{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

**پارت ۴**

ویو ا/ت

از مدرسه که اومدم بیرون، حس می‌کردم چشم‌ها روی من هستن. نگاهی چرخوندم و دیدم همون موتور مشکیه و اون پسره با چشم‌های خیره نگام می‌کنه. یه لحظه مکث کردم و سعی کردم به راه خودم ادامه بدم، اما یه صدایی تو سرم می‌گفت خطر اینجاست.

ناگهان، دو تا ماشین مشکی جلوی من ترمز کردن و چندتا مرد از ماشین‌ها پیاده شدن و منو محاصره کردن. قلبم شروع به تپیدن سریع کرد.

ویو کوک

همونطور که منتظر بودم، ا/ت از مدرسه بیرون اومد. وقتی چشماش به چشمام خورد، ترس رو توی نگاهش دیدم. دقیقاً همون چیزی بود که می‌خواستم. دستور دادم تا ماشین‌ها جلوی راهش رو بگیرن.

(ویو ا/ت)

دستام شروع به لرزیدن کرد. سعی کردم فریاد بزنم، اما صدام خفه شد. یکی از مردها اومد جلو و دستمو کشید.

مرد: "بیا با ما."

مقاومت کردم، اما اون‌ها خیلی قوی بودن. منو به یکی از ماشین‌ها بردن و در رو بهم بستن.

(ویو کوک)

از پشت شیشه ماشین، ا/ت رو نگاه می‌کردم. می‌تونستم ترسش رو ببینم. لبخند کوچیکی زدم. این تازه شروع ماجراست.

(ویو ا/ت)

ماشین با داشت با سرعت از جاده خارج می شد. نمی‌دونستم کجا دارن منو می‌برن و چه بلایی میاد


ادامش در پارت پنج
دیدگاه ها (۱)

**پارت ۵ **ویو ا / ت ا / ت : من رو کجا دارین میبرین؟؟ .........

**پارت 6**ویو ا / توقتی از ماشین پیاده شدم یک حیاطه بزرگ و خ...

مرسی از حمایت هاتون قشنگام🙂🙏🏻

اگر تا اینجای رمان رو دوست داشتید تو کامنتا بگید 🙏🏻 راستی حم...

خونآشام من

**پارت9**کوک : چرا غذاتو نمیخوری؟ ا / ت : .......کوک : جوابه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط