پارت
#پارت13
#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارم
---------------------------------------------------------
هانا سر جاش ایستاده بود و هیچ تکونی نمی خورد تا وقتی صدای بسته شدن درو شنید. اون لحظه بود که روی زمین افتاد و کاملاً سرخ شد. قلبش داشت تند تند می زد و لبش از شدت خجالت گاز گرفته بود.
قلبش آنقدر محکم می تپیده که مطمئن بود کسی کنار می بود واضح صدای قلبش می شنید اما چیزی که عجب تر بود این بود که چرا آنقدر خجالت کشیده مگه نباید براش عادی باشه که همچنین اتفاقی بیفته پس چرا آنقدر آنقدر خجالت زده بود؟.
هانا نتونست بیشتر تو افکارش عرق بشه چون صدای قدم های کسی رو شنیده که مطمئن بود سانزو بود پس زود بلند شد و خودش جمع و جور کرد.
همون لحظه که هانا خودش جم و جور کرد سانزو با یه چهرهای جدی وارد اتاق شد و روی تخت نشست و به هانا اشاره کرد کنارش بشینه.
هانا که فکر می کرد چیز مهمی برای گفتن در رفت و کنارش نشست و با یه قیافه ای کیوت و کنجکاو بهش نگاه کرد.
سانزو تا این حالت دید زد زیر خنده بعد با یه حالت راضی و از کیوتی چهرهاش هنوز هم لبخند زد بود لبخندش مهربون بود چیزی که خیلی عجیب بود.
سانزو: تا حالا چند نفر رو بوسیدی؟
هانا که کرک و پرش از این سوال ریخته بود با تعجب به سانزو نگاه کرد و بعد چشماش چرخوند.
هانا: بیشتر وقتا برای جمع آوری اطلاعات مردم اغوا می کنم بعضی وقت ها کارم هم به بوس کشیده میشه
سانزو که فهمیدم بود چه خبره سرد تکون داد. و با یه حالت جدی پرسید.
سانزو: پس کارت به تخت هم کشیده شده؟
هانا تا این حرف شدی تا لبه سرخ شد و بدنش از این حرف یهوی جا خورد.
هانا: تخ-تخت؟
سانزو که دید هانا تا لبه سرخ شد یه پوزخند زد و با یه حالت از خود راضی بهش خیره شد و با تمسخر گفت.
سانزو: چی شده عزیزم؟ فقد با شنیدن این حرف تا لبه سرخ شدی؟ پس چطور می خوای شب عروسی دوم بیا-
حرف سانزو تموم نشده بود که هانا یهو بلند شد و با یه حالت خجالت و دستپاچگی به سمت در رفت.
هانا: من دیگه باید برم خونه!
و بعدش خیلی سریع از اتاق بیرون رفت و سانزو رو تنها گذاشت...
بعد از چند ثانیه سکوت یهو سانزو می زنه زیر خنده واضح بود که از رفتار هانا سرگرم شده.
سانزو: دختر ای دیونه!
بیو هانا.
هانا به سرعت از عمارت رفت بیرون و بعدش سریع سوار ماشین شد. اولش ساکت شد بعد یه جیغ بلند کشید و سرشو گذاشت رو فرمون که صدا بوق اومد که باعث شد سکته کنه بعد دوباره عین آدم بشینه.
هانا: من چه مرگم شده... چرا آنقدر خجالت کشیدم؟...
همون لحظه یادش اومد که باید می رفت خونه پیش تسوبا و بهش تو درس های کمک می کرد پس سریع ماشین روشن کرد و به سمت عمارت روکورو رفت
#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارم
---------------------------------------------------------
هانا سر جاش ایستاده بود و هیچ تکونی نمی خورد تا وقتی صدای بسته شدن درو شنید. اون لحظه بود که روی زمین افتاد و کاملاً سرخ شد. قلبش داشت تند تند می زد و لبش از شدت خجالت گاز گرفته بود.
قلبش آنقدر محکم می تپیده که مطمئن بود کسی کنار می بود واضح صدای قلبش می شنید اما چیزی که عجب تر بود این بود که چرا آنقدر خجالت کشیده مگه نباید براش عادی باشه که همچنین اتفاقی بیفته پس چرا آنقدر آنقدر خجالت زده بود؟.
هانا نتونست بیشتر تو افکارش عرق بشه چون صدای قدم های کسی رو شنیده که مطمئن بود سانزو بود پس زود بلند شد و خودش جمع و جور کرد.
همون لحظه که هانا خودش جم و جور کرد سانزو با یه چهرهای جدی وارد اتاق شد و روی تخت نشست و به هانا اشاره کرد کنارش بشینه.
هانا که فکر می کرد چیز مهمی برای گفتن در رفت و کنارش نشست و با یه قیافه ای کیوت و کنجکاو بهش نگاه کرد.
سانزو تا این حالت دید زد زیر خنده بعد با یه حالت راضی و از کیوتی چهرهاش هنوز هم لبخند زد بود لبخندش مهربون بود چیزی که خیلی عجیب بود.
سانزو: تا حالا چند نفر رو بوسیدی؟
هانا که کرک و پرش از این سوال ریخته بود با تعجب به سانزو نگاه کرد و بعد چشماش چرخوند.
هانا: بیشتر وقتا برای جمع آوری اطلاعات مردم اغوا می کنم بعضی وقت ها کارم هم به بوس کشیده میشه
سانزو که فهمیدم بود چه خبره سرد تکون داد. و با یه حالت جدی پرسید.
سانزو: پس کارت به تخت هم کشیده شده؟
هانا تا این حرف شدی تا لبه سرخ شد و بدنش از این حرف یهوی جا خورد.
هانا: تخ-تخت؟
سانزو که دید هانا تا لبه سرخ شد یه پوزخند زد و با یه حالت از خود راضی بهش خیره شد و با تمسخر گفت.
سانزو: چی شده عزیزم؟ فقد با شنیدن این حرف تا لبه سرخ شدی؟ پس چطور می خوای شب عروسی دوم بیا-
حرف سانزو تموم نشده بود که هانا یهو بلند شد و با یه حالت خجالت و دستپاچگی به سمت در رفت.
هانا: من دیگه باید برم خونه!
و بعدش خیلی سریع از اتاق بیرون رفت و سانزو رو تنها گذاشت...
بعد از چند ثانیه سکوت یهو سانزو می زنه زیر خنده واضح بود که از رفتار هانا سرگرم شده.
سانزو: دختر ای دیونه!
بیو هانا.
هانا به سرعت از عمارت رفت بیرون و بعدش سریع سوار ماشین شد. اولش ساکت شد بعد یه جیغ بلند کشید و سرشو گذاشت رو فرمون که صدا بوق اومد که باعث شد سکته کنه بعد دوباره عین آدم بشینه.
هانا: من چه مرگم شده... چرا آنقدر خجالت کشیدم؟...
همون لحظه یادش اومد که باید می رفت خونه پیش تسوبا و بهش تو درس های کمک می کرد پس سریع ماشین روشن کرد و به سمت عمارت روکورو رفت
- ۷.۷k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط