#پارت_اول_وارث_ده_عنصر
#پارت_اول_وارث_ده_عنصر
شب، مثل پارچهای سیاه و سنگین روی شهر افتاده بود.
باد از میان برجهای سنگی میگذشت و صدایی شبیه زمزمهی ارواح را به گوش میرساند. در دوردست، چراغهای آکادمی آستریا در میان مه میدرخشیدند؛ جایی که هر سال، سرنوشتِ نوجوانان جادوگر در آن نوشته میشد.
آلیا کنار پنجرهی کالسکه نشسته بود و انگشتانش را روی لبهی سرد شیشه میکشید.
چشمانش به نورهای دوردست دوخته شده بود، اما ذهنش جای دیگری بود؛ جایی میان سکوتِ سنگینِ خانه، نگاه نگرانِ جیسو، و هشدارهای پنهانیِ فیلیکس.
«یادت باشد، آلیا…»
صدای پدرش هنوز در ذهنش میپیچید.
«در آستریا، همهچیز آنطور که دیده میشود نیست.»
او آهسته نفس کشید.
دقیقاً همین جمله بود که بیشتر از هر چیز، دلش را بیقرار کرده بود.
در کنار او، جیمین با حالتی بیحوصله به بیرون نگاه میکرد، اما آلیا خوب میدانست که او هم مضطرب است؛ فقط مثل همیشه سعی میکرد آن را پشت غرورش پنهان کند.
برادرش از آن آدمهایی بود که حتی اگر دنیا هم آتش بگیرد، باز طوری وانمود میکند که انگار فقط کمی هوا گرم شده.
کالسکه ناگهان از حرکت ایستاد.
صدای دروازهی عظیم آکادمی در سکوت شب پیچید؛ صدایی عمیق، سنگین، و ترسناک.
آلیا سرش را بالا آورد.
دروازههای آکادمی آستریا مثل دو غولِ زنده در برابرشان ایستاده بودند؛ بلندتر از هر ساختمانی که او تا آن روز دیده بود. روی دیوارهای سنگی، نقشهایی از خورشید، ماه، ستارهها و حلقههای جادویی حک شده بود؛ نمادهایی که انگار از هزاران سال پیش برای همین لحظه منتظر مانده بودند.
و بعد، صدای زنگ آکادمی بلند شد.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
تمام داوطلبان تازهوارد به صف شدند.
آلیا از کالسکه پایین آمد. کفشهایش روی سنگفرش مرطوب صدا داد.
نسیم سردی از میان موهایش گذشت و برای یک لحظه، حس کرد چیزی در دل هوا تغییر کرده است؛ انگار آکادمی او را دیده بود… و فهمیده بود که او با بقیه فرق دارد.
در همان لحظه، نگاهش به دختری افتاد که کمی آنطرفتر ایستاده بود.
دختر موهای تیره و چهرهای آرام داشت، اما در نگاهش چیزی بود که نمیشد نادیده گرفت؛ چیزی شبیه غرورِ سرد، یا شاید هم بیاعتمادی.
الا.
آنها هنوز همدیگر را نمیشناختند، اما نگاهشان فقط برای یک ثانیه روی هم قفل شد؛
یک ثانیه کوتاه، اما کافی برای اینکه جرقهی اولین برخورد زده شود.
الا نگاهش را زودتر دزدید و رو به جمع برگشت، اما آلیا حس کرد آن نگاه، بیدلیل نبود.
انگار هر دو، پیش از آنکه کلمهای به زبان بیاورند، فهمیده بودند که این آکادمی قرار نیست جای آرامی باشد.
ناگهان، درِ اصلی آکادمی با صدایی مهیب باز شد.
موجی از نور طلایی از درون تالار ورودی بیرون زد و صورت همه را روشن کرد.
استادان با ردای بلند و نشانههای درخشان، یکییکی از پلهها پایین آمدند.
و در میان آنها، پیرمردی با موهای نقرهای و عصایی از جنس بلور ایستاد؛ نگاهش آنقدر نافذ بود که انگار میتوانست رازهای پنهان هرکس را از زیر پوستش بخواند.
او گفت:
«به آکادمی آستریا خوش آمدید.
از این لحظه به بعد، شما دیگر همان کسانی نیستید که وارد اینجا شدهاید…
اینجا، جایی است که قدرتها بیدار میشوند،
دوستیها شکل میگیرند،
و بعضی سرنوشتها، قبل از آنکه حتی فرصت انتخاب پیدا کنند، شکسته میشوند.»
سکوتی سنگین افتاد.
آلیا حس کرد قلبش یک ضربان جا انداخت.
پیرمرد ادامه داد:
«اما پیش از هر چیز… باید بدانیم چه چیزی در درون شما خوابیده است.»
دو نفر از نگهبانان، کریستالی بزرگ و شفاف را به وسط تالار آوردند.
کریستالی که درونش مثل مه، نور آبی و نقرهای میچرخید.
آزمون تعیین عنصر.
همه این را میدانستند.
همه به خاطرش آمده بودند.
اما آلیا…
آلیا درست همان لحظه فهمید که این سنگ، شاید اولین دشمن واقعی زندگیاش باشد.
جیمین آرام در گوشش گفت:
«فقط عادی رفتار کن.»
آلیا زیر لب زمزمه کرد:
«تو هم بهتره اول از همه خودت رو قایم کنی، برادر کوچولو.»
جیمین اخم کرد.
«من از تو بزرگترم.»
«از نظر عقلی؟ نه عزیزم.»
برای اولین بار، گوشهی لبش تکان خورد.
اما آن لبخند کوتاه، خیلی زود با صدای استاد که اولین داوطلب را صدا میزد، محو شد.
یکییکی بچهها جلو میرفتند.
سنگ به هرکدام واکنشی نشان میداد:
شعلهای کوچک، موجی از آب، درخششی سبز، یا جرقهای آبی.
ساده، قابلپیشبینی، معمولی.
ادامه دارد...✨️
شرط:۳ بازنشر۱۰ لایک
شب، مثل پارچهای سیاه و سنگین روی شهر افتاده بود.
باد از میان برجهای سنگی میگذشت و صدایی شبیه زمزمهی ارواح را به گوش میرساند. در دوردست، چراغهای آکادمی آستریا در میان مه میدرخشیدند؛ جایی که هر سال، سرنوشتِ نوجوانان جادوگر در آن نوشته میشد.
آلیا کنار پنجرهی کالسکه نشسته بود و انگشتانش را روی لبهی سرد شیشه میکشید.
چشمانش به نورهای دوردست دوخته شده بود، اما ذهنش جای دیگری بود؛ جایی میان سکوتِ سنگینِ خانه، نگاه نگرانِ جیسو، و هشدارهای پنهانیِ فیلیکس.
«یادت باشد، آلیا…»
صدای پدرش هنوز در ذهنش میپیچید.
«در آستریا، همهچیز آنطور که دیده میشود نیست.»
او آهسته نفس کشید.
دقیقاً همین جمله بود که بیشتر از هر چیز، دلش را بیقرار کرده بود.
در کنار او، جیمین با حالتی بیحوصله به بیرون نگاه میکرد، اما آلیا خوب میدانست که او هم مضطرب است؛ فقط مثل همیشه سعی میکرد آن را پشت غرورش پنهان کند.
برادرش از آن آدمهایی بود که حتی اگر دنیا هم آتش بگیرد، باز طوری وانمود میکند که انگار فقط کمی هوا گرم شده.
کالسکه ناگهان از حرکت ایستاد.
صدای دروازهی عظیم آکادمی در سکوت شب پیچید؛ صدایی عمیق، سنگین، و ترسناک.
آلیا سرش را بالا آورد.
دروازههای آکادمی آستریا مثل دو غولِ زنده در برابرشان ایستاده بودند؛ بلندتر از هر ساختمانی که او تا آن روز دیده بود. روی دیوارهای سنگی، نقشهایی از خورشید، ماه، ستارهها و حلقههای جادویی حک شده بود؛ نمادهایی که انگار از هزاران سال پیش برای همین لحظه منتظر مانده بودند.
و بعد، صدای زنگ آکادمی بلند شد.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
تمام داوطلبان تازهوارد به صف شدند.
آلیا از کالسکه پایین آمد. کفشهایش روی سنگفرش مرطوب صدا داد.
نسیم سردی از میان موهایش گذشت و برای یک لحظه، حس کرد چیزی در دل هوا تغییر کرده است؛ انگار آکادمی او را دیده بود… و فهمیده بود که او با بقیه فرق دارد.
در همان لحظه، نگاهش به دختری افتاد که کمی آنطرفتر ایستاده بود.
دختر موهای تیره و چهرهای آرام داشت، اما در نگاهش چیزی بود که نمیشد نادیده گرفت؛ چیزی شبیه غرورِ سرد، یا شاید هم بیاعتمادی.
الا.
آنها هنوز همدیگر را نمیشناختند، اما نگاهشان فقط برای یک ثانیه روی هم قفل شد؛
یک ثانیه کوتاه، اما کافی برای اینکه جرقهی اولین برخورد زده شود.
الا نگاهش را زودتر دزدید و رو به جمع برگشت، اما آلیا حس کرد آن نگاه، بیدلیل نبود.
انگار هر دو، پیش از آنکه کلمهای به زبان بیاورند، فهمیده بودند که این آکادمی قرار نیست جای آرامی باشد.
ناگهان، درِ اصلی آکادمی با صدایی مهیب باز شد.
موجی از نور طلایی از درون تالار ورودی بیرون زد و صورت همه را روشن کرد.
استادان با ردای بلند و نشانههای درخشان، یکییکی از پلهها پایین آمدند.
و در میان آنها، پیرمردی با موهای نقرهای و عصایی از جنس بلور ایستاد؛ نگاهش آنقدر نافذ بود که انگار میتوانست رازهای پنهان هرکس را از زیر پوستش بخواند.
او گفت:
«به آکادمی آستریا خوش آمدید.
از این لحظه به بعد، شما دیگر همان کسانی نیستید که وارد اینجا شدهاید…
اینجا، جایی است که قدرتها بیدار میشوند،
دوستیها شکل میگیرند،
و بعضی سرنوشتها، قبل از آنکه حتی فرصت انتخاب پیدا کنند، شکسته میشوند.»
سکوتی سنگین افتاد.
آلیا حس کرد قلبش یک ضربان جا انداخت.
پیرمرد ادامه داد:
«اما پیش از هر چیز… باید بدانیم چه چیزی در درون شما خوابیده است.»
دو نفر از نگهبانان، کریستالی بزرگ و شفاف را به وسط تالار آوردند.
کریستالی که درونش مثل مه، نور آبی و نقرهای میچرخید.
آزمون تعیین عنصر.
همه این را میدانستند.
همه به خاطرش آمده بودند.
اما آلیا…
آلیا درست همان لحظه فهمید که این سنگ، شاید اولین دشمن واقعی زندگیاش باشد.
جیمین آرام در گوشش گفت:
«فقط عادی رفتار کن.»
آلیا زیر لب زمزمه کرد:
«تو هم بهتره اول از همه خودت رو قایم کنی، برادر کوچولو.»
جیمین اخم کرد.
«من از تو بزرگترم.»
«از نظر عقلی؟ نه عزیزم.»
برای اولین بار، گوشهی لبش تکان خورد.
اما آن لبخند کوتاه، خیلی زود با صدای استاد که اولین داوطلب را صدا میزد، محو شد.
یکییکی بچهها جلو میرفتند.
سنگ به هرکدام واکنشی نشان میداد:
شعلهای کوچک، موجی از آب، درخششی سبز، یا جرقهای آبی.
ساده، قابلپیشبینی، معمولی.
ادامه دارد...✨️
شرط:۳ بازنشر۱۰ لایک
- ۵۰۹
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط