{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۱۹: جایی که همه‌چیز شکست
صبح روز بعد.
سالن تمرین مراسم خیریه.
چند نفر از کارکنان قصر، مسئولان مراسم و چند عضو خانواده سلطنتی آنجا بودند.
سوآ وسط سالن ایستاده بود.
ظاهرش کاملاً آرام بود.
انگار دیشب هیچ اتفاقی نیفتاده.
در همان لحظه در سالن باز شد.
جونگ‌کوک وارد شد.
همه کمی عقب رفتند و تعظیم کردند.
چشم‌هایش فوراً سوآ را پیدا کرد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
— «باید درباره دیشب حرف بزنیم.»
سوآ بدون اینکه حتی به سمتش برگردد گفت:
— «فکر نمی‌کنم لازم باشه.»
چند نفر از کارکنان با تعجب به هم نگاه کردند.
جونگ‌کوک نزدیک‌تر آمد.
— «سوآ.»
سوآ بالاخره برگشت.
اما نگاهش سرد بود.
— «من الان کار دارم، ولیعهد.»
استفاده از آن عنوان…
مثل یک فاصله عمدی بود.
جونگ‌کوک آهسته گفت:
— «این بازی رو تموم کن.»
سوآ خندید.
— «بازی؟»
بعد نگاهش به اطراف افتاد.
همه داشتند نگاه می‌کردند.
دقیقاً همان چیزی که لازم داشت.
سوآ بلندتر گفت:
— «چرا همه فکر می‌کنن هر دختری که نزدیک ولیعهد باشه… حتماً عاشقشه؟»
چند نفر زیر لب چیزی گفتند.
جونگ‌کوک بی‌حرکت ماند.
سوآ ادامه داد:
— «شاید بعضی‌ها فقط از فرصت‌ها استفاده می‌کنن.»
چشم‌های جونگ‌کوک تیره شد.
— «سوآ.»
سوآ شانه بالا انداخت.
— «من یه طراحم.»
— «قصر بهترین جاییه که یه طراح می‌تونه دیده بشه.»
زمزمه‌ها در سالن پیچید.
جونگ‌کوک آرام گفت:
— «داری خودتو تحقیر می‌کنی.»
سوآ بی‌رحمانه جواب داد:
— «نه.»
مکث*
— «فقط دارم واقع‌بین میشم.»
بعد جمله‌ای گفت که مثل چاقو بود.
— «فکر کردی واقعاً برای خودت دوستت دارم؟»
سالن کاملاً ساکت شد.
جونگ‌کوک چند ثانیه هیچی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
انگار داشت سعی می‌کرد بفهمد این همان دختری است که دیروز از او دفاع کرده بود.
سوآ ضربه آخر را زد.
— «تو فقط یه پله بودی.»
این بار…
چیزی در نگاه جونگ‌کوک شکست.
نه فریاد زد.
نه جلو آمد.
فقط صدایش ناگهان سرد شد.
— «کافیه.»
همه ساکت شدند.
جونگ‌کوک مستقیم به سوآ نگاه کرد.
— «از همین لحظه…»
مکث کوتاه*
— «تو دیگه طراح سلطنتی نیستی.»
زمزمه‌ای در سالن پیچید.
اما او ادامه داد:
— «قرارداد تو با قصر لغو شد.»
سوآ ساکت ایستاده بود.
قلبش داشت دیوانه‌وار می‌زد.
جونگ‌کوک یک قدم جلو آمد.
— «و از امروز…»
صدایش پایین‌تر شد.
— «تو دیگه هیچ سمتی اینجا نداری.»
چشم‌هایش برای یک لحظه لرزید.
اما جمله بعدی را گفت.
— «از قصر من برو بیرون.»
سکوت*
— «و مطمئن شو…»
نگاهش را از او نگرفت.
— «که دیگه هیچ‌وقت ریختتو نبینم.»
سالن کاملاً بی‌صدا شده بود.
سوآ برای یک لحظه نفسش بند آمد.
اما فقط سرش را تکان داد.
— «خیلی خب.»
صدایش آرام بود.
بعد برگشت.
و بدون اینکه حتی یک بار پشت سرش را نگاه کند…
از سالن بیرون رفت.
هیچ‌کس نمی‌دانست وقتی در را پشت سرش بست…
اشک‌ها بالاخره از چشم‌هایش سرازیر شدند.
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
45 لایک
26 بازنشر
دیدگاه ها (۶)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۱۸: اولین ضربهغروب شده بود.سوآ کنار پنجره ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۱۷: تصمیمی که قلبش را شکستدر اتاق هنوز بست...

#تاج_و_طوفانپارت ۶۸: ناز کشیدن یک شاهزاده‌ی بدبختچند ثانیه س...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۱۰: پیشنهادی که صبحانه را خراب کردسالن صبح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط