{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در يكى از همين عصرهاى

در يكى از همين عصرهاى
پاييزى
تمام مى شود دغدغهِ نبودنت
با مرگ يك صندلى
كه من را
در آغوش گرفته است

#رضا_ناظمى
دیدگاه ها (۳)

رویاهای منند این قاصدک‌ها... که هر صبح از چشمانم پَر می‌کشند...

عزیزم امشب قلم دست گرفتم که بگویمزمان زیادیست که دیگر نمینوی...

در حوالى يك عصر پاييزىسر زده به دنبالت مى آيمتا برويم در جاد...

دل‌های ما که بهم نزدیک باشند، دیگر چه فرقی می‌کند که کجای ای...

آغوش علی خانه امنیست پس از مرگداخل شوم ای کاش در آن حصن حصین...

مرا جوری در آغوش بگیر که انگار فردا می‌میرم؛و فردا جوری در آ...

چه کسی می‌تواند به مرگ فکر کند؟ کسی که به مهربانی خدا اطمینا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط