{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شیشه ماشین را پاک میکرد. چادر مشکی کهنه اش خاکی بود و دخت

شیشه ماشین را پاک میکرد. چادر مشکی کهنه اش خاکی بود و دختر بچه ای آنطرف چراغ قرمز انتظارش را می کشید. گفتم چقدر زندگی این آدم ها سخت است!

دست مردانه اش اسکناسی کف دستان زن گذاشت.

داشتیم درباره زندگی حرف میزدیم که بی مقدمه گفت: آرزو می دانی زجر واقعی نصیب کدام دسته از آدم هاست؟

من هنوز داشتم به چشمهای دختری که با بارانی قرمز رنگ و رو رفته، آن طرف چراغ قرمز ، انتظار زن را می کشید نگاه می کردم!

گفت :آدم های دسته دوم!

داشت رانندگی میکرد . با همان اخم همیشگی اش که اخر نفهمیدم چرا همیشه روی پیشانی بلندش جا خوش کرده بود!

بلند خندیدم. گفتم : مگر سماور است که میگویی دست دوم!

گفت: آدم هایی که فقط انتخاب میشوند تا تنهایی کسی را پر کنند!

فقط نگاهم کرد. خیلی دیر معنای حرفش را فهمیدم .

وقتی خودم دسته دوم شده بودم!
دیدگاه ها (۰)

هر چه کنم نمی شود، تا بروی تو از دلماز تو فرار می کنم، باز ت...

دوست داشتن یا وابستگی

شبیه یک فیلممدام در سرم تکرار می شویو دقیقا در آهسته ترین صح...

می‌بوسمت؛آنقدر کهدهانم را با دهان تواشتباه بگیرند.

ازدواج تحمیلی پارت 24ماشین توی جاده خلوت بود. چراغ‌ها دو تا ...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۵۰بهار آمد. برف آب شد. باغچه پر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط