{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝔓𝔞𝔯𝔱²¹/فصل دوم
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
_____________________________________


جونگ‌کوک از انبار بیرون زد. هوایِ سردِ شبانه، گونه‌هایش را نوازش کرد، اما دمایِ درونی‌اش هنوز در التهاب بود. بی‌آنکه به خانه بازگردد، فرمانِ ماشین را به سمتِ مرکزِ شهر چرخاند. چرا؟ خودش هم نمی‌دانست؛ فقط می‌دانست که باید آن "رنگ و رو"ی پریده را دوباره ببیند.

ماشین را کمی دورتر از کافه مرکزی سئول پارک کرد. کافه در دلِ شب، مثلِ یک فانوسِ دریاییِ پرنور در دریایی از تاریکی می‌درخشید.
وقتی وارد شد، بویِ قهوه‌ی سوخته و شیرینی‌هایِ مانده، مشامش را پر کرد. کافه تقریباً خالی بود.

در گوشه‌ای‌ترین میز، جایی که سایه‌ها او را در خود می‌بلعیدند، نشست. از آن زاویه، دیدِ کاملی به پیشخوان داشت.

آیلین آنجا بود.
او مثلِ یک روح، میانِ قفسه‌ها و دستگاهِ اسپرسو‌ساز حرکت می‌کرد. حرکاتش مکانیکی بود؛ بی‌روح و فاقدِ هرگونه ظرافتِ زنانه‌ای که پیش از این در او دیده بود. او ظرف‌ها را می‌شست، فنجان‌ها را روی میزها می‌چید و با همان نگاهِ خیره به هیچ‌کجا، به کارهایِ تکراری‌اش می‌رسید.

جونگ‌کوک، بی‌آنکه لب به قهوه‌ای بزند که خدمتکار برایش آورده بود، ساعت‌ها خیره ماند. او آیلین را آنالیز نمی‌کرد، بلکه داشت فروپاشی او را تماشا می‌کرد.
دیدنِ اینکه چطور آیلین، دختری که روزگاری با همان چشمانِ لجباز و پر شیطنت به همه فرمان می‌داد، حالا زیرِ بارِ این پیش‌بندِ آبیِ ساده، شانه خالی کرده، برای جونگ‌کوک ترکیبی از درد ، زجر و قدرت بود.

آیلین، در میانِ یکی از میزها، مکث کرد.
فنجانی را در دستش گرفت و به جایِ گذاشتنِ آن در سینی، برای لحظه‌ای به بازتابِ چهره‌یِ رنگ‌پریده‌اش در سرامیکِ براقِ فنجان خیره شد.
اخمی بر پیشانی‌اش نشست؛
اخمی که در آن نه خشم، بلکه حجمِ عظیمی از تنهایی موج می‌زد.

جونگ‌کوک سیگارش را در زیرسیگاری له کرد. انگشت اشاره‌اش روی میز ضرب گرفت.

٫٫٫چرا بلند نمی‌شی؟ چرا فریاد نمی‌زنی؟٫٫٫

تماشایِ این آیلینِ شکسته‌، برای جئون جونگ‌کوک که همیشه عادت داشت فقط فکر کند و فرمان بدهد ، تجربه‌ای تازه بود؛ او حالا داشت یاد می‌گرفت که چطور با دختری که نابودش کرده درد بکشد.

آیلین به سمتِ میزِ مجاورِ جونگ‌کوک آمد تا میز را تمیز کند. بویِ سردِ باران و اندوه، با بویِ قهوه در هم آمیخت. وقتی دختر خم شد تا دستمالی روی میز بکشد، تارِ مویی از آن گورجه‌ای شل، روی صورتش افتاد. آیلین دستش را بالا آورد تا مو را کنار بزند، اما همان‌جا خشکش زد. دستش در هوا ماند؛ لرزشی خفیف در سرانگشتانش.

جونگ‌کوک نفسش را در سینه حبس کرد.
او می‌توانست فاصله را با یک حرکتِ دست، با یک کلمه، با یک "چطوری؟" کوتاه، از بین ببرد. اما نکرد. او فقط با چشمانی که حالا رنگی از پشیمانی و تاریکیِ شب داشت، تماشا کرد.

آیلین دوباره دستش را به کار گرفت. او حتی متوجهِ حضورِ سنگینِ مردی که از صبح تا شب، زندگیِ پشت‌پرده‌اش را ورق می‌زد، نبود.
او در حبابی از دردِ خودش غرق بود و جونگ‌کوک...
جونگ‌کوک داشت به این فکر می‌کرد که آیا این ویرانی، همان چیزی است که او را تا این حد مجذوبِ دختر کرده؟ یا اینکه او، ناخودآگاه، آرزو داشت آیلین را از این میانِ دودی که خودش برایش ساخته بود، بیرون بکشد؟
چرا؟ ...چون خودش هم همراه دختر درد میکشید؟

ساعت از نیمه‌شب گذشت. کافه باید تعطیل می‌شد. جونگ‌کوک بلند شد. او نیازی نداشت چیزی بگوید یا نشانه‌ای بگذارد. همین که او اینجا بود و این ویرانی را به تماشا نشسته و درد کشیده بود ، کافی بود تا زنجیره‌ی سرنوشتِ آن‌ها برای همیشه به هم گره بخورد.

او قبل از خروج، نیم‌نگاهی به پیشخوان انداخت. آیلین داشت پیش‌بندِ آبی‌اش را باز می‌کرد. جونگ‌کوک به آرامی درِ کافه را گشود و در سیاهیِ شبِ سئول، محو شد.



ادامه دارد...
#Mahlin
#BTS #RM #JIN #SUGA #J_HOP #JIMIN #TAEHYUNG #JUNGKOOK #ARMY #BTS #BANGATAN #FEYK #big_boy
#فیک_بی_تی_اس
#بنگتن_نیوز
#مهسا_نویس
#بیگ_بوی
#نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک
#ارمی #بی_تی_اس #بنگتن #فیک
دیدگاه ها (۰)

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎𝔓𝔞𝔯𝔱²²/فصل دومبـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن﴿توجه:هی...

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎𝔓𝔞𝔯𝔱²⁰/فصل دومبـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن﴿توجه:هی...

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎𝔓𝔞𝔯𝔱¹⁹/فصل دومبـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن﴿توجه:هی...

همخونه اجباری... پارت 130"ویو داهی"عصر...من و بوراک داخل کاف...

Part 23 | Queen of My Heartچند روز بعد...لیانا و جونگ‌کوک هن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط