{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تا جایی که یادمه از یک بزرگراه شروع شد ...

تا جایی که یادمه از یک بزرگراه شروع شد ...
آنجا که توی اگزوز کوفتی شان چیزی میگذاشتند تا صدای فجیعی بدهد .
آنگاه که آنها نه یک نفر بودند و نه ده نفر ، آنها یک جامعهٔ کامل بودند .
که شبانه روز عبور میکردند .
آنجا بود که من به یک نسل کشی اندیشیدم .
دیدگاه ها (۰)

و در نهایت اسلحه ای دارم .آن را روی شقیقه ام میگذارم .آن را ...

سوزن سِرُم را توی دستش شکاند و شلنگش رو محکم بیرون کشید و آن...

IT'S LIFE ...پذیرش این که ... ...پذیرش این که ...بیخیال ......

آن سرباز ها یا زمین می‌خوردند تا دستشون بشکنه یا گلوله توی س...

پارت ۲۹توی کل این چند روزی که رفته بودند سفر، مادارا از ته ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط