گفتم : چی می نویسی ؟
گفتم : چی می نویسی ؟
گفت : بهار را از سر می نویسم
- : مگر بهار نوشتنی ست ؟
_ : آری !
باید دلت را برداری در زلال ترین چشمه بشویی
رو ی بند رخت نسیم پهن کنی
و به خورشید بسپاری که جان دوباره ببخشدش
و دل به قلم وجودت بسپاری ،
که گذشته ها گذشت
اگر چه سخت و تلخ
و فردا نیامده ست
اگر چه مبهم و دور
اما بهار همین حوالی ست
و خاصیت دل جوانه زدن ست و نو شدن
خالی شو از غم و کینه
خالی شو از هر چه هست از جنس اهریمن
و دلت بسپار به معجزه شکوفه ها
گفت : بهار را از سر می نویسم
- : مگر بهار نوشتنی ست ؟
_ : آری !
باید دلت را برداری در زلال ترین چشمه بشویی
رو ی بند رخت نسیم پهن کنی
و به خورشید بسپاری که جان دوباره ببخشدش
و دل به قلم وجودت بسپاری ،
که گذشته ها گذشت
اگر چه سخت و تلخ
و فردا نیامده ست
اگر چه مبهم و دور
اما بهار همین حوالی ست
و خاصیت دل جوانه زدن ست و نو شدن
خالی شو از غم و کینه
خالی شو از هر چه هست از جنس اهریمن
و دلت بسپار به معجزه شکوفه ها
- ۷۸۱
- ۱۳ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط