#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۲۰: بعد از طوفان
خبر مثل آتش در قصر پیچید.
«سوآ اخراج شد.»
چند دقیقه بعد، راهروی اصلی قصر پر از صدا شد.
جیهوپ تقریباً در را کوبید و وارد شد.
— «سوآ!»
سوآ که تازه وسایلش را جمع کرده بود، سرش را بلند کرد.
— «اوپا...»
اما جملهاش کامل نشد.
جیهوپ با عصبانیت جلو آمد.
— «تو عقلت رو از دست دادی؟!»
سوآ سکوت کرد.
— «میدونی داری چی کار میکنی؟!»
— «جلوی همه اون حرفها رو زدی؟!»
سوآ آرام گفت:
— «تصمیم خودم بود.»
جیهوپ با ناباوری خندید.
— «تصمیم؟!»
دستش را به پیشانیاش زد.
— «سوآ من تو رو میشناسم. تو همچین آدمی نیستی.»
سوآ نگاهش را پایین انداخت.
— «آدمها عوض میشن.»
— «نه.»
جیهوپ مستقیم در چشمهایش نگاه کرد.
— «وقتی پای پول و قدرت وسط بیاد، آره.»
این جمله مثل خنجر بود.
اما سوآ چیزی نگفت.
در همان لحظه در باز شد.
جین، نامجون، یونگی، جیمین، تهیونگ، سوهیون و میرا وارد شدند.
میرا مستقیم سمت سوآ رفت.
— «اینا چی میگن؟!»
— «تو واقعاً این حرفها رو زدی؟!»
سوآ به سختی گفت:
— «آره.»
میرا شوکه عقب رفت.
— «سوآ… چرا؟»
قبل از اینکه جواب بدهد، صدای قدمهایی در راهرو پیچید.
جونگکوک وارد شد.
همه ساکت شدند.
جین اولین کسی بود که جلو آمد.
چشمهایش از عصبانیت میسوخت.
— «تو عقلتو از دست دادی؟!»
جونگکوک سرد جواب داد:
— «این موضوع به تو مربوط نیست.»
جین با عصبانیت گفت:
— «اخراجش کردی؟!»
— «جلوی همه؟!»
نامجون اخم کرده بود.
— «جونگکوک… این تصمیم خیلی عجولانهست.»
یونگی آرام اما جدی گفت:
— «حداقل باید حرفش رو میشنیدی.»
جیمین به سوآ نگاه میکرد.
— «اینا واقعاً حرفهای تو بود؟»
تهیونگ فقط ساکت ایستاده بود و با دقت همهچیز را نگاه میکرد.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از سوآ بردارد گفت:
— «لازم نیست چیزی بشنوم.»
بعد خیلی واضح گفت:
— «همهچیز بین من و سوآ تموم شده.»
میرا با ناباوری گفت:
— «تو حتی نمیخوای بدونی...»
جونگکوک حرفش را قطع کرد.
— «تموم شده.»
صدایش مثل یخ سرد بود.
— «اون خودش انتخابش رو کرد.»
سوآ دستهایش را مشت کرده بود.
اما حتی یک کلمه هم نگفت.
پادشاه و ملکه وارد راهرو شدند.
پادشاه با اخم پرسید:
— «اینجا چه خبره؟»
جین با عصبانیت گفت:
— «ولیعهد سوآ رو از قصر اخراج کرده.»
پادشاه ابروهایش بالا رفت.
نگاهش بین سوآ و جونگکوک چرخید.
— «درسته؟»
جونگکوک بدون تردید گفت:
— «بله.»
پادشاه چند لحظه سکوت کرد.
ملکه در کنار او ایستاده بود.
چهرهاش آرام بود.
کمی عقبتر…
یهجین لبخند کوچکی را به سختی پنهان میکرد.
نقشهشان گرفته بود.
پادشاه بالاخره گفت:
— «اگر این تصمیم ولیعهده…»
— «پس اجرا میشه»
سوآ سرش را پایین آورد.
و آرام گفت:
— «من میرم.»
میرا فوراً گفت:
— «نه! صبر کن...»
اما سوآ فقط سر تکان داد.
بعد چمدان کوچکش را برداشت.
و از میان همه رد شد.
و درست وقتی به جونگکوک رسید…
برای یک لحظه کوتاه ایستاد.
اما نگاهش نکرد.
چون اگر نگاه میکرد…
احتمالاً همهچیز فرو میریخت.
و بعد…
از قصر بیرون رفت.
در حالی که پشت سرش…
تقریباً همه هنوز در شوک بودند.
به جز دو نفر.
ملکه.
و یهجین.
که در سکوت…
از موفقیت نقشهشان راضی بودند.
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
46 لایک
27 بازنشر
پارت ۱۲۰: بعد از طوفان
خبر مثل آتش در قصر پیچید.
«سوآ اخراج شد.»
چند دقیقه بعد، راهروی اصلی قصر پر از صدا شد.
جیهوپ تقریباً در را کوبید و وارد شد.
— «سوآ!»
سوآ که تازه وسایلش را جمع کرده بود، سرش را بلند کرد.
— «اوپا...»
اما جملهاش کامل نشد.
جیهوپ با عصبانیت جلو آمد.
— «تو عقلت رو از دست دادی؟!»
سوآ سکوت کرد.
— «میدونی داری چی کار میکنی؟!»
— «جلوی همه اون حرفها رو زدی؟!»
سوآ آرام گفت:
— «تصمیم خودم بود.»
جیهوپ با ناباوری خندید.
— «تصمیم؟!»
دستش را به پیشانیاش زد.
— «سوآ من تو رو میشناسم. تو همچین آدمی نیستی.»
سوآ نگاهش را پایین انداخت.
— «آدمها عوض میشن.»
— «نه.»
جیهوپ مستقیم در چشمهایش نگاه کرد.
— «وقتی پای پول و قدرت وسط بیاد، آره.»
این جمله مثل خنجر بود.
اما سوآ چیزی نگفت.
در همان لحظه در باز شد.
جین، نامجون، یونگی، جیمین، تهیونگ، سوهیون و میرا وارد شدند.
میرا مستقیم سمت سوآ رفت.
— «اینا چی میگن؟!»
— «تو واقعاً این حرفها رو زدی؟!»
سوآ به سختی گفت:
— «آره.»
میرا شوکه عقب رفت.
— «سوآ… چرا؟»
قبل از اینکه جواب بدهد، صدای قدمهایی در راهرو پیچید.
جونگکوک وارد شد.
همه ساکت شدند.
جین اولین کسی بود که جلو آمد.
چشمهایش از عصبانیت میسوخت.
— «تو عقلتو از دست دادی؟!»
جونگکوک سرد جواب داد:
— «این موضوع به تو مربوط نیست.»
جین با عصبانیت گفت:
— «اخراجش کردی؟!»
— «جلوی همه؟!»
نامجون اخم کرده بود.
— «جونگکوک… این تصمیم خیلی عجولانهست.»
یونگی آرام اما جدی گفت:
— «حداقل باید حرفش رو میشنیدی.»
جیمین به سوآ نگاه میکرد.
— «اینا واقعاً حرفهای تو بود؟»
تهیونگ فقط ساکت ایستاده بود و با دقت همهچیز را نگاه میکرد.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از سوآ بردارد گفت:
— «لازم نیست چیزی بشنوم.»
بعد خیلی واضح گفت:
— «همهچیز بین من و سوآ تموم شده.»
میرا با ناباوری گفت:
— «تو حتی نمیخوای بدونی...»
جونگکوک حرفش را قطع کرد.
— «تموم شده.»
صدایش مثل یخ سرد بود.
— «اون خودش انتخابش رو کرد.»
سوآ دستهایش را مشت کرده بود.
اما حتی یک کلمه هم نگفت.
پادشاه و ملکه وارد راهرو شدند.
پادشاه با اخم پرسید:
— «اینجا چه خبره؟»
جین با عصبانیت گفت:
— «ولیعهد سوآ رو از قصر اخراج کرده.»
پادشاه ابروهایش بالا رفت.
نگاهش بین سوآ و جونگکوک چرخید.
— «درسته؟»
جونگکوک بدون تردید گفت:
— «بله.»
پادشاه چند لحظه سکوت کرد.
ملکه در کنار او ایستاده بود.
چهرهاش آرام بود.
کمی عقبتر…
یهجین لبخند کوچکی را به سختی پنهان میکرد.
نقشهشان گرفته بود.
پادشاه بالاخره گفت:
— «اگر این تصمیم ولیعهده…»
— «پس اجرا میشه»
سوآ سرش را پایین آورد.
و آرام گفت:
— «من میرم.»
میرا فوراً گفت:
— «نه! صبر کن...»
اما سوآ فقط سر تکان داد.
بعد چمدان کوچکش را برداشت.
و از میان همه رد شد.
و درست وقتی به جونگکوک رسید…
برای یک لحظه کوتاه ایستاد.
اما نگاهش نکرد.
چون اگر نگاه میکرد…
احتمالاً همهچیز فرو میریخت.
و بعد…
از قصر بیرون رفت.
در حالی که پشت سرش…
تقریباً همه هنوز در شوک بودند.
به جز دو نفر.
ملکه.
و یهجین.
که در سکوت…
از موفقیت نقشهشان راضی بودند.
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
46 لایک
27 بازنشر
- ۳.۴k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط