{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح زود پاشدم

صبح زود پاشدم
+شتت مدرسه دیر شد
مامانم؛:پاشو پدر بیامرز ساعت 7:30
من:باشه
همونجوری که داشتم لباسمو میپوشیدم چشمم به پنجره افتاد یه پسره با موهای نارنجی تقریبا بلند یه کلاه و کت سیاه داشت
اول خیلی توجه نکردم بعد یه دفعه به خودم آمدم
+اون ن ن چویاس خودشششش عرررررر
سریع میرم بیرون میرم پیش چویا
من :سلام چویا
چویا:تو دیگه کدوم خریی ، من کدوم گوریم
من:جهنمی به نام ایران
چویا:اینجا ویسکی میدن
من:نه
چویا:یعنی چی
من:نوخود چی یعنی نداریم
ولی یه جایی رو میتونم برات پیدا کنم که داشته باشه( در حال خر کردن چویا )
چویا: باشه بریم



(خوب اولین بارمه داستان مینویسم بازم بنویسم )
دیدگاه ها (۸)

با چویا داشتیم راه میرفتیم که یه دفعه یه پسره رو دیدیم که قو...

میخام داستان بنویسیم در انتظار باشید (اسمشم :اگه کاراکترای ا...

گنگ بالا

#بهترین_حس #پارت_14از زبون چویا: از حرفش تعجب کردم اون عوضی ...

عمق زخم هایش

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط