{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«bloody shadows»

«bloody shadows»
(سایه های خونی)
part 33/
___
الیویا با لبخند، کلید در خانه را چرخاند و وارد شد.
همان بوی غریب، فضا را پر کرده بود؛ بویی که نه تلخ بود، نه شیرین، فقط سنگین.
چشمانش به نشیمن افتاد.
دو مرد کنار پدر مایکل نشسته بودند و همه‌ی نگاه‌ها، به سمت او بود.

الیویا نگاه‌های سنگین را حس کرد.
هودی بزرگ جکسون و شلوارک ساده‌اش، در میان آن فضای رسمی، او را بی‌دفاع‌تر از همیشه نشان می‌داد.
گونه‌هایش سرخ شد و کمی خجالت کشید؛ چون این استایل، خود واقعیِ جسور و رک او نبود.

مردی نسبتاً پیر، هم‌سن پدرش، با لبخندی که گوشه‌ای از چشمش را چروک می‌کرد، روی مبل تک‌نفره نشسته بود.
اما در کنار او، مردی بود که تمام توجه الیویا را به خود جلب کرد.

مردی با موهای سیاه و صاف، چشم‌هایی کشیده به رنگ عسلی که هیچ نوری در آنها نبود.

هیچ لبخندی روی لب‌هایش نبود، اما نگاهش، عمیق‌تر از هر کلمه‌ای حرف می‌زد.
با همان نگاه سرد و حساب‌شده، الیویا را می‌پایید؛ طوری که انگار نه یک انسان، که یک معمای پیچیده را ورق می‌زد.

پایش را ساده روی پای دیگرش انداخته بود و کفی مبل، زیر وزن سنگینش، انگار نفس‌های آخرش را می‌کشید.
عضله‌های درشتش، زیر کت مشکی، به سختی جا می‌گرفتند و دستش، روی لبه‌ی مبل بود؛ رگ‌هایش، از پشت پوست، مثل خط‌هایی از قدرت و کنترل، بیرون زده بودند.
یک فنجان قهوه‌ی داغ، در دست دیگرش، آرام گرفته بود؛ طوری که انگار خودش هم، مثل قهوه، درونش داغ بود، اما بیرونش سرد.

الیویا با دیدنش، بیشتر سرخ شد.
در آن فضا، حس عجیبی از او می‌گرفت؛ حسی که می‌گفت این مرد، نه برای دیدن، که برای گرفتن آمده است.
انگار که همان دست دیگرش، که روی دسته‌ی مبل قرار داشت، داشت سعی می‌کرد روح الیویا را در مشت خود بگیرد.

الیویا نفسش قفل شد.
شقیقه‌هایش نبض می‌زدند و تنها چیزی که می‌شنید، صدای تپش قلبش بود که در گوشش می‌کوبید.
دور و برش تار شد و جز آن تاریکی که به خوبی می‌دید، هیچ‌چیز دیگری برایش معنا نداشت.

مادرتسو با لبخندی که سعی می‌کرد فضای سنگین را بشکند، گفت:
«این دختر بزرگم، الیویاست.»
رو به الیویا کرد و ادامه داد:
«و این، آقای هولدر، دوست قدیمی پدرت هست و پسر بزرگش، اریس.»

آقای هولدر با لحنی رسمی و محاسبه‌گر، سرش را به نشانه‌ی احترام تکان داد و گفت:
«نویسنده‌ی الیویا لوپز... چه افتخار بزرگی که شما رو ملاقات کردیم.»

الیویا که سعی می‌کرد چشمانش را جای دیگر بچرخاند و اجازه ندهد تاریکیِ نگاه اریس، او را جذب خود کند، با لبخندی که پشتش حس لرزانش را پنهان می‌کرد، چند تار از موهای بورش را دور انگشتش چرخاند و حلقه کرد و با صدایی که به سختی آرام بود، گفت:
«خیلی خوش اومدید...»

و بدون هیچ حرف زیادی، بدون اینکه حتی یک نگاه دیگر به اریس بیندازد، به سمت پله‌ها رفت و با قدم‌هایی که تندتر از همیشه بود، خودش را به اتاقش رساند.

در را که بست، پشتش را به در تکیه داد و نفسی عمیق کشید، انگار که تا چند ثانیه دیگر، نفس‌هایش را حبس کرده بود.

در پایین، اریس با همان خونسردی، قهوه‌اش را نوشید و نگاهش را به جایی دوخت که الیویا ناپدید شده بود.
دیدگاه ها (۰)

«bloody shadows»(سایه های خونی) part 32/___ورق بزن...

«bloody shadows»(سایه های خونی) part 31/___فرودگاه، با همه‌ی...

(سایه های خونی) part ۱۵/دانای کل___در میان رقص،جکسون و مکس ک...

«blood shadows» (سایه های خونی) part ۲۱/____صبح روز بعد، الی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط