رقیب سخت
#رقیب_سخت
پارت 2۰
میدوریا از شدت تعجب و ناباوری چشماش پر شد و یهو رگ های گردنش از شدت تعجب عصبانیت بیرون زد :"هاع.....چ...چی......"
باکوگو یهو با عصبانیت نزدیک میدوریا شد:"هاااا میدوریا! اینجا چه غلطی میکنی؟"
میدوریا یهو با چشمای پر اشکش گفت:"چی؟.....چطور....میتونی اینو به من بگی؟.....چطور جرات میکنی......چطوری هتوز داری حرف میزنی؟" و گریه کرد
باکوگو با داد:"میدوریا بهت گفتم اینجا چه غلطی میکنی؟"
میدوریا با گریه و داد بلند:" اومدم به جولیا سر بزنم گفتم بابای بچش نیست کسی رو نداره خواستم بیام ببینم چیزی لازم داره یا نه.... فکر کردم تو اهمیتی نمیدی! یا تو؟ تو چی؟ تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟"
باکوگو گمی مکث کرد:"ام...چیز.....ولی بازم اینجا بودن جولیا به تو ربطی ند...." یهو میدوریا میپره وسط حرفش
میدوریا:"بحثو عوض نکننن! تو خودت اینجا چی کار میکنی هان؟؟"
یاکوگو نمیدونست چیبگه یهو جولیا گفت
جولیا سریع اشک ریخت و با گریه رفت پیش میدوریا و خودشو انداخت زمین:"توروخدا میدوریا!! من خودم زنگ زدم!"
میدوریا با تعجب:"چی؟..."
جولیا با گریه:"بابای بچه من رفته....کلا تو این شهر نیست...منو قول زد..هههق..خانواده ای ندارم من دیگ آواره شدم...هههقق....میدوریا....من خودم التماس کردم که باکوگو بیاد مراقبم باشه....لطفا... اینجا مثل زندان میمونه نمیتونم! تازشم بچه به دنیا بیاد ..... کجا بمونم؟؟ بزارین....بزار لطفا میدوریا التماست میکنم...ههقق بزار بیام خونتون! قول میدم شوهری چیزی یا پولی پیدا کردم برم گمشم!"
میدورا با حرس و خشم اما دلسوزی به جولیا نگاه میکرد و....
پایان
ادامه دارد
پارت 2۰
میدوریا از شدت تعجب و ناباوری چشماش پر شد و یهو رگ های گردنش از شدت تعجب عصبانیت بیرون زد :"هاع.....چ...چی......"
باکوگو یهو با عصبانیت نزدیک میدوریا شد:"هاااا میدوریا! اینجا چه غلطی میکنی؟"
میدوریا یهو با چشمای پر اشکش گفت:"چی؟.....چطور....میتونی اینو به من بگی؟.....چطور جرات میکنی......چطوری هتوز داری حرف میزنی؟" و گریه کرد
باکوگو با داد:"میدوریا بهت گفتم اینجا چه غلطی میکنی؟"
میدوریا با گریه و داد بلند:" اومدم به جولیا سر بزنم گفتم بابای بچش نیست کسی رو نداره خواستم بیام ببینم چیزی لازم داره یا نه.... فکر کردم تو اهمیتی نمیدی! یا تو؟ تو چی؟ تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟"
باکوگو گمی مکث کرد:"ام...چیز.....ولی بازم اینجا بودن جولیا به تو ربطی ند...." یهو میدوریا میپره وسط حرفش
میدوریا:"بحثو عوض نکننن! تو خودت اینجا چی کار میکنی هان؟؟"
یاکوگو نمیدونست چیبگه یهو جولیا گفت
جولیا سریع اشک ریخت و با گریه رفت پیش میدوریا و خودشو انداخت زمین:"توروخدا میدوریا!! من خودم زنگ زدم!"
میدوریا با تعجب:"چی؟..."
جولیا با گریه:"بابای بچه من رفته....کلا تو این شهر نیست...منو قول زد..هههق..خانواده ای ندارم من دیگ آواره شدم...هههقق....میدوریا....من خودم التماس کردم که باکوگو بیاد مراقبم باشه....لطفا... اینجا مثل زندان میمونه نمیتونم! تازشم بچه به دنیا بیاد ..... کجا بمونم؟؟ بزارین....بزار لطفا میدوریا التماست میکنم...ههقق بزار بیام خونتون! قول میدم شوهری چیزی یا پولی پیدا کردم برم گمشم!"
میدورا با حرس و خشم اما دلسوزی به جولیا نگاه میکرد و....
پایان
ادامه دارد
- ۱.۵k
- ۰۶ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط