پارت نوزدهم
پارت نوزدهم
(ا/ت)
با هر بدبختی و سختی که شده بود لونا رو راضی کردم تا از اون جهنم بیام بیرون قلبم بدجور میسوخت چشمام دیگه اشکی نداشت تا رسیدم خونه فقط میخواستم بخوابم و به هیچی فکر نکنم یه دوش گرفتم و موهامو خشک کردم لباس خوابمو تنم کردم و روی تخت خودمو انداختم خوابیدم...
(جیمین)
بازم همون اتاقی که آخرین بار توش مردم..پشت میزش وایستاده بود رو به روش ایستاده بودم که لب زد:چرا دوباره رفتی دنبالش؟ گفتم؛هیونگ ولی نمیتونستم اینجور بزار بره چی گفته بودی بهش که اینجور شد؟ با نگاهای سردش بهم خیره شد و گفت:بخش گفتم یجی دوست دخترته
برای چند لحضه هیچی به ذهنم نمیرسید اون برام مثل داداشم بود...چرا اینکارو میکرد باهام؟ انگار یه سطل آب ریخته بودن روم گفتم:چی! گفت:جیمین باید کاری کنیم ازت متنفر بشه متاسفم ولی گندیه که خودت زدی قبلا هم گفتم تو آدم رابطه نیستی کاری نکن ا/ت بخاطر تو افسرده بشه یا حالش بد بشه چون توی رابطه خوب نیستی قبولش کن من نمیخوام بخاطر کارای تو دوست دختر خودمم ازم زده شه . نمیدونستم چی بگم اون درست میگفت..ولی فقط اون حق داشت عاشق باشه؟فقط اون میتونست؟
دوباره ادامه داد و گفت:باید قبول کنی جیمین! میدونم بهم گوش میدی همیشه گوش دادی پس کاری نکن ازت نا امید بشم و رو خط قرمزام پا نذاری ما مثل دوتا داداشیم خرابش نکن باید جلوش جوری رفتار کنی انگار یجی دوست دخترته همه چیزیتو بزار واسه کارت فهمیدی؟فردا محموله های جدید میرسن واسه برسیشون باید بری صبح زود میتونی بری شبت بخیر
با هر حرفش بغضم شدید تر میشد بیشتر و بیشتر ولی درست میگفت من باید دور عشق و عاشقی رو خط میزدم..باید خودمو قبول میکردم که نمیتونم توی رابطه باشم ...
(لونا)
از همه نقشه های تهیونگ با خبر بودم میدونستم قراره چیکار کنه هرچند سعی میکردم مانعش بشم نمیشد و فقط میگفت برای خودمون خوبه خب درست هم میگفت قبلا هم همچنین چیزی اتفاق افتاد که باعث شد یه مدت ار هم دور شیم ولی نمیتونم با ا/ت اینکارو بکنم
جلوی میز لوازم آرایشم نشسته بودم که با صدای در متوجه شدم تهیونگ اومد بهش نیم نگاهی انداختم که مشغول لباس عوض کردن شد باید باهاش حرف میزدم که نمیتونم اینکارو بزارم با ا/ت بکنه توی آینه نگاه کردم که با یه شلوار مشکی بدون لباس پشتم وایستاده کمی خم شد و اومد نزدیک گوشم گفت:چی میخوای بگی هوم؟!
سمتش برگشتم و توی چشماش نگاه کردم آروم لب زدم؛من..من نمیتونم اجازه بدم اینکارو با ا/ت بکنی تهیونگ یعن...نزاشت حرفمو بزنم کلافه ازم دور شد و روی تخت ولو شد و تن صداش یکم رفت بالا که گفت:آهاا که من میخوام؟منم نمیخوام ولی نمیتونم تو رو ازت دستت بدم دوباره'. از جام بلند شدم و رفتم سمتش کنارش دراز کشیدم و خیلی آروم لب زدم
کپی ممنوع
(ا/ت)
با هر بدبختی و سختی که شده بود لونا رو راضی کردم تا از اون جهنم بیام بیرون قلبم بدجور میسوخت چشمام دیگه اشکی نداشت تا رسیدم خونه فقط میخواستم بخوابم و به هیچی فکر نکنم یه دوش گرفتم و موهامو خشک کردم لباس خوابمو تنم کردم و روی تخت خودمو انداختم خوابیدم...
(جیمین)
بازم همون اتاقی که آخرین بار توش مردم..پشت میزش وایستاده بود رو به روش ایستاده بودم که لب زد:چرا دوباره رفتی دنبالش؟ گفتم؛هیونگ ولی نمیتونستم اینجور بزار بره چی گفته بودی بهش که اینجور شد؟ با نگاهای سردش بهم خیره شد و گفت:بخش گفتم یجی دوست دخترته
برای چند لحضه هیچی به ذهنم نمیرسید اون برام مثل داداشم بود...چرا اینکارو میکرد باهام؟ انگار یه سطل آب ریخته بودن روم گفتم:چی! گفت:جیمین باید کاری کنیم ازت متنفر بشه متاسفم ولی گندیه که خودت زدی قبلا هم گفتم تو آدم رابطه نیستی کاری نکن ا/ت بخاطر تو افسرده بشه یا حالش بد بشه چون توی رابطه خوب نیستی قبولش کن من نمیخوام بخاطر کارای تو دوست دختر خودمم ازم زده شه . نمیدونستم چی بگم اون درست میگفت..ولی فقط اون حق داشت عاشق باشه؟فقط اون میتونست؟
دوباره ادامه داد و گفت:باید قبول کنی جیمین! میدونم بهم گوش میدی همیشه گوش دادی پس کاری نکن ازت نا امید بشم و رو خط قرمزام پا نذاری ما مثل دوتا داداشیم خرابش نکن باید جلوش جوری رفتار کنی انگار یجی دوست دخترته همه چیزیتو بزار واسه کارت فهمیدی؟فردا محموله های جدید میرسن واسه برسیشون باید بری صبح زود میتونی بری شبت بخیر
با هر حرفش بغضم شدید تر میشد بیشتر و بیشتر ولی درست میگفت من باید دور عشق و عاشقی رو خط میزدم..باید خودمو قبول میکردم که نمیتونم توی رابطه باشم ...
(لونا)
از همه نقشه های تهیونگ با خبر بودم میدونستم قراره چیکار کنه هرچند سعی میکردم مانعش بشم نمیشد و فقط میگفت برای خودمون خوبه خب درست هم میگفت قبلا هم همچنین چیزی اتفاق افتاد که باعث شد یه مدت ار هم دور شیم ولی نمیتونم با ا/ت اینکارو بکنم
جلوی میز لوازم آرایشم نشسته بودم که با صدای در متوجه شدم تهیونگ اومد بهش نیم نگاهی انداختم که مشغول لباس عوض کردن شد باید باهاش حرف میزدم که نمیتونم اینکارو بزارم با ا/ت بکنه توی آینه نگاه کردم که با یه شلوار مشکی بدون لباس پشتم وایستاده کمی خم شد و اومد نزدیک گوشم گفت:چی میخوای بگی هوم؟!
سمتش برگشتم و توی چشماش نگاه کردم آروم لب زدم؛من..من نمیتونم اجازه بدم اینکارو با ا/ت بکنی تهیونگ یعن...نزاشت حرفمو بزنم کلافه ازم دور شد و روی تخت ولو شد و تن صداش یکم رفت بالا که گفت:آهاا که من میخوام؟منم نمیخوام ولی نمیتونم تو رو ازت دستت بدم دوباره'. از جام بلند شدم و رفتم سمتش کنارش دراز کشیدم و خیلی آروم لب زدم
کپی ممنوع
- ۴.۷k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط