سلاممممممممممم دوستانw بعد از چند روز آمده ام و گفتم
سلاممممممممممم دوستان(^w^) بعد از چند روز آمده ام و گفتم که بیام براتون یک داستان بنویسم چطوره؟ و اینکه بزن بریم
نام داستان: (کابوس عشق)
پارت اول: روزی یه دختری به نام سوزی بود که از وقتی که به دنیا اومده بود پدرش ازش متنفر بود.حالا چرا؟ چونکه سوزی وقتی که بدنیا اومده بود یک مریضیه خیلی عجیب و غریبی داشت. مریضیش اینجوری لود هرچی بزرگتر میشد مو هاش سفید میشد ، حتی خود دکتر ها هم از این مریضی خیییییلی تعجب کرده بودن و خوب آره . خلاصه آره ، سوزی بزرگ تر شده بود و مو هاش کم کم داشت از پایین سفید میشد. مامانش برای اینکه سوزی متوجه نشه پایینه موهاش رو براش هی کوتاه میکرد. چون اون گفته بود که تا سوزی ۱۵ سالش نشه مریضیش رو بهش نمیگه چونکه او بچه بود نمیخداست گریه کنه و ناراحت شه . خلاصه سوزی بزرگتر و بزرگتر میشد و باباش هم هی سرزنشش میکرد. مامان و باباش هم هی با هم دعوا بحث می کردن و این باعث میشد که سوزی بره تو اتاقو گریه کنه (T-T) یروز باباش برای ی سفر کاری باید برای دو ماه میرفت یجایی و..............
خوب دوستان تا اینجا کافیه بقیش رو فردا براتون ادامه میدیم تو کامنتا برام بنویسین که داستانی که تا الان نوشتم تا الان خوب آیا ؟ خییییلی دوستون دارم فعلا .
نام داستان: (کابوس عشق)
پارت اول: روزی یه دختری به نام سوزی بود که از وقتی که به دنیا اومده بود پدرش ازش متنفر بود.حالا چرا؟ چونکه سوزی وقتی که بدنیا اومده بود یک مریضیه خیلی عجیب و غریبی داشت. مریضیش اینجوری لود هرچی بزرگتر میشد مو هاش سفید میشد ، حتی خود دکتر ها هم از این مریضی خیییییلی تعجب کرده بودن و خوب آره . خلاصه آره ، سوزی بزرگ تر شده بود و مو هاش کم کم داشت از پایین سفید میشد. مامانش برای اینکه سوزی متوجه نشه پایینه موهاش رو براش هی کوتاه میکرد. چون اون گفته بود که تا سوزی ۱۵ سالش نشه مریضیش رو بهش نمیگه چونکه او بچه بود نمیخداست گریه کنه و ناراحت شه . خلاصه سوزی بزرگتر و بزرگتر میشد و باباش هم هی سرزنشش میکرد. مامان و باباش هم هی با هم دعوا بحث می کردن و این باعث میشد که سوزی بره تو اتاقو گریه کنه (T-T) یروز باباش برای ی سفر کاری باید برای دو ماه میرفت یجایی و..............
خوب دوستان تا اینجا کافیه بقیش رو فردا براتون ادامه میدیم تو کامنتا برام بنویسین که داستانی که تا الان نوشتم تا الان خوب آیا ؟ خییییلی دوستون دارم فعلا .
- ۳۱
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط