{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«فصل۲ The magic of lov »

«فصل۲ The magic of lov »
part ۸۵

دیگه غصه دار کردن همه بس بود.

این درد و غصه من بود پس خودمم باید حلش میکردم.

یا حلش میکردم و یا باهاش میساختم

با لبخند سمت خونه رفتم.

مامان نفس و بابا رایان احتمالا خيلي نگران شده بودن.. به محض ورود ماشین به حیاط هر دو با تشویش دویدن جلو. لبخندي بهشون زدم و رفتم جلو و جفتشون روبغل کردم و گفتم هیچی نیست. من خوب خوبم و همه چیز مرتبه.. خودمو عقب کشیدم و به صورت فوق متعجبشون نگاه کردم. خندیدم وگونه شون رو بوسیدم و مظلوم گفتم:خييييلي

گرسنمه... چيزي براي خوردن داریم؟

مامان سریع و شوکه لبخند زد و مهربون و دلسوز گفت: اره اره

عزیزم..بیا...

و هدایتم کرد تو

پشت میز اشپزخونه نشوندم و تند تند شروع کرد به چیدن خوراکی

هاي خوشمزه جلوم..

به شدت گرسنه تند تند از همه شون میخوردم.

بابا رایان متعجب گفت: مطمینی خوبی؟

تند سر به اره تکون دادم

بابا رایان کجا رفته بودي؟

یه جا کار داشتم..

نگاهی به هم انداختن

اونجوري به هم نگاه نکنین..هیچیم نیست..

بابام جلوم نشست و لرزون گفت از روزی که پا تو این خونه گذاشتی..با نفس قسم خوردیم هیچ وقت... اشک تو چشماي مردونه اش جمع شد و گفت:قسم خوردیم هیچ وقت اسمشون رو نیاریم. تو دختر مايي.. همه عشق و دارایی و همه

وجود مايي..همه وجودموني تایکا..

میدونستم چی میخواد بگه

فك میکرد حال بدم مربوط به مامان و باباي واقعيمه..مايكل و فريا.. تند سر به طرفین تکون دادم و گفتم نه. درباره اونا نیست.

زل زد تو چشمام و نفس عمیقی کشید و اروم سر تکون داد. مامان نفس تو خوب باشي براي ما بسه. این دو روز حکم مرگ داشت

برامون.

خدانکنه..خدانکنه..

با بغض گفتم همه چیز درست میشه..

و به زحمت بغضم رو با خوراکی پایین دادم

بعد خوردن رفتم لباس عوض کردم.

لباس بلند انگلیسیم روی رخت اویز بهم نگاه میکرد.

اروم برش داشتم و لمسش کردم

قبل اینکه باز باعث بارشم بشه توی کمد جاش دادم و رفتم بیرون.

فك ميكردم محكمم

فك میکردم کنار اومدن با از دست رفتن تنها عشقم اسونه اما..

خاطرات حتي لحظه اي رهام نمیکردن..

این بدترین نوع محکم بودن بود.

خيلي سخت بود..

بي رحمي محض بود.

بابا مايكل و مامان فریا طبق قولشون هرچند وقت یه تعداد کتاب جادو برام پست میکردن تا با چشم باز واقعیت رو بپذیرم و من تند طاقت میخوندمشون و گاهي جادو و حقه جدید یاد میگرفتم ولي وقتي چيزي توشون براي سفر پیدا نمیکردم بیشتر تو خودم فرو

وبي

میرفتم.

هرچی بیشتر سعی میکردم اروم و عادی باشم بیشتر از درون

میشکستم..

اسال گذشت

نمیگم زود گذشت چون زود نگذشت..

سال پر از درد و اشك و بيخوابي و غم..

هنوز بخش بزرگي از قلبم توي دستاي وی بود که نمیدونستم

کجا و با کیه و چیکار میکنه..

اما تازه کمی خودم رو جمع کرده بودم..

تازه داشتم خودم میشدم

باز میرفتم سالن رقص و کتابخونه و سعی میکردم دوباره اون

روحیه شاد و ارومم رو به دست بیارم.

امروز تولد افشین بود

براش وسایل كيك و كلي وسيله تزييني خريدم و یه صبحانه

مختصري خوردم و بعد مشغول درست کردن كيك و تزیین اتاق شدم. غیر ممکن بود در حال كيك درست کردن یاد امیلی و خنده وی
دیدگاه ها (۲)

«فصل۲ The magic of lov »part ۸۶نیوفتم به زور بازومو روی چشم...

«فصل۲ The magic of lov »part ۸۷به تصویر گنگ و متعجب خودم تو...

«فصل۲ The magic of lov »part ۸۴ یه جورایی ناپدید شدنم تو او...

«فصل۲ The magic of lov »part ۸۴; من كيم؟ پسر گمشده کنت اتاق...

جادوی عشق ۶ part از خونه دور شدم که شنیدم در حالیکه ایفون رو...

جادوی عشق ۱۲ part نفس با هزار جور دوا و دکتر بالاخره و بعد ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط