{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

#پارت4

#عشقی.که.هرگز.پذیرفته.نشد


---------------------------------------------------------

همین‌که که ا.ت دهنشو باز کرد خواست حرف بزنه در خونه باز شد و شینچیرو به همراه و تاکئومی و بنکی و در آخر اون گوسفند سفید با همون حالت بی تفاوت که از بدم میاد اومدن داخل.

شینچیرو به ا.ت نگاه کرد و بعد به جوری که خواهرش نشسته بعد با تعجب پرسید.

شینچیرو: چی شده؟

سویا با هیجان و ذوق به شینچیرو نگاه کرد بعد به ا.ت اشاره کرد که داره مثل بچه آدم چای می خوره.

سویا: یکی بهش اطراف کرده!

بنکی: یکی؟

تاکئومی: اون یکی کیه؟
آبروی بالا انداخت و با تعجب پرسید

سویا هم سرشو چرخوند با تعجب و یه نکته پرسشگر به ا.ت نگاه کرد.

ا.ت هم که واکنش که می خواست گرفت چای گذاشت تو سینی و گفت.

ا.ت: بشیند که بحث داغه....

بقیه همه از خدا خواسته زیر رو زمین نشستن در حالی که ا.ت رو مبل نشسته بود. تنها کسی که حتا به ذاره هم کنجکاو نمی زد واساکا بود که رفت روی مبل روبروی تلویزیون نشست و به اونا نگاه کرد.

ا.ت به اون توجهی نکرد و به بچه‌ها نگاه کرد.

ا.ت: کراشم بهم گفت پیشنهاد داد....

بعد ساکت شد و به قیافه ای متعجب شینچیرو و سویا نگاه کرد در حالی که تاکئومی و بنکی هم پشماشون ریخته بود اما نه به اندازه اونا دوتا.

یهو سویا یه جیغ از خوشحالی زد.

سویا: جان منننننننننننننننننن؟!

ا.ت هم با هیجان و ذوق سر تکون داد بعد هر دوتا باهام عر زدن که پسرا یه بسم‌الله گفتن.

سویا: چطوری؟! کی‌؟! کجا!؟

ا.ت ژست گرفت و دست هاشو گذاشت رو زانو هاش و با یه لبخند پر از هیجان گفت.

ا.ت: دیروز کازویا رو برده بودم شهر بازی و گفت می خواد ماشین بازی کنه پس منم براش بلیت گرفتم بعد هم اونو دیدم با دست هاش اومد بود و تا منو دید اومد سمت و خلاصه حرف زدیم و گفتم که اومدم برا کازویا بلیت ماشین بگیرم اون هم گفت منم اومدم پس بیا باهام بریم بعد منتظر موندم اونم بلیت گرفت اومد سمتت تا نوبت ما شد دوستاش گفتن دارن میرن رستوران اونم گفت دفعه بعد باهام سوار میشم!

سویا که از شدت هیجان بلند شد بود بالا پایین می پرید و شینچیرو افسردگی گرفته بود که چقدر ساده کاری کردم بهم جذاب بشه.

بنکی و تاکئومی هم از شدت ساده لوح بودنم از خنده داشتن جر می خوردن.

از اون سمت واساکا یهو یه چیزی گفت ذوقم پرید.

واساکا: شرط می بندم یه روز نگذشته فراریش میدی

همین حرف کافی بود که ریده بشه به ذوق ا.ت، ا.ت هم با یه نگاه پوکر و عصبی به واساکا نگاه کرد.

ا.ت: مجبور بودی حقیقت بکوبی تو صورتم؟

واساکا یه پوزخند زد بعد برگشت با یه حالت از خود راضی گفت.

واساکا: پس خودت می دونی فراریش میدی

ا.ت هم از عصبانیت سرخ شد بعد به سمت واساکا رفت و جلوش ایستاد تا خاست به چیزی بگه صدای ترسناک سویا رو شنید.

سویا: دعوا کافیه!

ا.ت به پشت سرش نگاه کرد و دید که سویا مثل شمر پشت سرش ایستاد و چشم هاش داشت از خطر برق می زد و دست هاشو ضربه‌ای کرد بود.

ا.ت تا اینو دید مثل بچه آدم رفت رو مبل نشست
دیدگاه ها (۶)

#پارت13#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارم ---------------------------...

بچه‌ها از تسوبا و ران و ریندو هم سناریو بنویسم؟

عشق آغشته به خون🔪🩸پارت2ویو هامیا:هامیا با خودش میگه : چرا مث...

عشق آغشته به خون🔪🩸پارت 1ویو هارونا:هارونا تو دفترش بود داشت ...

#عشقی.که.هرگز.پذیرفته.نشد. #پارت7---------------------------...

#پارت3#عشقی.که.هرگز.پذیرفته.نشد-----------------------------...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط