پارت
#پارت_98
آقای مافیا ♟🎲
از کنار دکتر رد شدم و وارد اتاق شدم سوسن هنوز بیهوش بود و خاله کنار تختش داشت مثل ابر بهار گریه میکرد
نزدیک تخت شدم و فقط خیره به سوسن نگاه میکردم حتی گریه هم نمیتونستم کنم
کم کم متوجه شدم هرچی بیشتر اینجا بمونم خودم رو بیشتر دارم عذاب میدم پس اتاق و ترک کردم
تو راه رو داشتم راه میرفتم و به اتفاقای چند ساعت پیش فکر میکردم که صدایی شنیدم
_ یعنی چی آقای دکتر چرا نمیخواد سقطش کنه
به سمت صدا برگشتم با دیدن پسر عمه سوسن جا خوردم
داشت با دکتر راجب سقط بچه حرف میزد
اون منو نمیشناخت و همین خودش اوج شانس بود تصمیم گرفتم از فرصت استفاده کنم و به خاله ثابت کنم که این پسره به درد سوسن نمیخوره به سمت اتاق سوسن دویدم
و در با شتاب باز کردم خاله به سمت در برگشت همچنان داشت گریه میکرد گفتم:
+خالهای یه لحظه میای همراهم بیرون میخوام یه چیزی بهتون بگم خیلی واجبه
خاله اول قبول نکرد ولی با اصرار زیاد من راضی شد
به سمت جایی که پسرعمه سوسن بود حرکت کردیم طوری رفتار کردم که اون متوجه ما نشه
خاله کم کم داشت ازم شاکی میشد که پسر دوباره شروع کرد با دکتر حرف بزنه
_ دکتر راضیش کنید که بچه رو سقط کنه
دکتر گفت:
+ آقای محترم اگه انقدر بچه نمیخواین مجبور نبودید راب.. ط.. های داشته باشید
خاله که انگار متوجه صدای آشنا شده بود
اروم به سمت صدا برگشت و اونو دید
یهو نفس خاله نامرتب شد با خشم داشت نگاه میکرد دستشو ازم جدا کرد و به سمت پسر حرکت کرد
#رمان
#عاشقانه
#فالو
#حمایت
#مافیایی
#مافیا
#اصمات
آقای مافیا ♟🎲
از کنار دکتر رد شدم و وارد اتاق شدم سوسن هنوز بیهوش بود و خاله کنار تختش داشت مثل ابر بهار گریه میکرد
نزدیک تخت شدم و فقط خیره به سوسن نگاه میکردم حتی گریه هم نمیتونستم کنم
کم کم متوجه شدم هرچی بیشتر اینجا بمونم خودم رو بیشتر دارم عذاب میدم پس اتاق و ترک کردم
تو راه رو داشتم راه میرفتم و به اتفاقای چند ساعت پیش فکر میکردم که صدایی شنیدم
_ یعنی چی آقای دکتر چرا نمیخواد سقطش کنه
به سمت صدا برگشتم با دیدن پسر عمه سوسن جا خوردم
داشت با دکتر راجب سقط بچه حرف میزد
اون منو نمیشناخت و همین خودش اوج شانس بود تصمیم گرفتم از فرصت استفاده کنم و به خاله ثابت کنم که این پسره به درد سوسن نمیخوره به سمت اتاق سوسن دویدم
و در با شتاب باز کردم خاله به سمت در برگشت همچنان داشت گریه میکرد گفتم:
+خالهای یه لحظه میای همراهم بیرون میخوام یه چیزی بهتون بگم خیلی واجبه
خاله اول قبول نکرد ولی با اصرار زیاد من راضی شد
به سمت جایی که پسرعمه سوسن بود حرکت کردیم طوری رفتار کردم که اون متوجه ما نشه
خاله کم کم داشت ازم شاکی میشد که پسر دوباره شروع کرد با دکتر حرف بزنه
_ دکتر راضیش کنید که بچه رو سقط کنه
دکتر گفت:
+ آقای محترم اگه انقدر بچه نمیخواین مجبور نبودید راب.. ط.. های داشته باشید
خاله که انگار متوجه صدای آشنا شده بود
اروم به سمت صدا برگشت و اونو دید
یهو نفس خاله نامرتب شد با خشم داشت نگاه میکرد دستشو ازم جدا کرد و به سمت پسر حرکت کرد
#رمان
#عاشقانه
#فالو
#حمایت
#مافیایی
#مافیا
#اصمات
- ۱.۴k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط