورتر ایستاده بود.
ضربان قلبش هنوز از حالت عادی برنگشته بود.
برای اولین بار...
از فکر اینکه ممکن بود اتفاقی برای هانا بیفتد، واقعاً ترسیده بود.

**«و تهیونگ که تمام این صحنه را دیده بود، آرام لبخند زد؛ حالا دیگر مطمئن شده بود که احساس جونگ کوک، فقط یک نگرانی ساده نیست...»**

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡ 
همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارد.
دیدگاه ها (۴)

عشق در دنده آخرپارت : ۲۷ صبح روز بعد، ساختمان مرکزی JK Motor...

عشق در دنده آخرپارت : ۲۸ هوای سئول از اولین ساعات صبح بوی با...

عشق در دنده آخرپارت : ۲۵ صبح روز بعد، ساختمان مرکزی JK Motor...

عشق در دنده آخرپارت : ۲۴ باد خنک کوهستان از میان درخت‌ها عبو...

عشق در دنده آخرپارت : ۲۳ فاصله فراری با خودروی مشکی کمتر از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط