پارت
پارت ۲۳
بعد از آن رویارویی پرتنش، شب کمی آرام شد.
ماشین تهیونگ در خیابان خلوت توقف کرد و همه کمی نفس راحتی کشیدند.
رائون دستش را روی دست تهیونگ گذاشت و نگاهش به چشمهای او دوخته شد.
«تهیونگ… من… هنوز نمیتونم باور کنم که بازم سالمیم.»
صدایش لرزان بود، اما پر از حس آرامش و اعتماد.
تهیونگ لبخند کمرنگی زد و سرش را نزدیک رائون آورد.
«من قول دادم که هیچ اتفاقی برات نیافته… و هنوز هم همینجوره.»
دستش را روی گونه رائون گذاشت و نگاهش عاشقانه شد.
«تو فقط کنارت باش… همه چیز درست میشه.»
رائون نفس عمیقی کشید و لبخند زد. حس میکرد که با تهیونگ، حتی در تاریکترین و خطرناکترین لحظات، آرامش پیدا کرده است.
و تهیونگ؟ تهیونگ هیچ وقت اینقدر نزدیک و صمیمی به او نگاه نکرده بود. قلبش پر از عشق و مراقبت شده بود.
یونا و جونگکوک هم کنار هم ایستاده بودند.
یونا کمی خجالتزده اما خوشحال گفت:
«جونگکوک… خوشحالم که سالمیم…»
و جونگکوک لبخند زد و دستش را روی دست یونا گذاشت:
«همیشه کنارت هستم، حتی وقتی همه چیز خطرناک به نظر میرسه.»
آنها چند لحظه در سکوت به هم نگاه کردند، و حس کردند که این لحظه، لحظهای است که عشق واقعی و اعتماد، بعد از همه خطرها، پررنگتر از همیشه شده است.
رائون دوباره به تهیونگ نگاه کرد و آرام گفت:
«میدونی… حتی وقتی همه چیز وحشتناک بود، وقتی ترس داشتم… بودن تو کنارم، همه چیزو قابل تحمل میکرد.»
تهیونگ لبخند زد و دستش را روی دست رائون گذاشت:
«و من هم همین حسو دارم… تو باعث میشی قلبم آرامش بگیره، حتی وسط همه خطرها.»
چشمهایشان در هم قفل شد، و لحظهای که همه چیز خطرناک و نامعلوم بود، تبدیل شد به یک حس عمیق از عشق، اعتماد و آرامش.
بعد از آن رویارویی پرتنش، شب کمی آرام شد.
ماشین تهیونگ در خیابان خلوت توقف کرد و همه کمی نفس راحتی کشیدند.
رائون دستش را روی دست تهیونگ گذاشت و نگاهش به چشمهای او دوخته شد.
«تهیونگ… من… هنوز نمیتونم باور کنم که بازم سالمیم.»
صدایش لرزان بود، اما پر از حس آرامش و اعتماد.
تهیونگ لبخند کمرنگی زد و سرش را نزدیک رائون آورد.
«من قول دادم که هیچ اتفاقی برات نیافته… و هنوز هم همینجوره.»
دستش را روی گونه رائون گذاشت و نگاهش عاشقانه شد.
«تو فقط کنارت باش… همه چیز درست میشه.»
رائون نفس عمیقی کشید و لبخند زد. حس میکرد که با تهیونگ، حتی در تاریکترین و خطرناکترین لحظات، آرامش پیدا کرده است.
و تهیونگ؟ تهیونگ هیچ وقت اینقدر نزدیک و صمیمی به او نگاه نکرده بود. قلبش پر از عشق و مراقبت شده بود.
یونا و جونگکوک هم کنار هم ایستاده بودند.
یونا کمی خجالتزده اما خوشحال گفت:
«جونگکوک… خوشحالم که سالمیم…»
و جونگکوک لبخند زد و دستش را روی دست یونا گذاشت:
«همیشه کنارت هستم، حتی وقتی همه چیز خطرناک به نظر میرسه.»
آنها چند لحظه در سکوت به هم نگاه کردند، و حس کردند که این لحظه، لحظهای است که عشق واقعی و اعتماد، بعد از همه خطرها، پررنگتر از همیشه شده است.
رائون دوباره به تهیونگ نگاه کرد و آرام گفت:
«میدونی… حتی وقتی همه چیز وحشتناک بود، وقتی ترس داشتم… بودن تو کنارم، همه چیزو قابل تحمل میکرد.»
تهیونگ لبخند زد و دستش را روی دست رائون گذاشت:
«و من هم همین حسو دارم… تو باعث میشی قلبم آرامش بگیره، حتی وسط همه خطرها.»
چشمهایشان در هم قفل شد، و لحظهای که همه چیز خطرناک و نامعلوم بود، تبدیل شد به یک حس عمیق از عشق، اعتماد و آرامش.
- ۳.۳k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط