{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زن زیبائی نیستم

زن زیبائی نیستم
موهایی دارم سیاه که فقط تا زیر گردنم می‌‌آید
و نه شب را به یادت می‌‌آورد
نه ابریشم
نه سکوتِ شاعرانه
نه حتی خیال یک خوابِ آرام
پوستِ گندمی دارم
که نه به گندم میماند
نه کویر
و چشم هایی‌
که گاهی‌ سیاه میزند
گاهی‌ قهوه ای
و گاه که به یاد مادرم می‌‌افتم عسلی میشوند و کمی‌ خیس
دست‌هایم .... دست هایم
دست هایم مهربانند
و هر از گاهی‌
برایِ تو
به یادِ تو
به عشقِ تو
شعر می‌‌نویسند
.
مرا همینطور ساده دوست داشته باش
با موهایی که نوازش میخواهند
و دست‌هایی که نوازشت می‌‌کنند
و چشم‌هایی‌ که
به شرقیِ صورتِ من می‌آیند
دیدگاه ها (۴)

کاش دوباره به خاطرم نمی‌‌آمدیکاش هر کدام از مادر همان سالها ...

***پنجشنبه است ***و دلم برای آنهایی که دیگر ندارمشان تنگ است...

قرار بود با سواد شویمیک عمر صبح زود بیدار شدیم... لباس فرم پ...

گفت: " این روزها، کمی افسرده به نظر می رسی."گفتم: " واقعا؟ "...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط