پارت دلبربلا
#پارت7 #دلبربلا
انقدر تشنم بود که آب پرتقالمو سر کشیدم
بعدم با شوق شکلاتمو باز کردمو آروم آروم خوردمش
شکلاتم که تموم شد جلدشو تو دستم مچاله کردم و توی سطل آشغال کنار پام انداختم
برگشتم سمت پسره که مثه کروکودیل زل زده بود به من
_چیه خوشگل ندیدی؟
_خوشگل که هرروز تو آینه میبینم خدای اعتماد به نفس ندیدیم
_هارهارهار بسی خندیدیم..به من میگه خدای اعتماد به نفس
ده دقیقه مونده بود تا پرواز بشینه
تصمیم گرفتم برنامه ها و عکسای گوشی قبلیمو تو گوشی جدیدم انتقال بدم
آخرین عکس هم ریخته شد
موببایلم روی حالت پرواز بود و اگه کسی زنگ میز sms میومد همون موقع یه پی ام اومد از طرف بابا که نوشته بود
_کی پرواز دارین؟
میخواستم قافلگیرشون کنم واسه همین تاریخ پروازمو یه روز دیر تر دادم
_فردا شب ساعت نه
_آهان خوبی کجایین؟؟
_آره خوبم تو هتلیم
_خوش بگذره خدافظ
_خدافس
گوشیمو خاموش کردم که در کمال تعجب پسر کناریم سریع صاف شد
گاو الاغ سرش تو گوشی من بود فضول اه اه میمون
خلبان اعلام کرد الان هواپیما فرود میاد و کمربندامونو چک کنیم
آخیش کمربندمو باز کردمو کوله پشتیمو انداختم پشتم پسره فهمید میخوام برم اونم بلند شد
سریع رفتم پیش سونیا و دنیا و گفتم
_مرگتون بشه احمقا منه بدبخت فلک زده وول که یه پیر زن غرغرو کنارم نشسته بود بعدم که از مهماندار خواست تا جاشو عوض کنه یه پسره کنه فضول زشت افتاد کنارم
سونیا گفت
_اتفاقا یه پیرزنه وسط پرواز اوند جلو ما نشست و تا همین الان در حال رژه رفتن رو مخ ما بود
از هواپیما پیاده شدیمو چمدونامونو تحویل گرفتیم
از فرودگاه زدیم بیرونو سوار تاکسی شدیم
خونه ما از همه نزدیک تر بود و زود تر رسیدم
سونیا گفت اون پول تاکسی رو حساب میکنه
چمدونمو بردااشتمو براشون دست تکون دادم و زنگ درو زدم
بابا جواب داد
_بله
صدامو یکم کلفت کردمو گفتم
_احمدی هستم از اداره آگاهی مزاحمتون میشم اگه ممکنه چند لحظه تشریف بیارید جلوی در
بابا هول شده بود و گفت
_بله بله یه لحظه
آیفونو گذاشت و تقریبا بعد از سه مین درو باز کرد که بی هوا پریدم بغلش
اونم که انتظار یه همچین حرکتی رو نداشت تعادلشو از دست دادو هر دو پرت شدیم روی زمین
لایک و کامنت فراموش نشه عزیزان😍 😘 😍 😘 😍
انقدر تشنم بود که آب پرتقالمو سر کشیدم
بعدم با شوق شکلاتمو باز کردمو آروم آروم خوردمش
شکلاتم که تموم شد جلدشو تو دستم مچاله کردم و توی سطل آشغال کنار پام انداختم
برگشتم سمت پسره که مثه کروکودیل زل زده بود به من
_چیه خوشگل ندیدی؟
_خوشگل که هرروز تو آینه میبینم خدای اعتماد به نفس ندیدیم
_هارهارهار بسی خندیدیم..به من میگه خدای اعتماد به نفس
ده دقیقه مونده بود تا پرواز بشینه
تصمیم گرفتم برنامه ها و عکسای گوشی قبلیمو تو گوشی جدیدم انتقال بدم
آخرین عکس هم ریخته شد
موببایلم روی حالت پرواز بود و اگه کسی زنگ میز sms میومد همون موقع یه پی ام اومد از طرف بابا که نوشته بود
_کی پرواز دارین؟
میخواستم قافلگیرشون کنم واسه همین تاریخ پروازمو یه روز دیر تر دادم
_فردا شب ساعت نه
_آهان خوبی کجایین؟؟
_آره خوبم تو هتلیم
_خوش بگذره خدافظ
_خدافس
گوشیمو خاموش کردم که در کمال تعجب پسر کناریم سریع صاف شد
گاو الاغ سرش تو گوشی من بود فضول اه اه میمون
خلبان اعلام کرد الان هواپیما فرود میاد و کمربندامونو چک کنیم
آخیش کمربندمو باز کردمو کوله پشتیمو انداختم پشتم پسره فهمید میخوام برم اونم بلند شد
سریع رفتم پیش سونیا و دنیا و گفتم
_مرگتون بشه احمقا منه بدبخت فلک زده وول که یه پیر زن غرغرو کنارم نشسته بود بعدم که از مهماندار خواست تا جاشو عوض کنه یه پسره کنه فضول زشت افتاد کنارم
سونیا گفت
_اتفاقا یه پیرزنه وسط پرواز اوند جلو ما نشست و تا همین الان در حال رژه رفتن رو مخ ما بود
از هواپیما پیاده شدیمو چمدونامونو تحویل گرفتیم
از فرودگاه زدیم بیرونو سوار تاکسی شدیم
خونه ما از همه نزدیک تر بود و زود تر رسیدم
سونیا گفت اون پول تاکسی رو حساب میکنه
چمدونمو بردااشتمو براشون دست تکون دادم و زنگ درو زدم
بابا جواب داد
_بله
صدامو یکم کلفت کردمو گفتم
_احمدی هستم از اداره آگاهی مزاحمتون میشم اگه ممکنه چند لحظه تشریف بیارید جلوی در
بابا هول شده بود و گفت
_بله بله یه لحظه
آیفونو گذاشت و تقریبا بعد از سه مین درو باز کرد که بی هوا پریدم بغلش
اونم که انتظار یه همچین حرکتی رو نداشت تعادلشو از دست دادو هر دو پرت شدیم روی زمین
لایک و کامنت فراموش نشه عزیزان😍 😘 😍 😘 😍
- ۵۴.۸k
- ۲۳ دی ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط