{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«تتوی یواشکی»

«تتوی یواشکی»

از همان روزی که بحث تتو بینشان پیش آمده بود، تهیونگ با خنده گفته بود: «هر کاری دلت خواست بکن، ولی اگه یه روز یواشکی تتو بزنی، خودم می‌فهمم!»

یونا همان موقع زبانش را برایش درآورده بود و گفته بود: «تو جادوگری مگه؟ از کجا می‌خوای بفهمی؟»

تهیونگ با اعتمادبه‌نفس شانه بالا انداخته بود.
«چون تو هیچ رازی رو نمی‌تونی بیشتر از یه روز ازم قایم کنی.»

یک هفته بعد، یونا جلوی آینه‌ی سالن تتو ایستاده بود.
چشمش به طرح تازه افتاد و لبخند از روی صورتش محو نمی‌شد.
«امیدوارم این بار واقعاً نفهمه...»

وقتی کلید را داخل قفل چرخاند، خانه ساکت بود.
کفش‌هایش را درآورد و آرام وارد شد.
همان لحظه صدای تهیونگ از آشپزخانه آمد:
«رسیدی؟» ( وقتی رسیده چرا می پرسیی؟ 🤣)

یونا با لبخند مصنوعی جواب داد:
«آره...»
تهیونگ از آشپزخانه بیرون آمد، نگاهی به صورتش انداخت و ابرویش بالا رفت.
«چرا اینقدر خوشحالی؟»

«من همیشه خوشحالم!»
تهیونگ دست به سینه ایستاد.
«نه... این لبخند، لبخندِ "یه خرابکاری کردم"ـه.»

یونا زیر لب گفت:
«تو زیادی منو می‌شناسی...»
و سریع خواست از کنارش رد شود.

اما تهیونگ مچ دستش را آرام گرفت.
«یه دقیقه...»
«چیه؟»
«اون روی شونه‌ت چیه؟»

یونا یخ زد.
لباس آستین‌کوتاهش کمی کنار رفته بود و گوشه‌ای از تتوی تازه معلوم شده بود.
تهیونگ آرام لباسش را کنار زد و همان لحظه خشکش زد.

«...یونا.»
صدایش کاملاً جدی شده بود.
«تو... رفتی تتو زدی؟»

یونا نفس عمیقی کشید.
«آره...»
تهیونگ دستش را از روی پیشانی‌اش رد کرد.
«قبلاً سر این موضوع حرف نزده بودیم؟»

«حرف زده بودیم...»
«پس چرا باز رفتی؟»
«چون دوستش داشتم.»

تهیونگ با اخم ساختگی چند قدم این طرف و آن طرف رفت و بعد رو به روی صورتش گفت .
«حداقل یه بار بهم می‌گفتی!»
یونا هم دست به سینه شد.
«اگه می‌گفتم، مخالفت می‌کردی!»

«معلومه که می‌کردم!»
«دیدی؟ پس حق داشتم نگم!»
«این منطق از کدوم سیاره اومده؟»
یونا خنده‌اش گرفت.

«نخند!»
تهیونگ با انگشت اشاره کرد.
«من واقعاً از دستت ناراحتم.»
یونا هم اخم الکی کرد.
«منم از دست تو ناراحتم!»

«من؟ چرا؟»
«چون انقدر غر می‌زنی که آدم مجبور میشه یواشکی کاراشو بکنه!»
تهیونگ با تعجب خندید.
«یعنی آخرش من مقصر شدم؟!»

چند ثانیه هر دو فقط به هم اخم کردند.
بعد یونا زیر لب گفت:
«اصلاً خودت ببین چی زدم...»
و آرام شانه‌اش را کامل نشان داد.

تهیونگ نزدیک‌تر شد.
نگاهش روی تتوی تازه ثابت ماند.
اخمش کم‌کم محو شد.
چشم‌هایش از تعجب گرد شد.

روی پوست یونا، فقط یک کلمه با خطی ظریف نوشته شده بود:

"𝑇𝑒ℎ𝑦𝑜𝑢𝑛𝑔."

تهیونک چند بار پلک زد.
«...اسم منه؟»
یونا خجالتی لبخند زد.
«آره...»

«یعنی... این همه دعوا سر اسم خودم بود؟»
یونا شانه بالا انداخت.
«می‌خواستم سورپرایزت کنم، ولی ظاهراً اول دعواش نصیبمون شد.»

تهیونگ خنده‌اش گرفت.
آن‌قدر خندید که مجبور شد روی مبل بنشیند.
«تو واقعاً غیرقابل پیش‌بینی‌ای.»

یونا بالش کوچکی برداشت و آرام به سمتش پرت کرد.
«نخند! خجالت می‌کشم.»
تهیونگ بالش را گرفت و همان را به طرفش پرت کرد.
چند ثانیه بعد جنگ بالش‌ها شروع شد.

یونا خواست فرار کند، اما پایش به لبه‌ی فرش گیر کرد.
تهیونک سریع دستش را گرفت که نیفتد.
تعادل خودش هم از بین رفت.
هر دو با هم روی کاناپه افتادند.

چند لحظه سکوت بینشان حاکم شد.
بعد هر دو بی‌اختیار خندیدند.
تهیونگ آرام گفت:
«باشه... با تتو کنار میام، ولی از این به بعد سورپرایزات اول قلب منو در نظر بگیر!»
و یونا با خنده سرش را روی شانه‌اش گذاشت، درحالی‌که صدای خنده‌ی هر دو تمام خانه را پر کرده بود.

_____*ادامش کامنت هاست *_____

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۲۰)

https://wisgoon.com/lavender_10بانو فالوشه🌿🌿🌿

تک‌پارتی | پیدام کردی...باران بی‌وقفه روی شیشه‌های کافه می‌ر...

«پیرسینگِ یواشکی»تک پارتی درخواستی. یونا جلوی آینه آسانسور ا...

عشق در دنده آخرپارت : ۱۲ شب آرام روی شهر سایه انداخته بود.جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط