{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک یونمین p

فیک یونمین (p3)
از کجا به کجا...؟

اون روز، جیمین هیچی نزد. فقط نشستن و حرف زدن. از تنهایی‌هاشون، از رویاهاشون، از آهنگ‌هایی که می‌خواستن بسازن ولی نمی‌تونستن. و یونگی، برای اولین بار، حس کرد که شاید این دیوار تنهایی که دور خودش کشیده بود، داره کم‌کم ترک می‌خوره. و این حس، هم ترسناک بود و هم... یه جورایی دلچسب
بعد از اون روز بارونی، یه جورایی هوا بین یونگی و جیمین عوض شده بود. دیگه اون حالت رسمی اولش نبود. یه راحتی و صمیمیت بینشون شکل گرفته بود که حتی خودشون هم ازش متعجب بودن. یونگی هنوز همونقدر کم‌حرف بود، ولی دیگه وقتی جیمین حرف می‌زد، با دقت گوش می‌داد و گاهی حتی یه لبخند کوچولو هم گوشه‌ی لبش می‌نشست. جیمین هم انگار که دیگه یونگی رو یه غول بی‌شاخ و دم نمی‌دید، راحت‌تر باهاش حرف می‌زد و ایده‌هاش رو مطرح می‌کرد.

یه روز عصر، وقتی جیمین داشت روی یه قطعه‌ی جدید کار می‌کرد، یهو صدایی از بیرون استودیو اومد. صدای خنده و صحبت چند نفر. جیمین سریع دست از کار کشید و با کنجکاوی به سمت در رفت.

"اینا کی هستن؟" جیمین پرسید و نگاهی به یونگی انداخت.

یونگی که داشت یه قطعه‌ی قدیمی رو مرور می‌کرد، سرش رو بلند کرد. "آها... احتمالا دوستای قدیمی‌ان. یه سر زدن."

جیمین رفت سمت پنجره و پرده رو کمی کنار زد. "خیلی پر سر و صدا هستن!"

یونگی یه آه کشید. "آره... عادت ندارم. معمولا وقتی کسی نمیاد، اینجا عین یه غار می‌مونه."

جیمین برگشت و با یه شیطنت خاصی گفت: "یعنی الان که اومدن، دیگه غار نیست؟"

یونگی یه لبخند کوچیک زد. "فعلا که شلوغ پلوغه."

چند دقیقه بعد، صدای در اومد و یه خانوم شیک‌پوش و جوون وارد شد. "یونگی! چطوری پسر؟" بغلش کرد و بعد با دیدن جیمین، لبخندش عمیق‌تر شد. "اووه! چه خوب که مهمون داری! این کوچولوی خوشگل کیه؟"

جیمین یه کم سرخ شد. "من... من جیمین هستم. کارآموز بخش مدیریت هنرجویان."

خانومه که اسمش "سارا" بود، با خنده گفت: "عزیزم! خوشبختم. منم سارا، دوست دوران بچگی یونگی. از اون موقع که تو کوچه با هم توپ بازی می‌کردیم تا الان که دیگه یونگی شده ستاره‌ی موسیقی!"

یونگی که معلوم بود از این همه صمیمیت سارا یه کم معذب شده، گفت: "سارا، این جیمین آهنگساز خوبیه. داره روی کارای خودش کار می‌کنه."

سارا با هیجان گفت: "وای! عالیه! حتما باید یه اجرا ازت بشنوم. یونگی هیچوقت کسی رو به این راحتی تو استودیو راه نمیده. معلومه خیلی خاصی!"

جیمین بیشتر سرخ شد و زیر لب تشکر کرد. اون روز، سارا و دو تا دوست دیگه‌اش حسابی استودیو رو ترکوندن. با خنده‌هاشون، با حرف‌هاشون، با خاطره‌بازی‌هاشون. یونگی سعی می‌کرد خیلی قاطی نشه، ولی گاهی ناخودآگاه جواب می‌داد و لبخند می‌زد. جیمین هم که اولش یه کم معذب بود، کم‌کم باهاشون قاطی شد و کلی خندیدن.

وقتی مهمونا رفتن، استودیو دوباره ساکت شد. ولی این بار، سکوتش فرق داشت. دیگه اون سکوت سنگین و تنهای همیشگی نبود. یه جورایی انگار یه خاطره‌ی جدید بهش اضافه شده بود.

جیمین رفت پشت پیانو نشست و دستاش رو روی کلاویه‌ها گذاشت. "امروز... خیلی روز جالبی بود."

یونگی سرش رو تکون داد. "آره... یه کم شلوغ شد."

"ولی... خوب بود." جیمین گفت و شروع کرد به نواختن یه قطعه‌ی شاد و پر انرژی. "حس کردم... دنیا فقط این چهاردیواری و پیانو نیست."

یونگی به جیمین نگاه کرد که با تمام وجودش داشت می‌نواخت. چشم‌هاش برق می‌زد و لبخند رو لبش بود. یونگی ناخودآگاه لبخند زد. شاید حق با جیمین بود. شاید دنیا از این چهاردیواری هم بزرگتر بود. و شاید... اون تنهایی که فکر می‌کرد تا ابد همراهشه، قرار نبود همیشه این شکلی بمونه.

یهو یونگی یه صدایی از خودش درآورد. "اون قطعه رو... دوباره بزن. همونی که اولش آروم بود و بعد تند شد."

جیمین با تعجب ایستاد. "منظورتون قطعه‌ی 'اولین بارون' ـه؟"

"آره... همون." یونگی گفت و سرش رو تکون داد. "فکر کنم... یه چیزایی به ذهنم رسید."

جیمین با لبخند شروع کرد به نواختن. و این بار، یونگی هم صداش رو همراهی کرد. نه با پیانو، بلکه با یه زمزمه‌ی آروم که کم‌کم تبدیل به یه ملودی جدید شد. ملودی‌ای که انگار از دل شلوغی اون روز و خاطره‌ی بارون، متولد شده بود.


ببخشید یکم کم شد🥲
دیدگاه ها (۲)

فیک یونمین (p4)از کجا به کجا...؟ اون روز، یه چیزای جدیدی تو ...

فیک یونمین (p5)از کجا به کجا...؟ از اون روز به بعد، رابطه‌ی ...

فیک یونمین (p2)از کجا به کجا...؟ یونگی فقط سر تکون داد و به ...

فیک یونمین (p1)از کجا به کجا...؟ هوای سرد اواخر پاییز، گونه‌...

فیک یونمین (p7)از کجا به کجا...؟ آهنگی که شاید روزی، بتونه پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط