سلاممم دوستان امروز پارت داستانکابوس عشق هستش پس بزین
سلاممم دوستان امروز پارت ۲ داستان(کابوس عشق) هستش پس بزینننن بریم.
ادامه ی داستان:
مامان سوزی: نمیشه کنسلش کنی؟
بابای سوزی: معلومه که نه میدونی که اون سفر کاری چقدر برام مهمه! (با عصبانیت گفت)
و بعد رفت . سوزی از خواب بیدار شد و گفت: مامان چیشده؟ مامان سوزی: هیچی..... هیچی نشده دخترم سوزی:مطمئنی؟ مامان سوزی: آره دختر.... بعد سرفش گرفت خیلی هم شدید سوزی خیلی نگران بود سوزی: مامان خوبی؟ بشین روی صندلی! مامان سوزی مریض بود و حالش اصلا خوب نبود و رفت روی تخت خوابید. سوزی باخودش فکر میکرد: هعیییییییییییی حالا باید چیکار کنم مامانم که مریضه بابامم که دوماه نیست یه چند روز دیگه هم مدرسه ها شروع میشه و هیچی برای مدرسه ندارم . ( وضع مالیه خانواده ی سوزی خیلی خوب نبود) چند روز گذشت و مادر سوزی هنوز حالش خوب نبود . و سوزی هم مو هاش سفید تر و سفید تر میشد . یروز سوزی یک فکر خیلی خوبی به سرش زد اونم این بود که بره و پول خودشو و مامانشو دربیاره . سوزی: آره این فکر خیلی خوبیه ولی..............امممم...... باید چه کاری انجام بدم؟ و بعد از چند ساعت یه فکری کرد اونم این بود که نقاشی بکشه و به مردم بفروشه . نقاشیو و طراحیه سوزی خیلی خوب بود. برای همین چند تا نقاشی و طراحی های قشنگ کشید و رفت توی کوچه که بفروشه . ولی بعد از چند ساعت هیچکی ازش نخرید . سوزی خیلی ناراحت بود خسته هم بود. میخواست جمع کنه و بره خونه که یهو یه دختری اومد موهاش قهوه ای بود چشماش سبز بود و لباس سفید خیلی خوشگلی هم تنش بود و تازه هم سن سوزی هم بود و یهو............
خوب دوستان تا همین جا خوبه امید وارم که از این پارتم خوشتون اومده باشه و فردا هم پارت ۳ رو میزارم خیلی دوستون میدارم فعلا♡☆
ادامه ی داستان:
مامان سوزی: نمیشه کنسلش کنی؟
بابای سوزی: معلومه که نه میدونی که اون سفر کاری چقدر برام مهمه! (با عصبانیت گفت)
و بعد رفت . سوزی از خواب بیدار شد و گفت: مامان چیشده؟ مامان سوزی: هیچی..... هیچی نشده دخترم سوزی:مطمئنی؟ مامان سوزی: آره دختر.... بعد سرفش گرفت خیلی هم شدید سوزی خیلی نگران بود سوزی: مامان خوبی؟ بشین روی صندلی! مامان سوزی مریض بود و حالش اصلا خوب نبود و رفت روی تخت خوابید. سوزی باخودش فکر میکرد: هعیییییییییییی حالا باید چیکار کنم مامانم که مریضه بابامم که دوماه نیست یه چند روز دیگه هم مدرسه ها شروع میشه و هیچی برای مدرسه ندارم . ( وضع مالیه خانواده ی سوزی خیلی خوب نبود) چند روز گذشت و مادر سوزی هنوز حالش خوب نبود . و سوزی هم مو هاش سفید تر و سفید تر میشد . یروز سوزی یک فکر خیلی خوبی به سرش زد اونم این بود که بره و پول خودشو و مامانشو دربیاره . سوزی: آره این فکر خیلی خوبیه ولی..............امممم...... باید چه کاری انجام بدم؟ و بعد از چند ساعت یه فکری کرد اونم این بود که نقاشی بکشه و به مردم بفروشه . نقاشیو و طراحیه سوزی خیلی خوب بود. برای همین چند تا نقاشی و طراحی های قشنگ کشید و رفت توی کوچه که بفروشه . ولی بعد از چند ساعت هیچکی ازش نخرید . سوزی خیلی ناراحت بود خسته هم بود. میخواست جمع کنه و بره خونه که یهو یه دختری اومد موهاش قهوه ای بود چشماش سبز بود و لباس سفید خیلی خوشگلی هم تنش بود و تازه هم سن سوزی هم بود و یهو............
خوب دوستان تا همین جا خوبه امید وارم که از این پارتم خوشتون اومده باشه و فردا هم پارت ۳ رو میزارم خیلی دوستون میدارم فعلا♡☆
- ۱۰۳
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط