{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق در دنده آخر

عشق در دنده آخر
پارت : ۲۴

باد خنک کوهستان از میان درخت‌ها عبور می‌کرد.
ماشین مشکی هنوز کنار گاردریل دود می‌کرد.
چند مأمور پلیس اطراف خودرو را محاصره کرده بودند.
جونگ کوک کارت فلزی را در دست گرفته بود.
هانا اما نگاهش را از زمین برنمی‌داشت.

او آرام چند قدم جلو رفت.
رد خون روی سنگ‌ها هنوز تازه بود.
کنارش، جای کفش مردی دیده می‌شد که با عجله فرار کرده بود.
هانا روی زانو نشست.
با دقت به رد کفش خیره شد.

«این رد برای یه نفر نیست.»
جونگ کوک کنارش آمد.
«یعنی چی؟»
هانا با انگشت به زمین اشاره کرد.
«اینجا دو مدل کفش دیده می‌شه.»
«یکی زخمی بوده... یکی کمکش کرده فرار کنه.»

فرمانده پلیس هم نزدیک شد.
«خانم پارک، مطمئنید؟»
هانا بدون اینکه سرش را بلند کند، جواب داد:
«ببینید...»
«این ردها عمق بیشتری دارن.»
«یعنی وزن دو نفر روی یک سمت افتاده.»

جونگ کوک به اطراف نگاه کرد.
چند متر آن‌طرف‌تر، رد لاستیک دیگری روی خاک دیده می‌شد.
هانا همان لحظه گفت:
«ماشین دوم.»
«همدستش قبل از تصادف منتظر بوده.»
«به محض توقف، راننده رو سوار کرده و فرار کرده.»

پلیس مسیر را بست و مأمورها شروع به جست‌وجو کردند.
اما هیچ اثری از ماشین دوم پیدا نشد.
انگار از قبل همه چیز برنامه‌ریزی شده بود.
جونگ کوک نفس عمیقی کشید.
پرونده از چیزی که تصور می‌کرد پیچیده‌تر شده بود.

هانا به سمت خودروی تصادفی رفت.
کاپوت را بالا زد.
بخار داغ از موتور بیرون آمد.
او چند ثانیه موتور را نگاه کرد.
بعد لبخند کوتاهی زد.

جونگ کوک پرسید:
«چیزی پیدا کردی؟»
هانا به توربوشارژر اشاره کرد.
«این قطعه تازه تعویض شده.»
«اما نصبش کاملاً غیراصولیه.»
«برای همین فشار موتور از کنترل خارج شده.»

او یکی از شلنگ‌های بوست را جدا کرد.
ترک ریزی روی آن دیده می‌شد.
«وقتی فشار زیاد شده، این شلنگ ترکیده.»
«بعد موتور قدرتش رو از دست داده.»
«به همین خاطر نتونست از پیچ آخر رد بشه.»

جونگ کوک با دقت به قطعات نگاه می‌کرد.
هانا ادامه داد:
«هر کسی این ماشین رو آماده کرده، عجله داشته.»
«یه مکانیک حرفه‌ای همچین اشتباهی نمی‌کنه.»
«ولی یه تیونر ناشی چرا.»

در همین لحظه، یکی از مأمورها از صندوق عقب خودرو صدا زد:
«آقای جئون!»
همه به سمت صندوق رفتند.
داخل آن چند جعبه فلزی قرار داشت.
اما چیزی که توجه همه را جلب کرد، یک لپ‌تاپ ضدضربه بود.

جونگ کوک آن را برداشت.
رمز داشت و خاموش بود.
هانا گفت:
«احتمالاً اطلاعات مأموریت‌ها داخلشه.»
فرمانده پلیس لپ‌تاپ را تحویل واحد جرائم سایبری داد.
«امشب رمزش رو باز می‌کنیم.»

یکی دیگر از مأمورها پاکتی از زیر صندلی پیدا کرد.
داخل پاکت چند نقشه مسیر مسابقات رالی آینده بود.
روی یکی از نقشه‌ها، مسیر مسابقه بزرگ «رالی سئول» با ماژیک قرمز علامت خورده بود.
هانا اخم کرد.

«چرا مسیر مسابقه علامت خورده؟»
جونگ کوک نقشه را از دستش گرفت.
چند نقطه با دایره مشخص شده بودند.
او آرام گفت:
«این نقاط... بهترین جا برای خرابکاری هستن.»
سکوت سنگینی بین همه افتاد.

هانا نفس عمیقی کشید.
«پس هدف بعدیشون مسابقه رالیه.»
«اگر جلویشون رو نگیریم، ممکنه فقط یک راننده آسیب نبینه...»
«ممکنه چندین نفر کشته بشن.»

جونگ کوک نگاهش را به جاده دوخت.
بعد خیلی محکم گفت:
«از همین امروز آماده می‌شیم.»
«ما توی اون مسابقه شرکت می‌کنیم.»
«و این بار، قبل از اینکه اونا به ما برسن... ما پیداشون می‌کنیم.»

هانا لبخند مطمئنی زد.
«قبوله.»
«هم مسابقه رو می‌برم...»
«هم کسی که پشت همه این ماجراهاست رو از مخفیگاهش بیرون می‌کشم.»

اما چند کیلومتر دورتر...
داخل یک خودروی ون مشکی، مردی با دست زخمی به صفحه تبلت خیره شده بود.
تصویر هانا و جونگ کوک روی صفحه دیده می‌شد.
او آرام زیر لب گفت:

«از این لحظه...
دیگه فقط ماشین‌هاشون رو هدف نمی‌گیریم.»

**«و برای اولین بار، جان هانا مستقیماً وارد بازی خطرناک دشمن شد...»**

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡ 
همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارد.
دیدگاه ها (۳)

عشق در دنده آخرپارت : ۲۵ صبح روز بعد، ساختمان مرکزی JK Motor...

عشق در دنده آخرپارت : ۲۶ دو روز بعد، محوطه تست اختصاصی JK Mo...

عشق در دنده آخرپارت : ۲۳ فاصله فراری با خودروی مشکی کمتر از ...

عشق در دنده آخرپارت : ۲۲ هانا آرام روی زانو نشست.نوک انگشتش ...

عشق در دنده آخرپارت : ۲۰ باد از پنجره شکسته گاراژ داخل می‌وز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط