📖 آکادمی آستریا
📖 آکادمی آستریا
پارت هفتم | «نامی که نباید گفته میشد»
بعد از تمرین گروهی...
برای اولین بار، همه کمی آرامتر بودند.
حتی کارل.
البته...
فقط کمی. 😂
───
گریس کنار جولیت راه میرفت.
«خب... اعتراف کن.»
جولیت نگاهش کرد.
«چی رو؟»
گریس لبخند زد.
«اینکه کارل اونقدرها هم بد نیست.»
جولیت سریع گفت:
«هست.»
مکث کرد.
«فقط... کمتر از چیزی که فکر میکردم.»
گریس خندید.
«پیشرفت بزرگیه.» 😂
───
آن طرف...
ویلیام کنار کارل ایستاده بود.
«تو امروز کمکش کردی.»
کارل اخم کرد.
«به تیم کمک کردم.»
ویلیام سر تکان داد.
«آره، آره. اسمش هرچی هست.»
───
اما ناگهان...
جنا از کنارشان رد شد.
و ایستاد.
نگاهش روی کارل بود.
«تو باید بیشتر مراقب باشی.»
کارل اخم کرد.
«منظورت چیه؟»
جنا آرام گفت:
«چون گذشتهات داره پیدات میکنه.»
───
کارل برای اولین بار...
ساکت شد.
ویلیام نگاهش را تغییر داد.
چون او میدانست...
جنا دربارهی چه چیزی حرف میزند.
───
شب...
جولیت در کتابخانه دنبال اطلاعات دربارهی قدرتش میگشت.
تا اینکه کتابی قدیمی پیدا کرد.
روی جلدش نوشته بود:
«آتش و یخ؛ دو قدرت ممنوعه»
───
وقتی کتاب را باز کرد...
دو اسم دید.
یکی...
خودش.
و دیگری...
کارل.
───
جولیت با تعجب زمزمه کرد:
«نه... امکان نداره.»
───
همان لحظه صدایی پشت سرش آمد.
کارل.
«اون کتاب رو ببند.»
جولیت برگشت.
«چرا؟»
───
کارل چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«چون بعضی حقیقتها بهتره پیدا نشن.»
───
جولیت کتاب را محکم بست.
«من از رازهایی که بقیه دربارهام پنهان میکنن خسته شدم.»
───
کارل نگاهش کرد.
برای اولین بار...
نه با غرور.
نه با عصبانیت.
بلکه با کمی نگرانی.
«جولیت...»
───
اما قبل از اینکه ادامه دهد...
صدای خندهای در کتابخانه پیچید.
جک.
از تاریکی بیرون آمد.
«چه صحنهی قشنگی.»
«قهرمانها دارن رازهای خودشون رو کشف میکنن.»
───
کارل فوراً شعلهای در دستش ساخت.
جولیت هم یخ اطرافش را جمع کرد.
اما جک فقط لبخند زد.
«خیلی زود برای جنگیدنه.»
───
او به کتاب روی میز اشاره کرد.
«چون هنوز نمیدونید چرا خانوادههاتون از هم متنفر بودن.»
───
و بعد...
در تاریکی ناپدید شد.
───
جولیت و کارل به هم نگاه کردند.
برای اولین بار...
هر دو یک سؤال مشترک داشتند:
اگر دشمنیشان از اول یک دروغ بوده باشد چه؟
📚 پایان پارت هفتم 🌸
پارت هفتم | «نامی که نباید گفته میشد»
بعد از تمرین گروهی...
برای اولین بار، همه کمی آرامتر بودند.
حتی کارل.
البته...
فقط کمی. 😂
───
گریس کنار جولیت راه میرفت.
«خب... اعتراف کن.»
جولیت نگاهش کرد.
«چی رو؟»
گریس لبخند زد.
«اینکه کارل اونقدرها هم بد نیست.»
جولیت سریع گفت:
«هست.»
مکث کرد.
«فقط... کمتر از چیزی که فکر میکردم.»
گریس خندید.
«پیشرفت بزرگیه.» 😂
───
آن طرف...
ویلیام کنار کارل ایستاده بود.
«تو امروز کمکش کردی.»
کارل اخم کرد.
«به تیم کمک کردم.»
ویلیام سر تکان داد.
«آره، آره. اسمش هرچی هست.»
───
اما ناگهان...
جنا از کنارشان رد شد.
و ایستاد.
نگاهش روی کارل بود.
«تو باید بیشتر مراقب باشی.»
کارل اخم کرد.
«منظورت چیه؟»
جنا آرام گفت:
«چون گذشتهات داره پیدات میکنه.»
───
کارل برای اولین بار...
ساکت شد.
ویلیام نگاهش را تغییر داد.
چون او میدانست...
جنا دربارهی چه چیزی حرف میزند.
───
شب...
جولیت در کتابخانه دنبال اطلاعات دربارهی قدرتش میگشت.
تا اینکه کتابی قدیمی پیدا کرد.
روی جلدش نوشته بود:
«آتش و یخ؛ دو قدرت ممنوعه»
───
وقتی کتاب را باز کرد...
دو اسم دید.
یکی...
خودش.
و دیگری...
کارل.
───
جولیت با تعجب زمزمه کرد:
«نه... امکان نداره.»
───
همان لحظه صدایی پشت سرش آمد.
کارل.
«اون کتاب رو ببند.»
جولیت برگشت.
«چرا؟»
───
کارل چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«چون بعضی حقیقتها بهتره پیدا نشن.»
───
جولیت کتاب را محکم بست.
«من از رازهایی که بقیه دربارهام پنهان میکنن خسته شدم.»
───
کارل نگاهش کرد.
برای اولین بار...
نه با غرور.
نه با عصبانیت.
بلکه با کمی نگرانی.
«جولیت...»
───
اما قبل از اینکه ادامه دهد...
صدای خندهای در کتابخانه پیچید.
جک.
از تاریکی بیرون آمد.
«چه صحنهی قشنگی.»
«قهرمانها دارن رازهای خودشون رو کشف میکنن.»
───
کارل فوراً شعلهای در دستش ساخت.
جولیت هم یخ اطرافش را جمع کرد.
اما جک فقط لبخند زد.
«خیلی زود برای جنگیدنه.»
───
او به کتاب روی میز اشاره کرد.
«چون هنوز نمیدونید چرا خانوادههاتون از هم متنفر بودن.»
───
و بعد...
در تاریکی ناپدید شد.
───
جولیت و کارل به هم نگاه کردند.
برای اولین بار...
هر دو یک سؤال مشترک داشتند:
اگر دشمنیشان از اول یک دروغ بوده باشد چه؟
📚 پایان پارت هفتم 🌸
- ۶۸
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط