{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یادم باشد که خدا با من است،

یادم باشد که خدا با من است،
که فرشته ها برایم دعا می کنند،
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد...
یادم باشد که قاصدکی در راه است،
که فردا منتظرم می ماند،
که من راه رفتن میدانم و دویدن،
وجاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد...
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد که خدای من اینجا است،
همین نزدیکی ها، و من تنها نیستم...
خدا تنها روزنه ی امیدی است که هیچ گاه بسته نمی شود،
تنها کسی است که با دهان بسته هم میتوان صدایش کرد،
با پای شکسته هم میتوان سراغش رفت،
تنها خریداری است که اجناس شکسته را بهتر بر می دارد،
تنها کسی است که وقتی همه رفتند، می ماند،
وقتی همه پشت کردند آغوش می گشاید،
وتنها سلطانی است که دلش با بخشیدن آرام می شود نه با تنبیه...

خدا را برایتان آرزو دارم...
دیدگاه ها (۳)

من عقابی بودم که نگاه یک مار سخت آزارم داد بال بگشودم و سمتش...

آرزو می کنم هیچوقت هیچوقت تنگ بلوری دلای قشنگتون نشکنه و ماه...

از دلـــــم تا لب ایوان شمــــا راهـے نیست... فقط چند قدم ...

پارت پانزدهم💫ماه عسل. مادر سوکجین اصرار داشت بروند سیشل. «هم...

«نگاه ممنوعه »**Part 10 — When Everything Falls Apart** زمان...

#ماه، تنها هم‌سفرِ شب‌های بی‌خوابیِ من است؛ همان‌که بی‌آنکه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط