{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آدمک خسته شدی از چه پریشان حالی؟

آدمک خسته شدی از چه پریشان حالی؟
پاسی از شب که گذشته است چرا بیداری؟
آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته ای؟
دلت از غصه سیاه است چرا سوخته ای؟
تو که تصویرگر قصه ی فردا بودی,
تو که ابی تر از آن آبی دریا بودی,
آدمک رنگ خودت را به کجا باخته ای؟
کاخ امید خودت را تو کجا ساخته ای؟
آخرین بار که بر مزرعه من باریدم,
روی دستان تو من شاپرکی را دیدم,
تو چرا خشک شدی,او چرا تنها رفت؟
من که یک سال نبودم چه کسی از ما رفت؟
این سکوتت که مرا کشت صدایی تر کن,
این منم آبی باران تو مرا باور کن,
باور از خویش ندارم که چنین میبارم,
بگذر از این تن فرسوده کز آن بیزارم,
نه دگر بارش تو قلب مرا سودی هست ,
نه برای تب من فرصت بهبودی هست,
آنکه پروانه شدن را زمن آموخته بود,
دلش انگار به حال دل من سوخته بود,
شاپرک رفت,دلی مرد,عزا برپا شد,
رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد,
آری این بود تمام من و این بیداری,
جان باران چه شده از چه پریشان حالی؟
برو که آدمکی منتظر باران است,
او که با شاپرک قصه ما خندان است
دیدگاه ها (۲)

#عاشقانه_های_من#موزیک #ترانه #آهنگ#ویدیو_موزیک #موزیک_ویدیو#...

فراتر از خویش

دیدی دلم جام باده‌ست، اما لبی تر نکردیصدها غزل گفتم از تو، ب...

وقتی تو رفتی، حالم بد شد. نه آن‌طور که با یک تبِ ساده چند رو...

شهیدی که قصه‌اش،از خودِ شهادتش عجیب‌تر است…شهید فخّار؛مردی ک...

مَعبودِ خَاموشِ مَن،مَن دیوانه‌وار دلباخته‌ی آن لَحظه‌هایی ب...

وقتی می‌خندی، دنیای من دگرگون می‌شود؛ انگار در آن لحظه‌ها تم...

حالا که اسب‌های سینه‌ام سرکشی نمی‌کنند، اکنون که طوری آرام گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط