{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میخواهم که باشی و داستان فنجان و آلبالو را برایت تعریف کن

میخواهم که باشی و داستان فنجان و آلبالو را برایت تعریف کنم
فنجانی که پر بود از چای داغ احساس مردی
و آلبالوی سیاهی از عمق نگاه زنی
که با بی تابی میخواست
به گوشش آویزان کند حس درونش را
که هم عشوه باشد و هم هویدا
و مرد سر بکشد همه حس خواستنش را
و نسوزد لب تبدارش
فنجان پر حرارتی که هر روز تکرار میشد
و هرگز سرد نمیشد
و آلبالو ها تنها فصل تابستان بود
که آغاز می شدند و
زیر لب عشق می چکیدند
و گاهی به گوشه لبی باقی می ماندند
تا چشیده تر باشد
دیدگاه ها (۱)

تو لبخند بزنو دنیا را به خنده وادارتو لبخند بزنو خورشید را گ...

زندگیزندگی نسیم ،عطر بهاری است.زندگی ، سوار بر بال فرشتگان و...

کفش هایم کوچه کسی بود صدا زد : سهراب ؟آشنا بود صدا مثل هوا ب...

همان نگاهم شو ، در کلبه ی رویا هابگشای بروی من ،لبخند شقایق ...

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎𝔓𝔞𝔯𝔱²¹/فصل دومبـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن﴿توجه:هی...

«bloody shadows»(سایه های خونی) part 33/___الیویا با لبخند، ...

همانند هوا شب شد ،، از اینکه این کتاب طراحی را داشت خیلی خوش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط