Part ۱۲
Part ۱۲
تاریکیِ تونل، سنگین و خفقانآور بود. تنها صدای گامهای مصممِ باکوگو و خشخشِ یخِ تودوروکی سکوت را میشکست که ناگهان، صدایی آشنا، مثلِ نویزِ یک رادیوی قدیمی، از دیوارهای بتنی به گوش رسید.
«باکوگو… تودوروکی… بالاخره… موفق شدید.»
باکوگو بیدرنگ ایستاد. چشمانش در تاریکی مثل دو گویِ آتشین میدرخشید. «اون صدایِ لعنتی دیگه چیه؟»
تودوروکی شعلهی نوک انگشتانش را بالاتر گرفت. نور، سایهای را روی دیوار انداخت که به سرعت شکل میگرفت. نه، آن یک سایه نبود؛ یک هولوگرامِ ضعیف و لرزان بود که از میانِ شکافهای دیوار بیرون میزد. تصویرِ پسرکی با موهای آشفته و نگاهی که همیشه نگران اما مصمم بود، در هوا معلق ماند.
«میدوریا؟» تودوروکی با ناباوری گفت.
تصویرِ میدوریا، درحالیکه زخمی به نظر میرسید و در اتاقی پر از سرورهای در حال سوختن بود، لبخندی تلخ زد. «حدس میزدم بیاید اینجا… اون پهپاد فقط طعمه بود. ائتلاف سایهها میخواستن شما رو به بخشِ خدماتی بکشونن تا دسترسیشون به شبکه مترو رو کامل کنن.»
باکوگو به سمتِ تصویر هجوم برد و مشتش را در فضای خالیِ هولوگرام چرخاند. «خفه شو دکو! کجایی؟ اون حرومزادهها کجان؟»میدوریا با عجله گفت: «باکوگو، گوش کن! زمان خیلی کمه. اونها سیستم رو روی یک بمبِ الکترومغناطیسیِ معکوس تنظیم کردن. اگه تا ۹۰ ثانیه دیگه اون هستهی مرکزی که زیرِ پایِ شماست رو از کار نندازید، تمامِ شبکه برقِ شهر منفجر میشه. من سعی کردم از داخل نفوذ کنم، اما… سیستم امنیتیشون از اون چیزی که فکر میکردیم پیشرفتهتره.»
تودوروکی نگاهی به زیرِ پاهایش انداخت. جایی که زمین، به دلیلِ ضربهی باکوگو، لایهای از خاکِ سرخ و کابلهای فشار قوی را نمایان کرده بود. «هستهی مرکزی… یعنی اون چیزی که فکر میکردیم فقط یک پهپاد بوده، در واقع کلیدِ فعالسازیِ کلِ این تونله؟»
میدوریا سرش را به نشانه تأیید تکان داد. «دقیقاً. تودوروکی، تو باید یخات رو به کابلهای اصلی برسونی و اونها رو منجمد کنی تا جریانِ معکوس متوقف بشه. باکوگو… تو تنها کسی هستی که میتونی حفاظِ فشاریِ دورِ هسته رو بشکنی. اگه این کار رو نکنی، موجِ انفجار نه فقط ما، بلکه کلِ منطقه رو خاکستر میکنه.»
باکوگو دندانهایش را روی هم سابید، اما دیگر اثری از آن عصبانیتِ بیهدف نبود. او حالا هدف را میدید. «یعنی میگی باید یه انفجارِ کنترلشده تویِ قلبِ این سوراخِ موش راه بندازم؟»
«دقیقاً، کاچان.» میدوریا مکثی کرد، چهرهاش در هولوگرام برای لحظهای ناپدید شد و دوباره برگشت. «من راهِ مخفیِ سیستم رو باز گذاشتم، اما فقط تا ۶۰ ثانیه دیگه. بعدش، سیستم به طور خودکار ریست میشه و دیگه هیچ راهِ برگشتی نیست.»
تودوروکی دستش را روی دیوار گذاشت و یخِ سرد و آبیرنگش، با سرعتی باورنکردنی در طولِ دیوارهها خزید. «باکوگو، من راه رو باز میکنم. وقتی یخ به مرکز رسید، آماده باش.»
باکوگو در حالی که انرژیاش را در کفِ دستانش جمع میکرد، نگاهی به دوردست انداخت، جایی که تاریکی همچنان بیانتها به نظر میرسید. «دکو، اگه زنده از این مهلکه در نیای، خودم شخصاً میکُشمت. شنیدی؟»
میدوریا در میانِ نویزهای آخرِ هولوگرام، با لحنی آرام گفت: «میبینمتون… اون طرفِ انفجار.»
ارتباط قطع شد. تودوروکی و باکوگو، حالا نه به عنوان دو رقیب، بلکه به عنوان دو ضلعِ یک ماشینِ کشتارِ دقیق، به سمتِ قلبِ تاریکی یورش بردند. ۸۰ ثانیه باقی مانده بود. شکار، تازه شروع شده بود.
تاریکیِ تونل، سنگین و خفقانآور بود. تنها صدای گامهای مصممِ باکوگو و خشخشِ یخِ تودوروکی سکوت را میشکست که ناگهان، صدایی آشنا، مثلِ نویزِ یک رادیوی قدیمی، از دیوارهای بتنی به گوش رسید.
«باکوگو… تودوروکی… بالاخره… موفق شدید.»
باکوگو بیدرنگ ایستاد. چشمانش در تاریکی مثل دو گویِ آتشین میدرخشید. «اون صدایِ لعنتی دیگه چیه؟»
تودوروکی شعلهی نوک انگشتانش را بالاتر گرفت. نور، سایهای را روی دیوار انداخت که به سرعت شکل میگرفت. نه، آن یک سایه نبود؛ یک هولوگرامِ ضعیف و لرزان بود که از میانِ شکافهای دیوار بیرون میزد. تصویرِ پسرکی با موهای آشفته و نگاهی که همیشه نگران اما مصمم بود، در هوا معلق ماند.
«میدوریا؟» تودوروکی با ناباوری گفت.
تصویرِ میدوریا، درحالیکه زخمی به نظر میرسید و در اتاقی پر از سرورهای در حال سوختن بود، لبخندی تلخ زد. «حدس میزدم بیاید اینجا… اون پهپاد فقط طعمه بود. ائتلاف سایهها میخواستن شما رو به بخشِ خدماتی بکشونن تا دسترسیشون به شبکه مترو رو کامل کنن.»
باکوگو به سمتِ تصویر هجوم برد و مشتش را در فضای خالیِ هولوگرام چرخاند. «خفه شو دکو! کجایی؟ اون حرومزادهها کجان؟»میدوریا با عجله گفت: «باکوگو، گوش کن! زمان خیلی کمه. اونها سیستم رو روی یک بمبِ الکترومغناطیسیِ معکوس تنظیم کردن. اگه تا ۹۰ ثانیه دیگه اون هستهی مرکزی که زیرِ پایِ شماست رو از کار نندازید، تمامِ شبکه برقِ شهر منفجر میشه. من سعی کردم از داخل نفوذ کنم، اما… سیستم امنیتیشون از اون چیزی که فکر میکردیم پیشرفتهتره.»
تودوروکی نگاهی به زیرِ پاهایش انداخت. جایی که زمین، به دلیلِ ضربهی باکوگو، لایهای از خاکِ سرخ و کابلهای فشار قوی را نمایان کرده بود. «هستهی مرکزی… یعنی اون چیزی که فکر میکردیم فقط یک پهپاد بوده، در واقع کلیدِ فعالسازیِ کلِ این تونله؟»
میدوریا سرش را به نشانه تأیید تکان داد. «دقیقاً. تودوروکی، تو باید یخات رو به کابلهای اصلی برسونی و اونها رو منجمد کنی تا جریانِ معکوس متوقف بشه. باکوگو… تو تنها کسی هستی که میتونی حفاظِ فشاریِ دورِ هسته رو بشکنی. اگه این کار رو نکنی، موجِ انفجار نه فقط ما، بلکه کلِ منطقه رو خاکستر میکنه.»
باکوگو دندانهایش را روی هم سابید، اما دیگر اثری از آن عصبانیتِ بیهدف نبود. او حالا هدف را میدید. «یعنی میگی باید یه انفجارِ کنترلشده تویِ قلبِ این سوراخِ موش راه بندازم؟»
«دقیقاً، کاچان.» میدوریا مکثی کرد، چهرهاش در هولوگرام برای لحظهای ناپدید شد و دوباره برگشت. «من راهِ مخفیِ سیستم رو باز گذاشتم، اما فقط تا ۶۰ ثانیه دیگه. بعدش، سیستم به طور خودکار ریست میشه و دیگه هیچ راهِ برگشتی نیست.»
تودوروکی دستش را روی دیوار گذاشت و یخِ سرد و آبیرنگش، با سرعتی باورنکردنی در طولِ دیوارهها خزید. «باکوگو، من راه رو باز میکنم. وقتی یخ به مرکز رسید، آماده باش.»
باکوگو در حالی که انرژیاش را در کفِ دستانش جمع میکرد، نگاهی به دوردست انداخت، جایی که تاریکی همچنان بیانتها به نظر میرسید. «دکو، اگه زنده از این مهلکه در نیای، خودم شخصاً میکُشمت. شنیدی؟»
میدوریا در میانِ نویزهای آخرِ هولوگرام، با لحنی آرام گفت: «میبینمتون… اون طرفِ انفجار.»
ارتباط قطع شد. تودوروکی و باکوگو، حالا نه به عنوان دو رقیب، بلکه به عنوان دو ضلعِ یک ماشینِ کشتارِ دقیق، به سمتِ قلبِ تاریکی یورش بردند. ۸۰ ثانیه باقی مانده بود. شکار، تازه شروع شده بود.
- ۲۴۴
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط