رمان
وقتی رئیست بود........🤍✨
P20
وارد اتاق شدیم جیهو از دیدن اتاق من که با استیکر های صورتی پوشیده شده بود چشماش برق زد و با ذوق به من نگاه کرد
جیهو:ات شی چه اتاق قشنگی داری(ذوق)
"لبخندی زدم و مرسی گفتم
نشست روی تخت
ات:جیهو میخوای یکم استراحت کنی؟
جیهو :بله
ات: بیا لباسات رو عوض کن بخواب روی تخت
جیهو:چشم
"لباس راحت تری بهش دادم از لباس های خودم خیلی گشاد بود براش ولی خب چاره ی دیگه ای نداشتیم اگر با اون لباس میخوابید خراب میشدن
با اون لباس های گشاد خیلی بامزه شده بود لبخندی بهش زدم و آروم بردمش روی تخت تا بخوابه دراز کشیده بود و خواستم از اتاق برم بیرون تا راحت تر بخوابه ،دستم به دست گیره ی در که خورد صدای جیهو رو شنیدم
جیهو:ات شی میشه کنارم بمونی ؟
ات:حتما
کنارش نشستم دستم رو روی سرش کشیدم
جیهو:بوی خوبی میدی ات شی
ات:مرسی
جیهو:مامانم هم همین بو رو میداد ، میشه بغلت کنم بخوابم ؟
ات:حتما قشنگم
بغلش کردم و میتونستم بفهمم داره نفس های عمیقی میکشه
چقدر میتونه سخت باشه بی مادری یعنی چه اتفاقی برای مادرش افتاده ؟
توی همین فکرا بودم که چشمام کم کم سیاه شد و به خواب فرو رفتم
"دستی به روی سرم کشیده شد چشمام رو باز کردم
ات :مامان ؟ بابا ؟
م.ات:دخترم
لبخندی زد و بغلم کرد اشک از چشمام سرازیر شد
ات:چقدر دلتنگتون بودم
م.ات:دختر عزیزم ما هم دلمون برات تنگ شده بود
محکم تر بغلش کردم و بعد به سمت پدرم رفتم تا بغلش کنم ولی نمیتونستم هرچی بیشتر سعی میکردم جفتشون رو کمتر میدیدم گریم بالا گرفت
........
امروز امتحان داشتم نتونستم خیلی بنویسم فردا حتما میزارم
P20
وارد اتاق شدیم جیهو از دیدن اتاق من که با استیکر های صورتی پوشیده شده بود چشماش برق زد و با ذوق به من نگاه کرد
جیهو:ات شی چه اتاق قشنگی داری(ذوق)
"لبخندی زدم و مرسی گفتم
نشست روی تخت
ات:جیهو میخوای یکم استراحت کنی؟
جیهو :بله
ات: بیا لباسات رو عوض کن بخواب روی تخت
جیهو:چشم
"لباس راحت تری بهش دادم از لباس های خودم خیلی گشاد بود براش ولی خب چاره ی دیگه ای نداشتیم اگر با اون لباس میخوابید خراب میشدن
با اون لباس های گشاد خیلی بامزه شده بود لبخندی بهش زدم و آروم بردمش روی تخت تا بخوابه دراز کشیده بود و خواستم از اتاق برم بیرون تا راحت تر بخوابه ،دستم به دست گیره ی در که خورد صدای جیهو رو شنیدم
جیهو:ات شی میشه کنارم بمونی ؟
ات:حتما
کنارش نشستم دستم رو روی سرش کشیدم
جیهو:بوی خوبی میدی ات شی
ات:مرسی
جیهو:مامانم هم همین بو رو میداد ، میشه بغلت کنم بخوابم ؟
ات:حتما قشنگم
بغلش کردم و میتونستم بفهمم داره نفس های عمیقی میکشه
چقدر میتونه سخت باشه بی مادری یعنی چه اتفاقی برای مادرش افتاده ؟
توی همین فکرا بودم که چشمام کم کم سیاه شد و به خواب فرو رفتم
"دستی به روی سرم کشیده شد چشمام رو باز کردم
ات :مامان ؟ بابا ؟
م.ات:دخترم
لبخندی زد و بغلم کرد اشک از چشمام سرازیر شد
ات:چقدر دلتنگتون بودم
م.ات:دختر عزیزم ما هم دلمون برات تنگ شده بود
محکم تر بغلش کردم و بعد به سمت پدرم رفتم تا بغلش کنم ولی نمیتونستم هرچی بیشتر سعی میکردم جفتشون رو کمتر میدیدم گریم بالا گرفت
........
امروز امتحان داشتم نتونستم خیلی بنویسم فردا حتما میزارم
- ۵.۰k
- ۰۳ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط