{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

runaway

runaway
چکار کنم ؟نمیدانم، باید فرار کنم؟
اگرچه ؟ از خودم؟
کسی نمی خواهد جواب من را بدهد ،به دنبالم است. فرصت هایما یکی یکی دارند از دستانم میروند ، باید بدوم.
ولی پاهایم جان ندارند، انگار دارم با دو چوب کبریت راه میروم. دویدنم حتی از لاکپشت هم کند تر است. میخواهم فریاد کمک سر دهم ولی هیچ صدایی از گلویم خارج نمی‌شود. در هزار توی احساسات گیر افتاده ام
هیولایی به دنبالم است .
از دیدن چهره ی او وحشت دارم . نمیدانم چرا به دنبالم افتاده . می خواهد مرا از بین ببرد
به دیوار تکیه میدهم تا نفسی تازه کنم
در لحظه به دیوار کوبیده میشوم و نفسم بند می آید . که تیغی روی گردنم کشیده میشود و از هوش میروم .
وقتی بالاخره از خواب بلند میشوم میفهمم که توانسته ام اورا بکشم
آن احساسات لعنتی را .
از این لحظه به بعد کس دیگری خواهم بود .
چندین روز است که در به در دنبال کشتن او هستم . از همان لحظه اول نباید کار را سخت می‌کرد ، اگر همان اول تسلیم میشد می‌توانست مرگ راحتی داشته باشد .
من آن احساسات لعنتی را تکه تکه کردم
در عمیق ترین گودال موجود در زمین دفن کردم به طوری که هیچکس حتی نتواند جسدش را پیدا کند جسدی پوسیده
که از خاطرات پاک شده !
دیدگاه ها (۰)

به پاراگراف زیر نظر میدید؟ لطفا از بچگی، همیشه از دور به مهم...

part.12.*می خواستم با جونگ کوک حرف بزنم به همین خاطر پشت سرش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط