فیک یونمین p
فیک یونمین (p1)
از کجا به کجا...؟
هوای سرد اواخر پاییز، گونههای یونگی رو یه کم سرخ کرده بود. انگشتاش که از سرما یه جورایی بیحس شده بودن، تند تند میرفت رو دکمههای پیانوی قدیمی ولی خوشصداش تو استودیوی کوچیکش. صداها، مثل قطرههای بارون سردی بودن که از آسمون خاکستری سئول میاومدن و تو سکوت استودیو میپیچیدن. مین یونگی، آهنگساز و پیانیست جوون و یه کم گوشهگیر، کلاً تو دنیای خودش بود. دنیایی که پُر بود از ملودیهای نصفه نیمه، شعرهایی که کامل نمیشدن و سایههایی از احساساتی که جرأت نمیکرد نشون بده.
نور کمرنگ چراغ مطالعه، تنها روشنایی استودیو بود و فقط رو دستاش که رو کلاویهها میرقصیدن، متمرکز شده بود. هر نت، یه داستان ناگفته داشت؛ داستانی از تنهایی، از تلاش واسه پیدا کردن خودش لای شلوغی شهر، و از حسرتی واسه ترانههایی که هیچوقت شنیده نشدن. یونگی خیلی کم با کسی حرف میزد. دنیای خودش، فقط محدود بود به دیوارهای استودیو، صدای پیانو و فکرای خودش. شاید همین تنهایی بود که اونو میکشوند سمت ساختن موسیقیهای عمیق و گاهی غمگین.
یهو، یه صدای تقهی آروم به در استودیو، سکوت سنگین رو شکست. یونگی با بیحوصلگی دست از نواختن کشید. خیلی کم پیش میاومد کسی پیداش کنه تو این استودیو، مگه رئیس برنامههاش یا یکی دو تا از دوستاش که میدونستن کجا پیداش کنن. "کیه؟" صداش گرفته و گرفته بود، انگار مدتها بود حرف نزده بود.
یه صدای لرزون از پشت در اومد: "ببخشید... مزاحم شدم. آقای مین یونگی؟"
یونگی یه اخم کوچولو کرد. "خودمم. چی میخوای؟"
یه کم سکوت شد و بعد صدای نفس عمیق کشیدن شنیده شد. "من... پارک جیمین هستم. از بخش مدیریت هنرجوها. قرار بود... قرار بود امروز ساعت ۴ با شما صحبت کنم."
یونگی یه نگاه به ساعت رو دیوار انداخت. ۴:۳۰ بعد از ظهر بود. یادش اومد که یه قرار ملاقات با یکی از هنرجوها داشته که کاملاً یادش رفته بود. همیشه همین بود. غرق تو موسیقی، دنیای بیرون رو فراموش میکرد
"آه... آره. ببخشید. بیا تو."
یونگی با اکراه از پشت پیانو بلند شد و در رو باز کرد. یه پسر جوون با موهای روشن و چشمای درشت و قشنگ، با استرس جلو در ایستاده بود. جیمین، کوچولو و ظریف، با لباس مرتب و نگاهی که بین زمین و صورت یونگی هی اینور اونور میرفت. گونههاش از سرما یا شاید از هیجان، قرمز شده بود.
"سلام آقای مین. ممنون که وقت دادید." جیمین با صدایی که سعی میکرد محکم باشه گفت و با احتیاط اومد تو استودیو.
یونگی فقط سر تکون داد و برگشت سمت پیانو. "بشین. چی میخواستی؟"
جیمین رو صندلی جلو پیانو، یه کم دورتر از یونگی نشست.
"راستش... من یکی از هنرجوهای آهنگسازی شما هستم. البته تازه کارآموز شدم. ولی... خیلی آهنگاتون رو دوست دارم. مخصوصاً اون قطعهای که پارسال پخش شد... 'خاطرات یخی'." جیمین با ذوق گفت و چشمهاش برق زد.
یونگی ابروش رو انداخت بالا. "خاطرات یخی؟" همون قطعهای که با سختترین احساساتش نوشته بود و فکر میکرد کسی عمقش رو نمیفهمه.
"آره! اون حس تنهایی... اون دلتنگی... انگار خودِ خودِ منه." جیمین با اشتیاق ادامه داد. "میخواستم بدونم... اگه اشکالی نداره... میتونم ازتون چند تا نکته یاد بگیرم؟ یا... شایدم... آهنگام رو برای نقد به شما نشون بدم؟"
یونگی به جیمین خیره شد. این پسر، برخلاف خیلی از کسایی که وقت یونگی رو میگرفتن، انگار واقعاً مشتاق بود. نگاهش صادق بود و علاقهاش به موسیقی، از چشمهاش معلوم بود. ولی یونگی عادت نداشت کسی رو راه بده تو دنیای خودش. تنهاییش، یه دیوار بلند دورش کشیده بود.
"من وقت زیادی ندارم. و معمولاً... راهنمایی نمیکنم." یونگی با یه لحن سرد گفت، ولی تو دلش، یه ذره حس کنجکاوی روشن شد. چرا این پسر اینقدر اصرار داشت؟
جیمین سرش رو انداخت پایین. "میدونم. ببخشید. فقط... دلم میخواست از بهترینها یاد بگیرم. شاید... اگه یه فرصت کوچیک بهم بدید..." صداش آرومتر شد. "هر کاری از دستم بربیاد انجام میدم. حتی تمیز کردن استودیو رو."
یونگی یه پوزخند کوچیک زد. "من کسی رو برای تمیز کردن استودیو ندارم." به جیمین نگاه کرد که حالا با چشمای امیدوار بهش زل زده بود. انگار تو این نگاه، یه چیزی بود که یونگی رو وادار میکرد یه کم کوتاه بیاد. شاید هم فقط خستگیش بود که باعث شده بود با این غریبهی مشتاق، یه کم مهربونتر برخورد کنه.
"باشه." یونگی یهو گفت. "یه شرط دارم."
چشمای جیمین برق زد. "هر چی شما بگید!"
"هفتهای یه بار. هر وقت من گفتم. میای اینجا. یه آهنگ که خودت ساختی رو برام اجرا میکنی. اگه خوشم اومد، شاید... شاید چند تا نکته بهت بگم. ولی اگه خوشم نیومد... دیگه مزاحم من نشو."
جیمین یه لبخند زد که کل صورتش رو روشن کرد. "قبول! حتماً! ممنونم آقای مین! خیلی ممنونم!"
از کجا به کجا...؟
هوای سرد اواخر پاییز، گونههای یونگی رو یه کم سرخ کرده بود. انگشتاش که از سرما یه جورایی بیحس شده بودن، تند تند میرفت رو دکمههای پیانوی قدیمی ولی خوشصداش تو استودیوی کوچیکش. صداها، مثل قطرههای بارون سردی بودن که از آسمون خاکستری سئول میاومدن و تو سکوت استودیو میپیچیدن. مین یونگی، آهنگساز و پیانیست جوون و یه کم گوشهگیر، کلاً تو دنیای خودش بود. دنیایی که پُر بود از ملودیهای نصفه نیمه، شعرهایی که کامل نمیشدن و سایههایی از احساساتی که جرأت نمیکرد نشون بده.
نور کمرنگ چراغ مطالعه، تنها روشنایی استودیو بود و فقط رو دستاش که رو کلاویهها میرقصیدن، متمرکز شده بود. هر نت، یه داستان ناگفته داشت؛ داستانی از تنهایی، از تلاش واسه پیدا کردن خودش لای شلوغی شهر، و از حسرتی واسه ترانههایی که هیچوقت شنیده نشدن. یونگی خیلی کم با کسی حرف میزد. دنیای خودش، فقط محدود بود به دیوارهای استودیو، صدای پیانو و فکرای خودش. شاید همین تنهایی بود که اونو میکشوند سمت ساختن موسیقیهای عمیق و گاهی غمگین.
یهو، یه صدای تقهی آروم به در استودیو، سکوت سنگین رو شکست. یونگی با بیحوصلگی دست از نواختن کشید. خیلی کم پیش میاومد کسی پیداش کنه تو این استودیو، مگه رئیس برنامههاش یا یکی دو تا از دوستاش که میدونستن کجا پیداش کنن. "کیه؟" صداش گرفته و گرفته بود، انگار مدتها بود حرف نزده بود.
یه صدای لرزون از پشت در اومد: "ببخشید... مزاحم شدم. آقای مین یونگی؟"
یونگی یه اخم کوچولو کرد. "خودمم. چی میخوای؟"
یه کم سکوت شد و بعد صدای نفس عمیق کشیدن شنیده شد. "من... پارک جیمین هستم. از بخش مدیریت هنرجوها. قرار بود... قرار بود امروز ساعت ۴ با شما صحبت کنم."
یونگی یه نگاه به ساعت رو دیوار انداخت. ۴:۳۰ بعد از ظهر بود. یادش اومد که یه قرار ملاقات با یکی از هنرجوها داشته که کاملاً یادش رفته بود. همیشه همین بود. غرق تو موسیقی، دنیای بیرون رو فراموش میکرد
"آه... آره. ببخشید. بیا تو."
یونگی با اکراه از پشت پیانو بلند شد و در رو باز کرد. یه پسر جوون با موهای روشن و چشمای درشت و قشنگ، با استرس جلو در ایستاده بود. جیمین، کوچولو و ظریف، با لباس مرتب و نگاهی که بین زمین و صورت یونگی هی اینور اونور میرفت. گونههاش از سرما یا شاید از هیجان، قرمز شده بود.
"سلام آقای مین. ممنون که وقت دادید." جیمین با صدایی که سعی میکرد محکم باشه گفت و با احتیاط اومد تو استودیو.
یونگی فقط سر تکون داد و برگشت سمت پیانو. "بشین. چی میخواستی؟"
جیمین رو صندلی جلو پیانو، یه کم دورتر از یونگی نشست.
"راستش... من یکی از هنرجوهای آهنگسازی شما هستم. البته تازه کارآموز شدم. ولی... خیلی آهنگاتون رو دوست دارم. مخصوصاً اون قطعهای که پارسال پخش شد... 'خاطرات یخی'." جیمین با ذوق گفت و چشمهاش برق زد.
یونگی ابروش رو انداخت بالا. "خاطرات یخی؟" همون قطعهای که با سختترین احساساتش نوشته بود و فکر میکرد کسی عمقش رو نمیفهمه.
"آره! اون حس تنهایی... اون دلتنگی... انگار خودِ خودِ منه." جیمین با اشتیاق ادامه داد. "میخواستم بدونم... اگه اشکالی نداره... میتونم ازتون چند تا نکته یاد بگیرم؟ یا... شایدم... آهنگام رو برای نقد به شما نشون بدم؟"
یونگی به جیمین خیره شد. این پسر، برخلاف خیلی از کسایی که وقت یونگی رو میگرفتن، انگار واقعاً مشتاق بود. نگاهش صادق بود و علاقهاش به موسیقی، از چشمهاش معلوم بود. ولی یونگی عادت نداشت کسی رو راه بده تو دنیای خودش. تنهاییش، یه دیوار بلند دورش کشیده بود.
"من وقت زیادی ندارم. و معمولاً... راهنمایی نمیکنم." یونگی با یه لحن سرد گفت، ولی تو دلش، یه ذره حس کنجکاوی روشن شد. چرا این پسر اینقدر اصرار داشت؟
جیمین سرش رو انداخت پایین. "میدونم. ببخشید. فقط... دلم میخواست از بهترینها یاد بگیرم. شاید... اگه یه فرصت کوچیک بهم بدید..." صداش آرومتر شد. "هر کاری از دستم بربیاد انجام میدم. حتی تمیز کردن استودیو رو."
یونگی یه پوزخند کوچیک زد. "من کسی رو برای تمیز کردن استودیو ندارم." به جیمین نگاه کرد که حالا با چشمای امیدوار بهش زل زده بود. انگار تو این نگاه، یه چیزی بود که یونگی رو وادار میکرد یه کم کوتاه بیاد. شاید هم فقط خستگیش بود که باعث شده بود با این غریبهی مشتاق، یه کم مهربونتر برخورد کنه.
"باشه." یونگی یهو گفت. "یه شرط دارم."
چشمای جیمین برق زد. "هر چی شما بگید!"
"هفتهای یه بار. هر وقت من گفتم. میای اینجا. یه آهنگ که خودت ساختی رو برام اجرا میکنی. اگه خوشم اومد، شاید... شاید چند تا نکته بهت بگم. ولی اگه خوشم نیومد... دیگه مزاحم من نشو."
جیمین یه لبخند زد که کل صورتش رو روشن کرد. "قبول! حتماً! ممنونم آقای مین! خیلی ممنونم!"
- ۸۴۳
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط