___________________
___________________
☆SECRET LOVE★
___________________
★CHAPTER:2☆
__________________________________________________________________
جیمین بود. با چهرهای که از تعجب و بعد، از خشمِ برادرانه، سرخ شده بود. او همانطور که میخواست برای بردنِ خواهرش بیاید، شاهدِ این صحنه شده بود.
«شما دوتا... چی کار میکنید؟!» جیمین با صدایی بلند و عصبی پرسید.
ینا و تهیونگ، هر دو رنگشان پرید.
«جیمین... این... » ینا با دستپاچگی گفت.
اما جیمین، دیگر چیزی نمیشنید. او تهیونگ را که خواهرش را بغل کرده بود، دید و تمامِ حسِ غیرتش فوران کرد.
«تهیونگ! تو... تو چطور جرأت کردی خواهر من رو ببوسی؟»
تهیونگ، هرچند ترسیده بود، اما حالا دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت. او ینا را دوست داشت و آماده بود برایش بجنگد.
«جیمین، من ینا رو دوست دارم. و اونم منو دوست داره.» تهیونگ با قاطعیت گفت.
جیمین با ناباوری به او خیره ماند. «چی؟ عاشق همید؟ شما دوتا؟»
ینا، با تمامِ شجاعتی که در دلش بود، جلوتر رفت و کنار تهیونگ ایستاد.
«آره جیمین. عاشق همیم. و اگه بخوای، میتونیم بهت ثابت کنیم که این عشق، فقط یه هوسِ گذرا نیست.»
جیمین، در میانِ این دو نفر، گیج و سردرگم ایستاده بود. چهرهاش از خشم به حیرت تبدیل شده بود. او همیشه فکر میکرد که تهیونگ فقط یک دوستِ خوب برای خواهرش است.
بعد از چند لحظه سکوتِ سنگین، جیمین نفسِ عمیقی کشید. نگاهش بینِ ینا و تهیونگ در گردش بود. او خواهرش را میشناخت. او میتوانست عشق را در چشمانِ ینا ببیند. و تهیونگ، هرچند گاهی شیطنت میکرد، اما پسرِ خوبی بود.
«پس... یعنی... واقعاً همدیگه رو دوست دارین؟» جیمین با صدایی آهستهتر پرسید.
«آره جیمین. خیلی زیاد.» ینا با اطمینان گفت.
جیمین سرش را پایین انداخت. سکوتی دیگر. این بار، سکوتِ تفکر بود.
«باشه...» جیمین بالاخره گفت. «اگه واقعاً همدیگه رو دوست دارین... و اگه میتونین ثابت کنین که این رابطه سالمه... من... من سعی میکنم درک کنم.»
نفسِ راحتی از سینهی ینا و تهیونگ خارج شد.
«فقط...» جیمین ادامه داد و نگاهی جدی به تهیونگ انداخت. «فقط اگه ینا رو ناراحت کنی... اون روز، روزِ آخرته با من.»
تهیونگ لبخندی زد. لبخندی که از عمقِ قلبش بود. «قول میدم جیمین. هیچوقت ناراحتش نمیکنم.»
و آن شب، در سکوتِ استودیو، عشقِ پنهانِ ینا و تهیونگ، از زیرِ خاکستر بیرون آمد و نورِ امید را در دلِ هر دو نفرشان روشن کرد. اگرچه چالشها هنوز باقی بود، اما حالا، آنها دیگر تنها نبودند. و این، برای شروع، کافی بود.
"END"
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
☆SECRET LOVE★
___________________
★CHAPTER:2☆
__________________________________________________________________
جیمین بود. با چهرهای که از تعجب و بعد، از خشمِ برادرانه، سرخ شده بود. او همانطور که میخواست برای بردنِ خواهرش بیاید، شاهدِ این صحنه شده بود.
«شما دوتا... چی کار میکنید؟!» جیمین با صدایی بلند و عصبی پرسید.
ینا و تهیونگ، هر دو رنگشان پرید.
«جیمین... این... » ینا با دستپاچگی گفت.
اما جیمین، دیگر چیزی نمیشنید. او تهیونگ را که خواهرش را بغل کرده بود، دید و تمامِ حسِ غیرتش فوران کرد.
«تهیونگ! تو... تو چطور جرأت کردی خواهر من رو ببوسی؟»
تهیونگ، هرچند ترسیده بود، اما حالا دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت. او ینا را دوست داشت و آماده بود برایش بجنگد.
«جیمین، من ینا رو دوست دارم. و اونم منو دوست داره.» تهیونگ با قاطعیت گفت.
جیمین با ناباوری به او خیره ماند. «چی؟ عاشق همید؟ شما دوتا؟»
ینا، با تمامِ شجاعتی که در دلش بود، جلوتر رفت و کنار تهیونگ ایستاد.
«آره جیمین. عاشق همیم. و اگه بخوای، میتونیم بهت ثابت کنیم که این عشق، فقط یه هوسِ گذرا نیست.»
جیمین، در میانِ این دو نفر، گیج و سردرگم ایستاده بود. چهرهاش از خشم به حیرت تبدیل شده بود. او همیشه فکر میکرد که تهیونگ فقط یک دوستِ خوب برای خواهرش است.
بعد از چند لحظه سکوتِ سنگین، جیمین نفسِ عمیقی کشید. نگاهش بینِ ینا و تهیونگ در گردش بود. او خواهرش را میشناخت. او میتوانست عشق را در چشمانِ ینا ببیند. و تهیونگ، هرچند گاهی شیطنت میکرد، اما پسرِ خوبی بود.
«پس... یعنی... واقعاً همدیگه رو دوست دارین؟» جیمین با صدایی آهستهتر پرسید.
«آره جیمین. خیلی زیاد.» ینا با اطمینان گفت.
جیمین سرش را پایین انداخت. سکوتی دیگر. این بار، سکوتِ تفکر بود.
«باشه...» جیمین بالاخره گفت. «اگه واقعاً همدیگه رو دوست دارین... و اگه میتونین ثابت کنین که این رابطه سالمه... من... من سعی میکنم درک کنم.»
نفسِ راحتی از سینهی ینا و تهیونگ خارج شد.
«فقط...» جیمین ادامه داد و نگاهی جدی به تهیونگ انداخت. «فقط اگه ینا رو ناراحت کنی... اون روز، روزِ آخرته با من.»
تهیونگ لبخندی زد. لبخندی که از عمقِ قلبش بود. «قول میدم جیمین. هیچوقت ناراحتش نمیکنم.»
و آن شب، در سکوتِ استودیو، عشقِ پنهانِ ینا و تهیونگ، از زیرِ خاکستر بیرون آمد و نورِ امید را در دلِ هر دو نفرشان روشن کرد. اگرچه چالشها هنوز باقی بود، اما حالا، آنها دیگر تنها نبودند. و این، برای شروع، کافی بود.
"END"
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
- ۶۱۷
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط