پارت دلبربلا
#پارت6 #دلبربلا
شیر موز بستنی که سفارش دادیمو خوردیمو حساب کردیم
بلافاصله پروازمونو خوندن
_پرواز شماره 7081 به مقصد تهران
بعد ازین که حسابی اذیتمون کردن اجازه دادن سوار بشیم
سونیا و دنیا سه ردیف جلوتر از من پیش هم نشسته بودن ولی من بدبخت فلک زده کنار یه پیرزن غرغرو افتادم
به محض اینکه نشستم شروع کرد به غر زدن
_اه من نمیدونم این شانسم چرا اینطوریه هیچوقت کنار پنجره نمیوفتم ...اه چقدر هوا گرمه....اه چرا زود تر نمرسیم....اه این کمربند پهلوهامو فشار میده و.....
ینی دیوونه شده بودم از دستش
هندزفریمو در آوردمو به گوشی قبلیم وصل کردمو یه آهنگ از سامان جلیلی پلی کردم حوصله این پیر زنه رو نداشتم
تا دید دیگه به حرفاش گوش نمیدم یه ایش گفت و صوتشو برگردوند سمت دیگه تا مهماندارو دید شروع کرد به فک زدن
مهماندار هم سرشو به نشونه منفی تکون میدادو به صندلی ها اشاره میکرد
حتما پیرزنه ازش خواسته جاشو عوض کنه هنوز ده مین بیشتر از پروازمون نگذشته بود
یهو پیرزنه با خوشحالی بلند شدو رفت
آخیش راحت شدم از دستش
دو مین هم نگذشته بود که یه پسره اومد نشست کنارم
اوفففف اینو کجای دلم بزارم ای خدا
چشامو بستم و سرمو تکیه دادم به صندلی و خودمو به خواب زدم
پسره هم هی تکون میخورد
چشامو باز کردمو آهنگو قطع کردم
برگشتم سمتشو گفتم
_مشکلی پیش اومده خیلی تکون میخورید نمیزاری بخوابم
_وا من به تو چیکار دارم بگیر بخواب
دیگه احترام جایز نبود من هرچی مراعات میکردم این خودشو خر تر میکرد
_وقتی تکون میخوری صندلیت میخوره به صندلیم و نمیذاره بخوابم حالا فهمیدی چرا نمیذاری بخوابم
_به من چه مشکل خودته
_آره خوب راست میگی به توچه
آخیش دلم خنک شد پسره زشت ایکبیری مضخرف
دوباره آهنگو پلی کردمو سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی بیست مین دیگه میرسیدیم هرجور که هست تحمل میکنم
مهماندار اومد و من یه آب پرتقال و شکلات تلخ خواستم این پسره بیشعور هم قهوه خواست
اووق متنفرم از قهوه ماله عاشقا یا شکست خورده هاس پنج مین بعد خانم مهماندار لطف کردنو سفارشمو آوردن منم بدون نگاه کردن به پسره مشغول شدم
لایک و کامنت فراموش نشه عزیزان😍 😍
شیر موز بستنی که سفارش دادیمو خوردیمو حساب کردیم
بلافاصله پروازمونو خوندن
_پرواز شماره 7081 به مقصد تهران
بعد ازین که حسابی اذیتمون کردن اجازه دادن سوار بشیم
سونیا و دنیا سه ردیف جلوتر از من پیش هم نشسته بودن ولی من بدبخت فلک زده کنار یه پیرزن غرغرو افتادم
به محض اینکه نشستم شروع کرد به غر زدن
_اه من نمیدونم این شانسم چرا اینطوریه هیچوقت کنار پنجره نمیوفتم ...اه چقدر هوا گرمه....اه چرا زود تر نمرسیم....اه این کمربند پهلوهامو فشار میده و.....
ینی دیوونه شده بودم از دستش
هندزفریمو در آوردمو به گوشی قبلیم وصل کردمو یه آهنگ از سامان جلیلی پلی کردم حوصله این پیر زنه رو نداشتم
تا دید دیگه به حرفاش گوش نمیدم یه ایش گفت و صوتشو برگردوند سمت دیگه تا مهماندارو دید شروع کرد به فک زدن
مهماندار هم سرشو به نشونه منفی تکون میدادو به صندلی ها اشاره میکرد
حتما پیرزنه ازش خواسته جاشو عوض کنه هنوز ده مین بیشتر از پروازمون نگذشته بود
یهو پیرزنه با خوشحالی بلند شدو رفت
آخیش راحت شدم از دستش
دو مین هم نگذشته بود که یه پسره اومد نشست کنارم
اوفففف اینو کجای دلم بزارم ای خدا
چشامو بستم و سرمو تکیه دادم به صندلی و خودمو به خواب زدم
پسره هم هی تکون میخورد
چشامو باز کردمو آهنگو قطع کردم
برگشتم سمتشو گفتم
_مشکلی پیش اومده خیلی تکون میخورید نمیزاری بخوابم
_وا من به تو چیکار دارم بگیر بخواب
دیگه احترام جایز نبود من هرچی مراعات میکردم این خودشو خر تر میکرد
_وقتی تکون میخوری صندلیت میخوره به صندلیم و نمیذاره بخوابم حالا فهمیدی چرا نمیذاری بخوابم
_به من چه مشکل خودته
_آره خوب راست میگی به توچه
آخیش دلم خنک شد پسره زشت ایکبیری مضخرف
دوباره آهنگو پلی کردمو سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی بیست مین دیگه میرسیدیم هرجور که هست تحمل میکنم
مهماندار اومد و من یه آب پرتقال و شکلات تلخ خواستم این پسره بیشعور هم قهوه خواست
اووق متنفرم از قهوه ماله عاشقا یا شکست خورده هاس پنج مین بعد خانم مهماندار لطف کردنو سفارشمو آوردن منم بدون نگاه کردن به پسره مشغول شدم
لایک و کامنت فراموش نشه عزیزان😍 😍
- ۵۱.۰k
- ۲۲ دی ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط