Part
𝓈𝓂𝒾ℓℯ
Part "16"
سرم پایین بود و مثل ابر بهاری گریه میکردم که تهیونگ گفت
تهیونگ : خیلی خب گریه و زاری بسه برو خونه !
... پرش زمانی فردا صبح ...
☆از زبان هانا☆
ساعت ۶:۳ دقیقه عصر بود از خواب بلند شدم با مادرم صبحانه خوردیم و به سمت عمارت حرکت کردیم ، وقتی رسیدیم مادرم رفت صبحانه آماده کنه منم داخل عمارت تا کاری دارن انجام بدم
و اگه آنا کاری داره کنم !
اما ....وقتی داخل شدم تمام خدمتکار ها به صف بودن تهیونگ و ماریا کنار هم ایستاده بودند لانا و سارینا هم دور از هم نشسته بودند !
آنا : خیلی خب چه خوب که خودت هم امدی!
پارک هانا باید یه چیزی بهت بگم !
از امروز تمام خدمتکار ها بغیر از سوفی و لیا اخراج هستن و نصف بیشتر کارهای عمارت به عهده تو هست و بقیه کارها بین سوفی و لیا تقسیم میشود!!
آنا به تهیونگ نیم نگاهی کرد ، تهیونگ هم که معلوم بود از عصبانیت سرخ شده بود
فلش بک به دیشب 🌙✨
☆از زبان تهیونگ☆
بعد از اینکه هانا رفت ، رفتم داخل پیش مادرم ، اون پیش سارینا نشسته بود سارینا تا من رو دید به سمتم امد با عصبانیت غریدم
تهیونگ : اینجا معلوم هست چه خبره ( داد ، سرد )
آنا درحالی که جرعه ای از قهوه اش رو مینوشید گفت
آنا : آروم باش پسرم ، معلوم هست چته ؟ ( خونسرد )
تهیونگ : مادر بیا اتاق مطالعه بهت میگم چمه!
بعد چشم غره ای به سارینا رفتم ، وقتی به اتاق مطالعه رسیدم مادرم هم پشت سرم امد درو محکم به هم زدم و گفتم
تهیونگ : خدمتکاره هانا ؟ چش بود ؟
آنا : برای اون دختر بی ارزش سر من داد میزنی ؟ سر مادرت ؟
تهیونگ : الان بحث این حرفا نیست مادر ، شما ؟ و اینهمه خشم ؟ ازت انتظار نداشتم مادر آنا !!
آنا : اون به سزای کارش رسید دزدی کرده !
تهیونگ : اون بی تقصیر هست مادر !
آنا : اما مگه میشه دستبندی الکی گم بشه اونم همزمان با وقتی که هانا اتاق رو مرتب کنه
تهیونگ : تو چی میدونی ؟ شاید دیروز گم شده !
از سارینا هرکاری بر میاد
ببین مادر قبل از اینکه همه چیز رو بفهمی و معلوم بشه الکی بقیه رو قضاوت نکن !
اون کاری نکرده باید بهش فرصت بدی که هرچند .....اگر هم ندی من به راحتی خدمتکار شخصی خودم میکنمش اون زرنگ و هرکاری ازش بر میاد
آنا : چرا اون دختر انقد برات ارزش داره ؟ ...نکنه.....نکنه دو...
تهیونگ : نه مادر !
آنا :خیلی خب.... من اون میبخشم اما یه شرط داره که اون همه کارهای این عمارت بزرگ رو انجام بده !
در غیر این صورت چنین اتفاقی نمی افته
در ضمن اون دختر انقد بی ارزش هست که برای پسری مثل تو اون بشه خدمتکار شخصی ات خیلی کمه!
دیگه نزاشت صحبت کنم و رفت از اتاق بیرون !
...زمان حال...
☆از زبان هانا☆
آخه به کدام گناه؟
تهیونگ از کنارم رد شد و رفت و هرکسی یجا پخش شد
آنا : خیلی خب برید سر کارتون
هنوز توی شوک بودم آخه بخاطر چیزی که حتی تقصیرم نبوده ! این تنبیه یا شکنجه !
خواستم برم سرکارم .....
آنا : صبر کن....داخل عمارت رو کامل تمیز کن ، حیاط رو بشور ، روکش های مبل عوض کن ، علف های هرز رو بکن ، و در آخر استخر بیرون هم ضد عفونی کن و درضمن یادت نره طول استخر زیاده نیوفتی بمیری ( پوزخند)
من تا کی اینهمه کار کنم ؟
هانا : بله خانم ( آروم )
هیچکس داخل عمارت نبود وسایل های تمیز کاری رو برداشتم و شروع کردم داخل عمارت رو تمیز کردن
☆از زبان تهیونگ☆
با جونگ کوک یه سر امدم شرکت تا کارهای نرسیده ام برسم
از اینکه شنیده بودم یکی برام پاپوش دوخته عصبی بودم و هر لحظه ممکن بود مثل بمب بترکم
منشی : قربان آقای الکس تماس گرفتن !....
ادامه دارد....
بنظر شما الکس چی گفته به منشی؟؟ 👀
تقدیم به نگاه های قشنگتون 🌚✨
Part "16"
سرم پایین بود و مثل ابر بهاری گریه میکردم که تهیونگ گفت
تهیونگ : خیلی خب گریه و زاری بسه برو خونه !
... پرش زمانی فردا صبح ...
☆از زبان هانا☆
ساعت ۶:۳ دقیقه عصر بود از خواب بلند شدم با مادرم صبحانه خوردیم و به سمت عمارت حرکت کردیم ، وقتی رسیدیم مادرم رفت صبحانه آماده کنه منم داخل عمارت تا کاری دارن انجام بدم
و اگه آنا کاری داره کنم !
اما ....وقتی داخل شدم تمام خدمتکار ها به صف بودن تهیونگ و ماریا کنار هم ایستاده بودند لانا و سارینا هم دور از هم نشسته بودند !
آنا : خیلی خب چه خوب که خودت هم امدی!
پارک هانا باید یه چیزی بهت بگم !
از امروز تمام خدمتکار ها بغیر از سوفی و لیا اخراج هستن و نصف بیشتر کارهای عمارت به عهده تو هست و بقیه کارها بین سوفی و لیا تقسیم میشود!!
آنا به تهیونگ نیم نگاهی کرد ، تهیونگ هم که معلوم بود از عصبانیت سرخ شده بود
فلش بک به دیشب 🌙✨
☆از زبان تهیونگ☆
بعد از اینکه هانا رفت ، رفتم داخل پیش مادرم ، اون پیش سارینا نشسته بود سارینا تا من رو دید به سمتم امد با عصبانیت غریدم
تهیونگ : اینجا معلوم هست چه خبره ( داد ، سرد )
آنا درحالی که جرعه ای از قهوه اش رو مینوشید گفت
آنا : آروم باش پسرم ، معلوم هست چته ؟ ( خونسرد )
تهیونگ : مادر بیا اتاق مطالعه بهت میگم چمه!
بعد چشم غره ای به سارینا رفتم ، وقتی به اتاق مطالعه رسیدم مادرم هم پشت سرم امد درو محکم به هم زدم و گفتم
تهیونگ : خدمتکاره هانا ؟ چش بود ؟
آنا : برای اون دختر بی ارزش سر من داد میزنی ؟ سر مادرت ؟
تهیونگ : الان بحث این حرفا نیست مادر ، شما ؟ و اینهمه خشم ؟ ازت انتظار نداشتم مادر آنا !!
آنا : اون به سزای کارش رسید دزدی کرده !
تهیونگ : اون بی تقصیر هست مادر !
آنا : اما مگه میشه دستبندی الکی گم بشه اونم همزمان با وقتی که هانا اتاق رو مرتب کنه
تهیونگ : تو چی میدونی ؟ شاید دیروز گم شده !
از سارینا هرکاری بر میاد
ببین مادر قبل از اینکه همه چیز رو بفهمی و معلوم بشه الکی بقیه رو قضاوت نکن !
اون کاری نکرده باید بهش فرصت بدی که هرچند .....اگر هم ندی من به راحتی خدمتکار شخصی خودم میکنمش اون زرنگ و هرکاری ازش بر میاد
آنا : چرا اون دختر انقد برات ارزش داره ؟ ...نکنه.....نکنه دو...
تهیونگ : نه مادر !
آنا :خیلی خب.... من اون میبخشم اما یه شرط داره که اون همه کارهای این عمارت بزرگ رو انجام بده !
در غیر این صورت چنین اتفاقی نمی افته
در ضمن اون دختر انقد بی ارزش هست که برای پسری مثل تو اون بشه خدمتکار شخصی ات خیلی کمه!
دیگه نزاشت صحبت کنم و رفت از اتاق بیرون !
...زمان حال...
☆از زبان هانا☆
آخه به کدام گناه؟
تهیونگ از کنارم رد شد و رفت و هرکسی یجا پخش شد
آنا : خیلی خب برید سر کارتون
هنوز توی شوک بودم آخه بخاطر چیزی که حتی تقصیرم نبوده ! این تنبیه یا شکنجه !
خواستم برم سرکارم .....
آنا : صبر کن....داخل عمارت رو کامل تمیز کن ، حیاط رو بشور ، روکش های مبل عوض کن ، علف های هرز رو بکن ، و در آخر استخر بیرون هم ضد عفونی کن و درضمن یادت نره طول استخر زیاده نیوفتی بمیری ( پوزخند)
من تا کی اینهمه کار کنم ؟
هانا : بله خانم ( آروم )
هیچکس داخل عمارت نبود وسایل های تمیز کاری رو برداشتم و شروع کردم داخل عمارت رو تمیز کردن
☆از زبان تهیونگ☆
با جونگ کوک یه سر امدم شرکت تا کارهای نرسیده ام برسم
از اینکه شنیده بودم یکی برام پاپوش دوخته عصبی بودم و هر لحظه ممکن بود مثل بمب بترکم
منشی : قربان آقای الکس تماس گرفتن !....
ادامه دارد....
بنظر شما الکس چی گفته به منشی؟؟ 👀
تقدیم به نگاه های قشنگتون 🌚✨
- ۱.۴k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط