زخم کهنه
زخم کهنه
پارت ۱
لعنت لعنت لعنت !!! صدای بم عصبانی ای که با داد بلند پرت شد توی گوشهاش پروندش.مثل صاعقه زدهها _شاید بدتر_ بلند شد و گیج و منگ ! صحنه ی روبروش خیره موند پسرک عصبانی پشت سیستم که با صندلی چرخدار به سمتش چرخیده بود : میشه یجای دیگه بکپی و حواس منو پرت تر از این نکنی؟ به هنوز منگ بود چند بار پلک زد و قبل از عصبانی تر کردنش بی حرف کتاب و خودکاری که هنوزم توی دستش بود رو برداشت و از اتاق بیرون اومد در که بهم خورد موفق شد بیشتر از مغزش استفاده کنه آخرین صحنه ای که یادش می اومد نشستن پشت میز روی زمین و تمرین حل کردن بود... تنهایی بعدش خوابش برده بود و بعدش اوپا تصمیم گرفته بود بیاد توی اتاق و بابت خواب بودن سرش داد بزنه خب منطقی بود ... ... انگار ! روی مبل زهوار در رفته وسط سالن کوچیک خونه نشست و چند لحظه مات به دیوار سفید روبرو خیره موند و پلک زد. هنوز گیج بود هم از خواب و هم از دادی که سرش زده شده بود.پاهاشو توی شکمش جمع کرد و سرش رو روی زانوهاش گذاشت.پلکهاش روی هم بسته شدند و یکسری خاطره مثل فیلم سینمایی جلوی چشمهاش شروع به پخش شدن کرد... مادر بعد از بدنیا آوردنش ، اون و برادر ناتنیش که پسر خودش و دوست پسر قبلیش بود رها کرد و رفت. کجا؟ هیچ ایده ای نداشتيد تا هشت ما دام زندگی کردنشه ام گذاشته
و دوست پسر قبلیش بود رها کرد و رفت. کجا؟ هیچ ایده ای نداشت. پدر تا هشت سالگی برای بزرگ کردنشون انرژی گذاشته بود و یکدفعه تصمیم گرفته بود معتاد به الکل بشه ؛ از کار اخراج بشه و زندگی کمرنگشون رو سیاه کنه غذا خوردن رو براشون تبدیل به حسرت کنه و مدرسه رفتن تبدیل به محال ترین کار دنیا بشه ! این اوپا بود که نجاتشون داد! از وقتی اون کار پیدا کرد وضعشون کم کم خوب شد. پسرک نوجوون بود اما مدرسه میرفت و کار میکرد. مدرسه ی خواهرش رو میداد غذای خوب هم تهیه میکرد و حتی الکل پدرش رو جور میکرد البته اون مرد پدرش نبود ، شوهر مادرش بود ! ... ;سومین; بچهتر از اونی بود که بفهمه دور و برش دقیقا چه اتفاقی داره میافته ؛ خودش بود و آرزوهای کودکانه اش . شاید اولین بار وقتی وارد دبیرستان شد چیزهایی دستگیرش شد. که برادرش دقیقا چجوری داره پول در میآره و یه پسر دبیرستانی چطوری خرج به زندگی رو به راحتی میده ! اما وقتی فهمید نتونست کاری بکنه برادرش اول با تهدید و بعد با زبون بازی تونست جلوی قلب پاک اون دختر بچه بایسته و حالا سومین بیاونکه بفهمه از کجا خورده همدست اوپا شده
پارت ۱
لعنت لعنت لعنت !!! صدای بم عصبانی ای که با داد بلند پرت شد توی گوشهاش پروندش.مثل صاعقه زدهها _شاید بدتر_ بلند شد و گیج و منگ ! صحنه ی روبروش خیره موند پسرک عصبانی پشت سیستم که با صندلی چرخدار به سمتش چرخیده بود : میشه یجای دیگه بکپی و حواس منو پرت تر از این نکنی؟ به هنوز منگ بود چند بار پلک زد و قبل از عصبانی تر کردنش بی حرف کتاب و خودکاری که هنوزم توی دستش بود رو برداشت و از اتاق بیرون اومد در که بهم خورد موفق شد بیشتر از مغزش استفاده کنه آخرین صحنه ای که یادش می اومد نشستن پشت میز روی زمین و تمرین حل کردن بود... تنهایی بعدش خوابش برده بود و بعدش اوپا تصمیم گرفته بود بیاد توی اتاق و بابت خواب بودن سرش داد بزنه خب منطقی بود ... ... انگار ! روی مبل زهوار در رفته وسط سالن کوچیک خونه نشست و چند لحظه مات به دیوار سفید روبرو خیره موند و پلک زد. هنوز گیج بود هم از خواب و هم از دادی که سرش زده شده بود.پاهاشو توی شکمش جمع کرد و سرش رو روی زانوهاش گذاشت.پلکهاش روی هم بسته شدند و یکسری خاطره مثل فیلم سینمایی جلوی چشمهاش شروع به پخش شدن کرد... مادر بعد از بدنیا آوردنش ، اون و برادر ناتنیش که پسر خودش و دوست پسر قبلیش بود رها کرد و رفت. کجا؟ هیچ ایده ای نداشتيد تا هشت ما دام زندگی کردنشه ام گذاشته
و دوست پسر قبلیش بود رها کرد و رفت. کجا؟ هیچ ایده ای نداشت. پدر تا هشت سالگی برای بزرگ کردنشون انرژی گذاشته بود و یکدفعه تصمیم گرفته بود معتاد به الکل بشه ؛ از کار اخراج بشه و زندگی کمرنگشون رو سیاه کنه غذا خوردن رو براشون تبدیل به حسرت کنه و مدرسه رفتن تبدیل به محال ترین کار دنیا بشه ! این اوپا بود که نجاتشون داد! از وقتی اون کار پیدا کرد وضعشون کم کم خوب شد. پسرک نوجوون بود اما مدرسه میرفت و کار میکرد. مدرسه ی خواهرش رو میداد غذای خوب هم تهیه میکرد و حتی الکل پدرش رو جور میکرد البته اون مرد پدرش نبود ، شوهر مادرش بود ! ... ;سومین; بچهتر از اونی بود که بفهمه دور و برش دقیقا چه اتفاقی داره میافته ؛ خودش بود و آرزوهای کودکانه اش . شاید اولین بار وقتی وارد دبیرستان شد چیزهایی دستگیرش شد. که برادرش دقیقا چجوری داره پول در میآره و یه پسر دبیرستانی چطوری خرج به زندگی رو به راحتی میده ! اما وقتی فهمید نتونست کاری بکنه برادرش اول با تهدید و بعد با زبون بازی تونست جلوی قلب پاک اون دختر بچه بایسته و حالا سومین بیاونکه بفهمه از کجا خورده همدست اوپا شده
- ۷.۲k
- ۲۹ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط