{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قلب های شکسته پارت ۱۴

قلب های شکسته پارت ۱۴
کتابخانه - ساعت نه و نیم شب

کتابخانه تقریباً خالی بود.

چند چراغ سوسو می‌زدند. بوی کاغذ کهنه و گردوغبار توی هوا بود. یک پیرمرد کتابدار پشت میز لم داده بود و چرت می‌زد. دو سه تا دانشجو در گوشه‌های دور داشتند زمزمه‌وار درس می‌خواندند.

ایزومی وارد شد.

کفش‌هایش روی کف چوبی آرام صدا می‌داد. نگاهی به اطراف انداخت. هیچ رد آشنایی ندید.

خوب. هیچکس نیست. کتاب برمی‌دارم و برمی‌گردم. کار ساده‌ایست.

رفت به سمت قفسه‌های قدیمی در عمق کتابخانه. جایی که کتاب‌های ریاضیات قدیمی و فلسفه یونان نگهداری می‌شد.

دقیقاً همان جایی که چند روز پیش شرلوک دیده بود چه کتاب‌هایی خریده.

تصادفی. کاملاً تصادفی.( آره آره کاملا)

کتابی از قفسه بیرون کشید. «اصول هندسه اقلیدسی» – نسخه‌ای چرمی و فرسوده. بعد نشست پشت یک میز چوبی بزرگ در خلوت‌ترین گوشه.

و بعد...

با پیشانی تک زد به میز.

بلند. محکم.

کتابدار پیر یک چشمش را باز کرد، دید یک خانم زیبا با موهای بلوند و لباس گران‌قیمت دارد پیشانی می‌کوبد به میز، چشمش را دوباره بست. لندن عجیب‌ترین آدم‌ها را داشت.

«احمق.» ایزومی زیر لب گفت. «احمق احمق احمق. چرا اومدی؟ کفش را گم کردی؟ نامه را خوندی؟ چرا سوزوندیش؟ می‌تونستی نگهش داری. فقط یه کاغذ بود. یه یادگاری کوچیک. چرا؟»

تک.

پیشانی‌اش قرمز شده بود.

کتاب را باز کرد. شروع کرد به خواندن. خطوط اقلیدس. تعاریف. اصول موضوعه.

«نقطه چیزی است که جزئی ندارد.» زمزمه کرد. «کاش من هم جزئی نداشتم. کاش فقط یک نقطه بودم. بی‌احساس. بی‌فکر. بی‌...»

سایه‌ای روی صفحه کتاب افتاد.

نفس کسی را حس کرد. بوی تنباکو و چرم کهنه.

«خانم با جواهرات قرضی و گربه نارنجی.»

صدا آرام بود. کمی خسته. اما گوشه‌اش یک نت کنجکاوی بود.

ایزومی قلبش قیچی شد. یک لحظه فکر کرد نکند دارد توهم می‌بیند.

سرش را بلند کرد.

شرلوک هولمز روبرویش ایستاده بود.

کت همیشگی. موهای مشکی ژولیده‌تر از همیشه. چشمان آبی که در نور کم چراغ‌ها، نقره‌ای به نظر می‌رسیدند.

و لبخندی کوچک. نه از روی تکبر.... کنجکاوی. انگار داشت معمایی را حل می‌کرد که دوست داشت جوابش را بداند.

ایزومی دهانش را باز کرد. بست. باز کرد.

«...شما اینجا؟»

شرلوک کشوی صندلی را عقب کشید و بدون اجازه نشست روبرویش.

«کتابخانه جای عمومی است. حتی برای کارآگاه‌های خودپسند.»

«من نگفتم خودپسند.»

«گفتید. همان روز اول. در خیابان. خیلی کنجکاو هستید. شاید بیش از حد. بعداً توی راهرو اپرا هم به خودتان گفتید از صورت ازخودراضیم بدم می‌آید. اگرچه من آن قسمت را نشنیدم. از روی حرکات لب‌هایتان خواندم.»

ایزومی بی‌حرکت ماند.

«حرکات لبم را...»

«خواندم. بله.» شرلوک کمی به جلو خم شد. «شما عادت دارید با خودتان حرف بزنید. مخصوصاً وقتی عصبی هستید. مثل الان.»

ایزومی کتاب را بست. دستهایش را روی جلد چرمی گذاشت تا لرزششان را پنهان کند.

«چطور... از آن راهرو... می‌توانستید حرکات لب مرا ببینید؟ آنجا تاریک بود.»

شرلوک لبخند کوتاهی زد.

«کی گفتم در راهرو اپرا بود؟»

سکوت.

ایزومی فهمید گیر کرده. داشت اعتراف می‌کرد که همان شب به شرلوک فکر می‌کرده. که خودش با خودش حرف زده. که...

«نامه را دریافت کردید؟» شرلوک موضوع را عوض کرد. انگار می‌خواست بهش فرصت نفس بدهد.

ایزومی به چشمانش خیره ماند. «چه نامه‌ای؟»

«نامه‌ای در مورد کفش چپتان.»

«کفش چپم را پیدا کردم. خودم.»

«پشت صندلی جعبه شماره ۱۴؟»

«...شاید.»

شرلوک سری تکان داد. «پس نامه را دریافت کردید. و سوزاندیدش. در شومینه اتاقتان. حدوداً چهل و پنج دقیقه پیش. بعد لباس عوض کردید و آمدید اینجا. با کفش‌هایی که دفعه اول جفت نبودند. لوئیس به شما گفت و برگشتید عوض کردید.»

ایزومی احساس کرد دنیا دور سرش می‌چرخد.

«... از کجا ...»

«بوی خاکستر روی موهایتان. سنجاق نقره‌ای جدید که دفعه قبل نداشتید. و رد کفش‌های مختلف روی سنگفرش جلوی عمارت – یکی با الگوی مشکی، یکی خاکستری. لوئیس را حدس زدم چون تنها کسی است که بدون اینکه بایستد متوجه چنین چیزی می‌شود. از توصیفات شما از برادران‌تان.»

ایزومی نفس عمیقی کشید.

«شما... ترسناک‌ترین آدمی هستید که تا حالا دیده‌ام.»

شرلوک کمی سرش را کج کرد. «این تعریف بود یا توهین؟»
دیدگاه ها (۴)

قسمت ۱۵ قلب های شکسته «نمی‌دانم. هنوز تصمیم نگرفتم.»آنها چند...

سزار آرام برادر من کاری به عشقت ندارم

عشق و علاقه دوما و اینوسکه داره فوران میکنه🤣🤣😂😂

قلب های شکسته قسمت ۱۳آلبرت شانه بالا انداخت. «هیچی. فقط گفتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط