#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۲۱: حقیقتی که فقط یک نفر شنید
هوای بیرون قصر سردتر از چیزی بود که سوآ انتظار داشت.
چمدان کوچکش را در دست گرفته بود و آرام از دروازه قصر دور میشد.
بدون اینکه حتی یک بار پشت سرش را نگاه کند.
صدای قدمهای تند از پشت سرش آمد.
— «سوآ!»
او ایستاد.
چند ثانیه بعد جیهوپ به او رسید.
نفسش کمی تند شده بود.
— «کجا فکر کردی داری میری؟»
سوآ آرام گفت:
— «مهم نیست.»
و دوباره راه افتاد.
اما جیهوپ جلوتر رفت و جلویش ایستاد.
چند لحظه فقط به صورتش نگاه کرد.
بعد مستقیم پرسید:
— «واقعاً اون حرفها حرفهای تو بود؟»
سوآ سکوت کرد.
فقط نگاهش را از او دزدید.
جیهوپ دوباره گفت:
— «جواب بده.»
سوآ آهسته گفت:
— «بهتره باور کنی که بود.»
جیهوپ با ناباوری خندید.
— «نه.»
یک قدم جلو آمد.
— «من تو رو میشناسم سوآ.»
سوآ چیزی نگفت.
جیهوپ نگاهش را تیزتر کرد.
— «تو همچین آدمی نیستی.»
سوآ ساکت ماند.
— «سوآ… نگاه کن به من.»
او بالاخره سرش را بالا آورد.
و درست همان لحظه…
اشک از چشمش پایین افتاد.
جیهوپ برای لحظهای خشک شد.
— «چرا داری گریه میکنی؟»
سوآ سریع صورتش را برگرداند.
اما دیگر دیر شده بود.
اشکها یکی یکی پایین میآمدند.
جیهوپ صدایش را آرامتر کرد.
— «سوآ… چی شده؟»
چند ثانیه سکوت*
بعد صدای سوآ شکست.
— «من… دروغ گفتم.»
جیهوپ اخم کرد.
— «چی؟»
سوآ دستش را روی صورتش گذاشت.
— «ملکه…»
نفسش لرزید.
— «ملکه منو تهدید کرد.»
جیهوپ شوکه نگاهش کرد.
سوآ ادامه داد:
— «گفت اگه از جونگکوک جدا نشم…»
— «خانوادهمون رو نابود میکنه.»
اشکهایش حالا بیوقفه میریخت.
— «گفت بابا… مامان… تو…»
— «حتی میرا.»
صدایش میلرزید.
— «گفت کاری میکنه زندگیتون جهنم بشه.»
جیهوپ با ناباوری گفت:
— «اون جرئت نمیکنه...»
سوآ سریع گفت:
— «میکنه.»
سرش را تکان داد.
— «تو اون زن رو نمیشناسی.»
اشکهایش را پاک کرد اما فایده نداشت.
— «ازش همه چیز برمیاد.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدایش آرامتر شد.
— «من… واقعاً جونگکوک رو دوست دارم.»
جیهوپ نگاهش کرد.
سوآ با صدایی که از گریه میلرزید گفت:
— «احساس میکنم نمیتونم بدون اون زندگی کنم.»
نفسش برید.
— «میدونی وقتی اون حرفها رو بهش میزدم…»
— «چقدر به قلبم ضربه میخورد؟»
اشکهایش دوباره جاری شد.
— «اون باورش شد.»
صدایش شکست.
— «باورش شد من قلبشو شکستم…»
چشمهایش را بست.
— «که از قصر بیرونم کرد.»
چند لحظه فقط صدای گریه آرامش شنیده میشد.
بعد آرام گفت:
— «یادمه اولین روزی که به قصر اومدم…»
— «بهم گفت امیدوارم از اومدنت به این قصر پشیمون نشی.»
لبخند تلخی روی لبش نشست.
— «ولی الان پشیمونم.»
اشک از چانهاش چکید.
— «فکر میکردم فقط برای طراحی اومدم اینجا…»
مکث کرد.
— «ولی نمیدونستم قراره عاشقش بشم.»
سوآ به سختی نفس کشید.
بعد با التماس به جیهوپ نگاه کرد.
— «ولی لطفاً…»
— «لطفاً به جونگکوک چیزی نگو.»
جیهوپ ساکت مانده بود.
سوآ ادامه داد:
— «ملکه واقعاً آدم خطرناکیه.»
صدایش لرزید.
— «من میترسم بلایی سرش بیاره.»
— «از اون زن همه چیز برمیاد.»
اشکهایش دوباره سرازیر شد.
— «اگه بلایی سر جونگکوک بیاد…»
نفسش شکست.
— «من میمیرم.»
سوآ دست جیهوپ را گرفت.
— «لطفاً…»
— «بزار باور کنه من دوستش ندارم.»
اشکهایش بیامان میریخت.
— «بزار آماده پادشاه شدن بشه…»
و بعد دیگر نتوانست ادامه بدهد.
گریهاش ناگهان بلند شد.
آنقدر شدید که شانههایش میلرزید.
جیهوپ شوکه چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد او را در آغوش کشید.
سوآ صورتش را در شانه برادرش پنهان کرد و بلند گریه کرد.
جیهوپ دستش را روی سر او گذاشت.
— «آروم باش… آروم باش سوآ…»
اما حتی خودش هم میدانست…
از امروز به بعد…
هیچ چیز دیگر ساده نخواهد بود.
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
46 لایک
27 بازنشر
پارت ۱۲۱: حقیقتی که فقط یک نفر شنید
هوای بیرون قصر سردتر از چیزی بود که سوآ انتظار داشت.
چمدان کوچکش را در دست گرفته بود و آرام از دروازه قصر دور میشد.
بدون اینکه حتی یک بار پشت سرش را نگاه کند.
صدای قدمهای تند از پشت سرش آمد.
— «سوآ!»
او ایستاد.
چند ثانیه بعد جیهوپ به او رسید.
نفسش کمی تند شده بود.
— «کجا فکر کردی داری میری؟»
سوآ آرام گفت:
— «مهم نیست.»
و دوباره راه افتاد.
اما جیهوپ جلوتر رفت و جلویش ایستاد.
چند لحظه فقط به صورتش نگاه کرد.
بعد مستقیم پرسید:
— «واقعاً اون حرفها حرفهای تو بود؟»
سوآ سکوت کرد.
فقط نگاهش را از او دزدید.
جیهوپ دوباره گفت:
— «جواب بده.»
سوآ آهسته گفت:
— «بهتره باور کنی که بود.»
جیهوپ با ناباوری خندید.
— «نه.»
یک قدم جلو آمد.
— «من تو رو میشناسم سوآ.»
سوآ چیزی نگفت.
جیهوپ نگاهش را تیزتر کرد.
— «تو همچین آدمی نیستی.»
سوآ ساکت ماند.
— «سوآ… نگاه کن به من.»
او بالاخره سرش را بالا آورد.
و درست همان لحظه…
اشک از چشمش پایین افتاد.
جیهوپ برای لحظهای خشک شد.
— «چرا داری گریه میکنی؟»
سوآ سریع صورتش را برگرداند.
اما دیگر دیر شده بود.
اشکها یکی یکی پایین میآمدند.
جیهوپ صدایش را آرامتر کرد.
— «سوآ… چی شده؟»
چند ثانیه سکوت*
بعد صدای سوآ شکست.
— «من… دروغ گفتم.»
جیهوپ اخم کرد.
— «چی؟»
سوآ دستش را روی صورتش گذاشت.
— «ملکه…»
نفسش لرزید.
— «ملکه منو تهدید کرد.»
جیهوپ شوکه نگاهش کرد.
سوآ ادامه داد:
— «گفت اگه از جونگکوک جدا نشم…»
— «خانوادهمون رو نابود میکنه.»
اشکهایش حالا بیوقفه میریخت.
— «گفت بابا… مامان… تو…»
— «حتی میرا.»
صدایش میلرزید.
— «گفت کاری میکنه زندگیتون جهنم بشه.»
جیهوپ با ناباوری گفت:
— «اون جرئت نمیکنه...»
سوآ سریع گفت:
— «میکنه.»
سرش را تکان داد.
— «تو اون زن رو نمیشناسی.»
اشکهایش را پاک کرد اما فایده نداشت.
— «ازش همه چیز برمیاد.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدایش آرامتر شد.
— «من… واقعاً جونگکوک رو دوست دارم.»
جیهوپ نگاهش کرد.
سوآ با صدایی که از گریه میلرزید گفت:
— «احساس میکنم نمیتونم بدون اون زندگی کنم.»
نفسش برید.
— «میدونی وقتی اون حرفها رو بهش میزدم…»
— «چقدر به قلبم ضربه میخورد؟»
اشکهایش دوباره جاری شد.
— «اون باورش شد.»
صدایش شکست.
— «باورش شد من قلبشو شکستم…»
چشمهایش را بست.
— «که از قصر بیرونم کرد.»
چند لحظه فقط صدای گریه آرامش شنیده میشد.
بعد آرام گفت:
— «یادمه اولین روزی که به قصر اومدم…»
— «بهم گفت امیدوارم از اومدنت به این قصر پشیمون نشی.»
لبخند تلخی روی لبش نشست.
— «ولی الان پشیمونم.»
اشک از چانهاش چکید.
— «فکر میکردم فقط برای طراحی اومدم اینجا…»
مکث کرد.
— «ولی نمیدونستم قراره عاشقش بشم.»
سوآ به سختی نفس کشید.
بعد با التماس به جیهوپ نگاه کرد.
— «ولی لطفاً…»
— «لطفاً به جونگکوک چیزی نگو.»
جیهوپ ساکت مانده بود.
سوآ ادامه داد:
— «ملکه واقعاً آدم خطرناکیه.»
صدایش لرزید.
— «من میترسم بلایی سرش بیاره.»
— «از اون زن همه چیز برمیاد.»
اشکهایش دوباره سرازیر شد.
— «اگه بلایی سر جونگکوک بیاد…»
نفسش شکست.
— «من میمیرم.»
سوآ دست جیهوپ را گرفت.
— «لطفاً…»
— «بزار باور کنه من دوستش ندارم.»
اشکهایش بیامان میریخت.
— «بزار آماده پادشاه شدن بشه…»
و بعد دیگر نتوانست ادامه بدهد.
گریهاش ناگهان بلند شد.
آنقدر شدید که شانههایش میلرزید.
جیهوپ شوکه چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد او را در آغوش کشید.
سوآ صورتش را در شانه برادرش پنهان کرد و بلند گریه کرد.
جیهوپ دستش را روی سر او گذاشت.
— «آروم باش… آروم باش سوآ…»
اما حتی خودش هم میدانست…
از امروز به بعد…
هیچ چیز دیگر ساده نخواهد بود.
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
46 لایک
27 بازنشر
- ۴۹۰
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط