p
p³³
قسمت ۳۳ : آخرین جنگ
ویو ا/ت
آسمونِ بروکلین سرخ شده بود.
شهر میسوخت، و من وسط اون جهنم، فقط یه چیز میخواستم:
زنده موندن وی.
صدای انفجارها دیگه مثل قبل ترسناک نبود.
وی جلوتر ایستاده بود — لباسش پاره، خون روی گردنش خشک شده، اما چشماش میدرخشید، مثل دو ستاره توی تاریکی.
_"اینجا تمومش میکنم."
جونگکوک و شوگا پشت سرش بودن، آماده برای آخرین نبرد.
و من فقط نگاه میکردم، با دستی روی شکمم — اونجا که آینده در من نفس میکشید.
---
ویو وی (تهیونگ)
روبهروم دو ارتش ایستاده بودن — اربابان خون و هیبریدها.
هر دو، دشمنِ قسمخوردهی هم... اما امشب، هدفشون یکی بود.
باد موهامو به هم ریخت.
زیر لب گفتم:
_"از بین همهی دنیا، فقط من باید جلوی شما وایسم؟ باشه."
خون از انگشتهام چکید، روی زمین پخش شد، مثل نقشهای از مرگ.
قدرت باستانی توی رگهام بیدار شد، صدای تپش زمین رو شنیدم.
_"این جنگ برای سلطه نیست... برای عشقمه."
با فریادی که آسمون رو شکافت، به دلِ تاریکی زدم.
---
ویو جونگکوک
هیولاها از هر طرف حمله میکردن.
من و شوگا دوتایی پشتش رو گرفته بودیم.
گلولهها تموم میشدن، ولی خشم ما نه.
× "وی! از سمت شمال میان!"
"بذار بیان."
وی با یه حرکت، زمین رو شکافت. موجی از انرژی سرخ همهچیزو در خودش بلعید.
صدای جیغ دشمنان با صدای باد قاطی شد.
لحظهای بعد، فقط خاکستر موند.
---
ویو شوگا
همهچیز تموم شده بود... یا حداقل فکر میکردم تموم شده.
اما اون موقع بود که صدای خندهای از میان دود بلند شد — خائن بالاخره ظاهر شد.
کسی که اطلاعات پایگاه رو فروخته بود... یکی از افراد من.
اون اسلحهش رو سمت ا/ت گرفته بود.
÷ "بچه باید تحویل داده بشه. نمیفهمی چی درونشه..."
قبل از اینکه بتونه حرفش رو تموم کنه، صدای وی مثل آذرخش اومد:
_"بسه."
در یک لحظه، همهچیز متوقف شد.
وی در چند قدمیاش ایستاده بود.
چشمهاش کاملاً سرخ شده بودن.
با یه ضربه، خائن به خاک افتاد — و سکوت... بالاخره برگشت.
---
ویو ا/ت
زانو زدم روی زمین، نفسهام بریدهبود.
وی کنارم نشست، دستش هنوز گرم بود، اما خونآلود.
+"تموم شد...؟"
وی لبخند زد.
_"آره. دیگه تموم شد."
بارون گرفت. بوی خاکِ خیس، بوی زندگی.
برای اولین بار، دنیا ساکت شد.
---
🌙 چند ماه بعد...
ویو ا/ت
نور صبح از پنجره میتابید.
پایگاه قدیمی حالا تبدیل شده بود به خونهای دنج.
جونگکوک و شوگا هنوز هم بودن — اما لبخند میزدن، نه میجنگیدن.
روی تخت دراز کشیده بودم، صدای گریهی کوچیکی از بغلم بلند شد.
بچهم... چشماش بین رنگِ وی و من بود — نه کاملاً قرمز، نه کاملاً قهوهای.
یه تپش دوگانه در وجودش بود: انسان و خونآشام، در صلح.
وی کنارم نشست، موهامو نوازش کرد.
_"دیدی؟ جنگ تموم شد... ولی اون تازه شروعِ دنیاست."
لبخند زدم.
+"اسمش چی باشه؟"
وی فکر کرد، بعد گفت:
_"نور."
چشمهام پر از اشک شد.
آره... نور.
نوری که از دلِ تاریکی به دنیا اومد.
---
ویو راوی
اما اینجا پایان نیست مگه وی بچه رو برای گرفتن تخت سلطنت و گرفتن ارث از پدرش نبود چیشد که وی بخاطر عشقش این ها براش بی اهمیت شد؟؟
عشق عقل مجنون رو از کار میندازه شایدم به نفع خود وی بود البته از کجا معلوم که وی از حقش گذشته باشه همه اینا در پارت های بعدی مشخص میشه!
---
📌 پایان قسمت ۳۳
🩸✨ منتظر باش!
قسمت ۳۳ : آخرین جنگ
ویو ا/ت
آسمونِ بروکلین سرخ شده بود.
شهر میسوخت، و من وسط اون جهنم، فقط یه چیز میخواستم:
زنده موندن وی.
صدای انفجارها دیگه مثل قبل ترسناک نبود.
وی جلوتر ایستاده بود — لباسش پاره، خون روی گردنش خشک شده، اما چشماش میدرخشید، مثل دو ستاره توی تاریکی.
_"اینجا تمومش میکنم."
جونگکوک و شوگا پشت سرش بودن، آماده برای آخرین نبرد.
و من فقط نگاه میکردم، با دستی روی شکمم — اونجا که آینده در من نفس میکشید.
---
ویو وی (تهیونگ)
روبهروم دو ارتش ایستاده بودن — اربابان خون و هیبریدها.
هر دو، دشمنِ قسمخوردهی هم... اما امشب، هدفشون یکی بود.
باد موهامو به هم ریخت.
زیر لب گفتم:
_"از بین همهی دنیا، فقط من باید جلوی شما وایسم؟ باشه."
خون از انگشتهام چکید، روی زمین پخش شد، مثل نقشهای از مرگ.
قدرت باستانی توی رگهام بیدار شد، صدای تپش زمین رو شنیدم.
_"این جنگ برای سلطه نیست... برای عشقمه."
با فریادی که آسمون رو شکافت، به دلِ تاریکی زدم.
---
ویو جونگکوک
هیولاها از هر طرف حمله میکردن.
من و شوگا دوتایی پشتش رو گرفته بودیم.
گلولهها تموم میشدن، ولی خشم ما نه.
× "وی! از سمت شمال میان!"
"بذار بیان."
وی با یه حرکت، زمین رو شکافت. موجی از انرژی سرخ همهچیزو در خودش بلعید.
صدای جیغ دشمنان با صدای باد قاطی شد.
لحظهای بعد، فقط خاکستر موند.
---
ویو شوگا
همهچیز تموم شده بود... یا حداقل فکر میکردم تموم شده.
اما اون موقع بود که صدای خندهای از میان دود بلند شد — خائن بالاخره ظاهر شد.
کسی که اطلاعات پایگاه رو فروخته بود... یکی از افراد من.
اون اسلحهش رو سمت ا/ت گرفته بود.
÷ "بچه باید تحویل داده بشه. نمیفهمی چی درونشه..."
قبل از اینکه بتونه حرفش رو تموم کنه، صدای وی مثل آذرخش اومد:
_"بسه."
در یک لحظه، همهچیز متوقف شد.
وی در چند قدمیاش ایستاده بود.
چشمهاش کاملاً سرخ شده بودن.
با یه ضربه، خائن به خاک افتاد — و سکوت... بالاخره برگشت.
---
ویو ا/ت
زانو زدم روی زمین، نفسهام بریدهبود.
وی کنارم نشست، دستش هنوز گرم بود، اما خونآلود.
+"تموم شد...؟"
وی لبخند زد.
_"آره. دیگه تموم شد."
بارون گرفت. بوی خاکِ خیس، بوی زندگی.
برای اولین بار، دنیا ساکت شد.
---
🌙 چند ماه بعد...
ویو ا/ت
نور صبح از پنجره میتابید.
پایگاه قدیمی حالا تبدیل شده بود به خونهای دنج.
جونگکوک و شوگا هنوز هم بودن — اما لبخند میزدن، نه میجنگیدن.
روی تخت دراز کشیده بودم، صدای گریهی کوچیکی از بغلم بلند شد.
بچهم... چشماش بین رنگِ وی و من بود — نه کاملاً قرمز، نه کاملاً قهوهای.
یه تپش دوگانه در وجودش بود: انسان و خونآشام، در صلح.
وی کنارم نشست، موهامو نوازش کرد.
_"دیدی؟ جنگ تموم شد... ولی اون تازه شروعِ دنیاست."
لبخند زدم.
+"اسمش چی باشه؟"
وی فکر کرد، بعد گفت:
_"نور."
چشمهام پر از اشک شد.
آره... نور.
نوری که از دلِ تاریکی به دنیا اومد.
---
ویو راوی
اما اینجا پایان نیست مگه وی بچه رو برای گرفتن تخت سلطنت و گرفتن ارث از پدرش نبود چیشد که وی بخاطر عشقش این ها براش بی اهمیت شد؟؟
عشق عقل مجنون رو از کار میندازه شایدم به نفع خود وی بود البته از کجا معلوم که وی از حقش گذشته باشه همه اینا در پارت های بعدی مشخص میشه!
---
📌 پایان قسمت ۳۳
🩸✨ منتظر باش!
- ۳.۰k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط