پارت
پارت ۲۴
صبح شد و نور ملایم خورشید از پنجره خوابگاه به داخل تابید.
رائون دستش را روی صورتش گذاشت، هنوز حس میکرد قلبش پر از هیجان و عشق است.
تهیونگ کنار او نشسته بود، دستش را روی دست رائون گذاشته بود و نگاهش پر از محبت و آرامش بود.
رائون لبخند زد:
«تهیونگ… شب گذشته… همه چیز… مثل یه کابوس و یه رؤیا بود با هم.»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد و آرام گفت:
«هر چی هم که سخت بود، ما با هم بودیم… و الان همه چیز روبهراهه.»
دستش را روی گونه رائون گذاشت و نگاهش عاشقانه شد:
«تو باعث شدی حتی ترسها هم شیرین بشن… وقتی کنارمی، هیچ چیزی ترسناک نیست.»
رائون نفس عمیقی کشید و سرش را به سمت تهیونگ چرخاند.
«من هم همین حسو دارم… تهیونگ… تو باعث شدی من بفهمم که عشق واقعی یعنی چی.»
در همین حال، یونا و جونگکوک در حیاط خوابگاه قدم میزدند.
یونا لبخند زد و گفت:
«جونگکوک… حس میکنم همه چیز الان خوبه. حتی وقتی خطرناک بود، با تو کنارم… همه چی قابل تحمل بود.»
جونگکوک دستش را روی دست یونا گذاشت و لبخند زد:
«همیشه کنارت هستم… و همیشه میمونم.»
و سپس آرام، نزدیکتر شد، لبهایش را روی پیشانی یونا گذاشت، لحظهای کوتاه اما پر از احساس.
رائون و تهیونگ در کافه هم حضور پیدا کردند.
دخترهای که قبلاً آمده بود، حالا آرام ایستاده بود و لبخند زد:
«میبینم که تهیونگ… کاملاً به رائون متعهد شده. خوشحالم برای هر دو.»
رائون لبخند زد و تهیونگ دستش را گرفت:
«همه چیز تموم شده… حالا فقط ما و عشقمون باقی مونده.»
تهیونگ و رائون بیرون رفتند، دست در دست هم، زیر نور خورشید و با احساس آرامش، عشقشان تثبیت شده بود.
یونا و جونگکوک هم کنارشان قدم زدند و هر دو زوج با هم حس میکردند که همه چیز درست و کامل شده است.
رائون نفس عمیقی کشید، لبخند زد و در دلش گفت:
«این فقط شروع یک زندگی عاشقانهست… با تهیونگ.»
تهیونگ هم لبخند زد، دستش را محکمتر گرفت و زمزمه کرد:
«همیشه با هم… تا آخرین لحظه.»
و آنها، چهار نفر، با قلبی پر از عشق و آرامش، قدم زدند…
و حس کردند که همه چیز به بهترین شکل ممکن تمام شد. 💜💖
صبح شد و نور ملایم خورشید از پنجره خوابگاه به داخل تابید.
رائون دستش را روی صورتش گذاشت، هنوز حس میکرد قلبش پر از هیجان و عشق است.
تهیونگ کنار او نشسته بود، دستش را روی دست رائون گذاشته بود و نگاهش پر از محبت و آرامش بود.
رائون لبخند زد:
«تهیونگ… شب گذشته… همه چیز… مثل یه کابوس و یه رؤیا بود با هم.»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد و آرام گفت:
«هر چی هم که سخت بود، ما با هم بودیم… و الان همه چیز روبهراهه.»
دستش را روی گونه رائون گذاشت و نگاهش عاشقانه شد:
«تو باعث شدی حتی ترسها هم شیرین بشن… وقتی کنارمی، هیچ چیزی ترسناک نیست.»
رائون نفس عمیقی کشید و سرش را به سمت تهیونگ چرخاند.
«من هم همین حسو دارم… تهیونگ… تو باعث شدی من بفهمم که عشق واقعی یعنی چی.»
در همین حال، یونا و جونگکوک در حیاط خوابگاه قدم میزدند.
یونا لبخند زد و گفت:
«جونگکوک… حس میکنم همه چیز الان خوبه. حتی وقتی خطرناک بود، با تو کنارم… همه چی قابل تحمل بود.»
جونگکوک دستش را روی دست یونا گذاشت و لبخند زد:
«همیشه کنارت هستم… و همیشه میمونم.»
و سپس آرام، نزدیکتر شد، لبهایش را روی پیشانی یونا گذاشت، لحظهای کوتاه اما پر از احساس.
رائون و تهیونگ در کافه هم حضور پیدا کردند.
دخترهای که قبلاً آمده بود، حالا آرام ایستاده بود و لبخند زد:
«میبینم که تهیونگ… کاملاً به رائون متعهد شده. خوشحالم برای هر دو.»
رائون لبخند زد و تهیونگ دستش را گرفت:
«همه چیز تموم شده… حالا فقط ما و عشقمون باقی مونده.»
تهیونگ و رائون بیرون رفتند، دست در دست هم، زیر نور خورشید و با احساس آرامش، عشقشان تثبیت شده بود.
یونا و جونگکوک هم کنارشان قدم زدند و هر دو زوج با هم حس میکردند که همه چیز درست و کامل شده است.
رائون نفس عمیقی کشید، لبخند زد و در دلش گفت:
«این فقط شروع یک زندگی عاشقانهست… با تهیونگ.»
تهیونگ هم لبخند زد، دستش را محکمتر گرفت و زمزمه کرد:
«همیشه با هم… تا آخرین لحظه.»
و آنها، چهار نفر، با قلبی پر از عشق و آرامش، قدم زدند…
و حس کردند که همه چیز به بهترین شکل ممکن تمام شد. 💜💖
- ۳.۰k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط