شب رویایی
شب رویایی
پارت ۱۴
کیونگ می از رویه کمره تهیونگ بلند شد اون هم برگشت درحالی که دراز کشیده بود به کیونگ می چشمکی زد
کیونگ می زیر لب عوضی گفت و از رینگ خارج شد
اون سوک : دختر دیونه بریم خونه
کیونگ می : باشه بریم اما جیمین شی تن لش اونم جمع کن وگرنه بد مبیبنه
جیمین : باشه کیونگ می
هر دو از باشگاه خارج شدن تهیونگ از رینگ پایین اومد روبه جیمین کرد
تهیونگ : ماهم بریم دخترا رفتن
جیمین : باشه بریم
اون دونفر هم از باشگاه بیرون رفتن
سوار ماشین هاشون شدن حرکت کردن سمته آپارتمان
هر کدومشون به اتاق های خودش رفتن کیونگ می وارده اتاق شد پشته سرشم تهیونگ وارده اتاق شد کیونگ می خواست به حمام بره اما با صدای تهیونگ ایستاد
تهیونگ : من میخوام برم حموم
کیونگ می : نبابا من گذاشتم اول بری
برو بابا
سمته حمام رفت اما بازم تهیونگ صداش زد
تهیونگ : باهم بریم کارت راحت تر میشه
کیونگ می : برو یکی دیگه رو پیدا کن و باهاش لاس بزن
بعد از این حرف اش وارده حموم شد
اون سوک بخاطر تشنگی اش به آشپزخانه آمد بعد از خوردن آب دوباره راهی شد آپارتمان تاریک تاریک بود همه چراغ ها خاموش بودن همه خوابیده بودن همینکه رویه پله اول پاشو گذاشت ناگهان خورد به یکی و باعث شد بیافته رویه زمین جوری افتاد که رویه زمین نشست
سریع نگاهش رو به بالا داد جیمین رو دید که جلوش ایستاده کمی خم شد تو صورته اون سوک
جیمین : نصفه شب داری چیکار میکنی
اون سوک :, هیسسس صداتو بیار پایین بقیه خوابن بیدار میشن ...اومدم آب بخورم
جیمین دستشو سمته اون سوک دراز کرد اون سوک هم دستشو گذاشت تویه دسته جیمین و از رویه زمین بلند شد
اون سوک : تو خودت نصفه شبی چیکار میکنی
جیمین : بخاطر همون کاری که تو اومدی
اون سوک : ولش کن بریم الان اونا بیدار میشن
هر دو راهی اتاق خودشون شدن
تهیونگ با صدای گریه نوزادی که به گوشش میخورد چشم هاشو باز کرد بخاطر خواب اش چشم هایش تار میدیدن بعد از چند دفعه پلک زدن نگاهی به شیشه های که بالای سرش بودن کرد تازه آفتاب در اومده بود فکر میکرد خواب میبینه که نوزاد داره گریه میکنه درباره چشم هاشو بست اما بازم صدای گریه به گوشش خورد این دفعه رویه تخت نشست با دست اش چشم هاشو مالید نگاهشو چرخوند تویه اتاق با دیدن بچه کوچولوی که تویه ملافه سفیدی پیچیده و تویه کف سرد اتاق اش گذاشت شده چشم های درشت شدن درست میدید اوون به بچه بود با تعجب و شوک پتو رو از رویه پاهاش کنار زد و از تخت پایین شد سمته همون بچه رفت و همونجا رویه زمین نشست فکر میکرد خوابه ملافه رو از رو صورتش کنار زد انگشت اش رو برد سمته لپ نرم و سفید بچه تو لپه بچه انگشت اش فرو رفت با ترس ازش فاصله گرفت واقعی بود خواب نبود سریع از رویه زمین بلند شد و چند قدمی عقب رفت
تهیونگ : یا خدا من دارم خواب میبینم نه نه این بچه تویه اتاق من چیکار میکنه.... کیونگ می ... کیونگ می ..
شرط ها ۶۰ لایک
عضویت ۶۷۰
کامنت ۶۰
به نظرتون این بچه کیه ؟؟🤔
نظری ندارید 🧐
منتظر نظراته پر انرژی تونم 😎
پارت ۱۴
کیونگ می از رویه کمره تهیونگ بلند شد اون هم برگشت درحالی که دراز کشیده بود به کیونگ می چشمکی زد
کیونگ می زیر لب عوضی گفت و از رینگ خارج شد
اون سوک : دختر دیونه بریم خونه
کیونگ می : باشه بریم اما جیمین شی تن لش اونم جمع کن وگرنه بد مبیبنه
جیمین : باشه کیونگ می
هر دو از باشگاه خارج شدن تهیونگ از رینگ پایین اومد روبه جیمین کرد
تهیونگ : ماهم بریم دخترا رفتن
جیمین : باشه بریم
اون دونفر هم از باشگاه بیرون رفتن
سوار ماشین هاشون شدن حرکت کردن سمته آپارتمان
هر کدومشون به اتاق های خودش رفتن کیونگ می وارده اتاق شد پشته سرشم تهیونگ وارده اتاق شد کیونگ می خواست به حمام بره اما با صدای تهیونگ ایستاد
تهیونگ : من میخوام برم حموم
کیونگ می : نبابا من گذاشتم اول بری
برو بابا
سمته حمام رفت اما بازم تهیونگ صداش زد
تهیونگ : باهم بریم کارت راحت تر میشه
کیونگ می : برو یکی دیگه رو پیدا کن و باهاش لاس بزن
بعد از این حرف اش وارده حموم شد
اون سوک بخاطر تشنگی اش به آشپزخانه آمد بعد از خوردن آب دوباره راهی شد آپارتمان تاریک تاریک بود همه چراغ ها خاموش بودن همه خوابیده بودن همینکه رویه پله اول پاشو گذاشت ناگهان خورد به یکی و باعث شد بیافته رویه زمین جوری افتاد که رویه زمین نشست
سریع نگاهش رو به بالا داد جیمین رو دید که جلوش ایستاده کمی خم شد تو صورته اون سوک
جیمین : نصفه شب داری چیکار میکنی
اون سوک :, هیسسس صداتو بیار پایین بقیه خوابن بیدار میشن ...اومدم آب بخورم
جیمین دستشو سمته اون سوک دراز کرد اون سوک هم دستشو گذاشت تویه دسته جیمین و از رویه زمین بلند شد
اون سوک : تو خودت نصفه شبی چیکار میکنی
جیمین : بخاطر همون کاری که تو اومدی
اون سوک : ولش کن بریم الان اونا بیدار میشن
هر دو راهی اتاق خودشون شدن
تهیونگ با صدای گریه نوزادی که به گوشش میخورد چشم هاشو باز کرد بخاطر خواب اش چشم هایش تار میدیدن بعد از چند دفعه پلک زدن نگاهی به شیشه های که بالای سرش بودن کرد تازه آفتاب در اومده بود فکر میکرد خواب میبینه که نوزاد داره گریه میکنه درباره چشم هاشو بست اما بازم صدای گریه به گوشش خورد این دفعه رویه تخت نشست با دست اش چشم هاشو مالید نگاهشو چرخوند تویه اتاق با دیدن بچه کوچولوی که تویه ملافه سفیدی پیچیده و تویه کف سرد اتاق اش گذاشت شده چشم های درشت شدن درست میدید اوون به بچه بود با تعجب و شوک پتو رو از رویه پاهاش کنار زد و از تخت پایین شد سمته همون بچه رفت و همونجا رویه زمین نشست فکر میکرد خوابه ملافه رو از رو صورتش کنار زد انگشت اش رو برد سمته لپ نرم و سفید بچه تو لپه بچه انگشت اش فرو رفت با ترس ازش فاصله گرفت واقعی بود خواب نبود سریع از رویه زمین بلند شد و چند قدمی عقب رفت
تهیونگ : یا خدا من دارم خواب میبینم نه نه این بچه تویه اتاق من چیکار میکنه.... کیونگ می ... کیونگ می ..
شرط ها ۶۰ لایک
عضویت ۶۷۰
کامنت ۶۰
به نظرتون این بچه کیه ؟؟🤔
نظری ندارید 🧐
منتظر نظراته پر انرژی تونم 😎
- ۳۱.۲k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط