پارت آخر
پارت آخر
ظهر بود و رائون و تهیونگ و یونا و جونگکوک در خوابگاه جمع شده بودند.
رائون تصمیم گرفت که همه را به یک چالش آشپزی بامزه دعوت کند.
«خب… امروز هرکسی باید یه دسر درست کنه!» رائون اعلام کرد.
تهیونگ با ابروهای بالا رفته گفت:
«دسر؟ من که حتی قهوه درست کردنم گاهی فاجعه میشه!»
یونا خندید:
«جونگکوک، پس آماده باش که شکست بخوری!»
و جونگکوک با لبخندی شیطنتآمیز گفت:
«هیچ وقت دست کم نگیر منو… حتی تو آشپزی هم میتونم رقیب باشم!»
همه شروع به درست کردن دسر کردند، و آشپزخانه پر از خنده، شیرینی و کمی آشفتگی شد.
تهیونگ سعی میکرد مرتب و دقیق کار کند، اما هر از گاهی رائون دستش را میگرفت و با چشمک میگفت:
«نکن… بذار من کمکت کنم!»
و تهیونگ نمیتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
جونگکوک و یونا هم در گوشهای دیگر، با هم خنده و شوخی میکردند، هر دسر کمی عجیب و بامزه از آب در میآمد، اما همین باعث میشد که همه از ته دل بخندند.
وقتی دسرها آماده شد، همه دور میز جمع شدند.
رائون گفت:
«خب… رأیگیری شروع میشه! هر کسی یه امتیاز بده.»
تهیونگ و جونگکوک با چشمک به هم نگاه کردند و رائون و یونا هم خندهشان گرفت.
نتیجه؟ همه دسرها عالی بودند، اما دسر تهیونگ پر از خنده و عشق بود و رائون با یک لبخند پرحرارت گفت:
«تو برندهای… چون دسر تو فقط خوشمزه نیست، بلکه پر از حسته!»
تهیونگ لبخند زد، دست رائون را گرفت و گفت:
«پس همه چیز عالیه… وقتی با تو هستم، حتی آشپزی هم جذاب میشه.»
........
شب شده بود و نور ماه از پنجره خوابگاه روی رائون و تهیونگ میتابید.
آنها روی تراس نشسته بودند، دست در دست هم، آرام و بیصدا به ستارهها نگاه میکردند.
رائون سرش را روی شانه تهیونگ گذاشت و زمزمه کرد:
«میدونی… بعد از همه ماجراها، خطرها و هیجانها… حالا حس میکنم همه چیز واقعیتر شده.»
تهیونگ لبخند زد، دستش را روی دست رائون گذاشت و گفت:
«هر چیزی که گذشت، ما رو به هم نزدیکتر کرد… و حالا حتی کوچکترین لحظهها با تو، برای من ارزشمندترینها هستن.»
یونا و جونگکوک هم کنارشان ایستاده بودند، هر دو لبخند میزدند و نگاهشان پر از شادی و آرامش بود.
جونگکوک دست یونا را گرفت و آرام گفت:
«ما با هم هر چیزی رو پشت سر گذاشتیم… و حالا همه چیز خوبه.»
یونا لبخند زد و سرش را به شانه او تکیه داد.
رائون نفس عمیقی کشید و نگاهش را به تهیونگ دوخت:
«حالا… میخوای با هم همه لحظههای زندگیمون رو بسازیم؟ نه فقط امروز، بلکه همیشه؟»
تهیونگ لبخند زد، دستش را محکمتر گرفت و گفت:
«تا آخرین نفس… تا آخرین لحظه… همیشه با هم.»
و آنها زیر نور ماه، دست در دست، با قلبهایی پر از عشق و آرامش، حس کردند که داستان آنها تازه شروع شده، و آیندهشان پر از لحظات عاشقانه و شیرین است.
ستارهها چشمک میزدند، و سکوت شب پر از امید و عشق شد… 💜💖
سلام بچه ها
من اومدم
امم.....نمیدونم آخرش رو دوست داشتین یا نه
اصلا خود رمان قشنگ بود یا نه
میخواستم توش یکم تغییر ایجاد کنم چون گفتم شاید آخرش ضد حال باشه اما تغییر ندادم ترسیدم اخرش رو خیلی خراب کنم و خنک بشه و داشتم کم کم پشیمون میشدم از این که گذاشتمش ولی خب دوست نداشتم حالا که تا اینجا شو گذاشتم نصف نیمه ولش کنم
به هر حال عذرمیخوام که طول کشید و لطفا ازتون میخوام صادقانه نظرتون رو درباره رمانم و پایانش بگین
بگین خوب بود یا بد بود یا هرچی
ظهر بود و رائون و تهیونگ و یونا و جونگکوک در خوابگاه جمع شده بودند.
رائون تصمیم گرفت که همه را به یک چالش آشپزی بامزه دعوت کند.
«خب… امروز هرکسی باید یه دسر درست کنه!» رائون اعلام کرد.
تهیونگ با ابروهای بالا رفته گفت:
«دسر؟ من که حتی قهوه درست کردنم گاهی فاجعه میشه!»
یونا خندید:
«جونگکوک، پس آماده باش که شکست بخوری!»
و جونگکوک با لبخندی شیطنتآمیز گفت:
«هیچ وقت دست کم نگیر منو… حتی تو آشپزی هم میتونم رقیب باشم!»
همه شروع به درست کردن دسر کردند، و آشپزخانه پر از خنده، شیرینی و کمی آشفتگی شد.
تهیونگ سعی میکرد مرتب و دقیق کار کند، اما هر از گاهی رائون دستش را میگرفت و با چشمک میگفت:
«نکن… بذار من کمکت کنم!»
و تهیونگ نمیتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
جونگکوک و یونا هم در گوشهای دیگر، با هم خنده و شوخی میکردند، هر دسر کمی عجیب و بامزه از آب در میآمد، اما همین باعث میشد که همه از ته دل بخندند.
وقتی دسرها آماده شد، همه دور میز جمع شدند.
رائون گفت:
«خب… رأیگیری شروع میشه! هر کسی یه امتیاز بده.»
تهیونگ و جونگکوک با چشمک به هم نگاه کردند و رائون و یونا هم خندهشان گرفت.
نتیجه؟ همه دسرها عالی بودند، اما دسر تهیونگ پر از خنده و عشق بود و رائون با یک لبخند پرحرارت گفت:
«تو برندهای… چون دسر تو فقط خوشمزه نیست، بلکه پر از حسته!»
تهیونگ لبخند زد، دست رائون را گرفت و گفت:
«پس همه چیز عالیه… وقتی با تو هستم، حتی آشپزی هم جذاب میشه.»
........
شب شده بود و نور ماه از پنجره خوابگاه روی رائون و تهیونگ میتابید.
آنها روی تراس نشسته بودند، دست در دست هم، آرام و بیصدا به ستارهها نگاه میکردند.
رائون سرش را روی شانه تهیونگ گذاشت و زمزمه کرد:
«میدونی… بعد از همه ماجراها، خطرها و هیجانها… حالا حس میکنم همه چیز واقعیتر شده.»
تهیونگ لبخند زد، دستش را روی دست رائون گذاشت و گفت:
«هر چیزی که گذشت، ما رو به هم نزدیکتر کرد… و حالا حتی کوچکترین لحظهها با تو، برای من ارزشمندترینها هستن.»
یونا و جونگکوک هم کنارشان ایستاده بودند، هر دو لبخند میزدند و نگاهشان پر از شادی و آرامش بود.
جونگکوک دست یونا را گرفت و آرام گفت:
«ما با هم هر چیزی رو پشت سر گذاشتیم… و حالا همه چیز خوبه.»
یونا لبخند زد و سرش را به شانه او تکیه داد.
رائون نفس عمیقی کشید و نگاهش را به تهیونگ دوخت:
«حالا… میخوای با هم همه لحظههای زندگیمون رو بسازیم؟ نه فقط امروز، بلکه همیشه؟»
تهیونگ لبخند زد، دستش را محکمتر گرفت و گفت:
«تا آخرین نفس… تا آخرین لحظه… همیشه با هم.»
و آنها زیر نور ماه، دست در دست، با قلبهایی پر از عشق و آرامش، حس کردند که داستان آنها تازه شروع شده، و آیندهشان پر از لحظات عاشقانه و شیرین است.
ستارهها چشمک میزدند، و سکوت شب پر از امید و عشق شد… 💜💖
سلام بچه ها
من اومدم
امم.....نمیدونم آخرش رو دوست داشتین یا نه
اصلا خود رمان قشنگ بود یا نه
میخواستم توش یکم تغییر ایجاد کنم چون گفتم شاید آخرش ضد حال باشه اما تغییر ندادم ترسیدم اخرش رو خیلی خراب کنم و خنک بشه و داشتم کم کم پشیمون میشدم از این که گذاشتمش ولی خب دوست نداشتم حالا که تا اینجا شو گذاشتم نصف نیمه ولش کنم
به هر حال عذرمیخوام که طول کشید و لطفا ازتون میخوام صادقانه نظرتون رو درباره رمانم و پایانش بگین
بگین خوب بود یا بد بود یا هرچی
- ۲.۳k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط