خانواده من تصادف مرگباری را تجربه کرد

خانواده من تصادف مرگباری را تجربه کرد
"پارت_اول"
نویسنده: جیتن
مترجم و ویرایشگر:فیونا


۸:۴۰، شب شنبه.

می‌گویند که لحظاتی در زندگی ما وجود دارند که برای همیشه در یادمان می‌مانند. وقایعی که در ذهن ما حک می‌شوند، چه بخواهیم و چه نخواهیم. ما می‌گوییم که این لحظات را با جزئیات فراوان به یاد می‌آوریم و من می‌توانم به خوبی این نظریه را تأیید کنم. قطرات روشن باران از بالای سرم می‌بارید و بر روی شیشه جلوی ماشین می‌نشستند. اتومبیل‌ها در کنار ما حرکت می‌کردند و نور چراغ‌هایشان باران را روشنایی می‌بخشید، در حالی که آسمان شب پر از هزاران ستاره درخشان بود.

نفس عمیق بکشید.

سینه‌ام بالا رفت و ریه‌هایم هوای تازه‌ای را از پنجره کمی باز کنارم وارد کردند. سرم را برگرداندم و چشمانم با او ملاقات کرد، سپس بر زیبایی دندان‌هایش و لب‌های صورتی‌اش خیره شدم.

نفس را رها کنید.

نگاهم به آینه عقب ثابت ماند و دیدم پسر کوچکم محکم در صندلی عقب بسته شده و در خواب عمیقی فرو رفته است.

نفس عمیق بکشید.

چشمانم گشاد شد و نور پرتوهای بلند بینایی‌ام را تسخیر کرد. در یک لحظه، پایم را به سمت ترمز بردم و دندان‌هایم را محکم برهم فشار دادم و فکم را محکم بسته نگه داشتم. صدای برخورد فلز به وحشتناکی به گوشم رسید و شتاب خودرو ما را به جلو هل داد. شیشه‌ها شکسته شدند و خودرو به طرز خشنی متوقف شد، بدنم جلو رفت و صورتم به طرز مستقیم به فرمان ماشین کوبیده شد.

دو جیغ، یکی از کنارم و دیگری از پشت سرم در فضای شب پیچید و به محض آغاز، در سکوت غم‌انگیزی خاموش شد. بدنم بی‌حرکت ماند و بینایی‌ام محو شد، اما لب‌هایم هنوز عمل می‌کردند. آن‌ها به آرامی باز شدند، اما تنها چیزی که توانستم بگویم یک "نه..." کوچک بود، پیش از اینکه تاریکی همه‌چیز را در بر بگیرد.

از آن لحظه به بعد، به صورت مبهم صدای شلوغی مردم و حضور در یک راهروی سفید را به یاد دارم. نورهای خیره‌کننده‌ای از بالا بر من می‌تابیدند و مرا به سمت خود می‌خواندند. سعی کردم به سمت آن دست دراز کنم، اما نتوانستم دستانم را حرکت دهم. چشمانم پلک زد و دوباره به خواب رفتم.

برای چند هفته در بیمارستان می‌ماندم و از آسیب‌دیدگی‌های مختلف بهبودی می‌یافتم و تحت چندین عمل جراحی قرار می‌گرفتم. بدنم درد می‌کرد، اما درد فیزیکی‌ام نمی‌توانست با نگرانی‌هایم درباره خانواده‌ام مقایسه شود. هرچند زمانی که کارکنان بیمارستان خبر دادند پسرم زنده مانده، احساس شدیدی از تسکین به سراغم آمد، اما بعداً حس آشنای ناامیدی وقتی به سمتم هجوم آورد که فهمیدم همسرم در وضعیت بحرانی است.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

نویسنده: جیتن مترجم و ویرایشگر:فیونا آن شب‌ها همچون ابدیت ...

نویسنده:جیتنمترجم و ویرایشگر:فیوناوقتی چشمانم را باز کردم، خ...

امروز داستان جدید داریم!!!منتظر باشید🩷🥰

یعنی الان من قاتلم😂😂

Embrace of the mafia

چپتر ۸ _ سایه های تارهوا سردتر از همیشه بود. باربارا با گلدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط