{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 پارت ۳۰ | «نامه»

🖤 پارت ۳۰ | «نامه»

لانا پاکت را برداشت.

داخلش فقط یک کاغذ بود.

روی آن نوشته شده بود:

«قاتل خواهرت را پیدا نکن...
چون قاتل، چیزی نیست که فکر می‌کنی.»

لانا اخم کرد.

— «یعنی چی؟»

تهیونگ:

— «شاید می‌خواد گمراهت کنه.»

کوک کاغذ را از دست لانا گرفت.

پشتش یک آدرس نوشته شده بود.

کوک:

— «این آدرس رو می‌شناسم.»

لانا:

— «کجاست؟»

کوک:

— «جایی که سه سال پیش پرونده خواهرت از اونجا شروع شد.»

ناگهان گوشی تهیونگ زنگ خورد.

شماره ناشناس.

تهیونگ جواب داد.

صدایی آرام گفت:

— «کوک... هنوز هم از دختر من محافظت می‌کنی؟»

تهیونگ خشکش زد.

کوک گوشی را گرفت.

— «تو کی هستی؟»

صدای آن طرف خندید.

— «کسی که سه ساله منتظر شماست.»

تماس قطع شد.

لانا آرام پرسید:

— «اون بابام بود؟»

کوک جواب نداد.

چون روی صفحه گوشی، یک پیام جدید آمده بود:

«اگر می‌خواهید پدر لانا را ببینید، امشب به آدرس بروید.»
دیدگاه ها (۰)

🖤 پارت ۳۱ | «قرار»نیمه‌شب.سه نفر جلوی ساختمانی متروکه ایستاد...

🖤 پارت ۲۹ | «مردی که مرده بود»لانا به تصویر خیره مانده بود.—...

🖤 پارت ۲۸ | «یک قدم تا حقیقت»لانا کاغذ را محکم در دستش گرفت....

🖤 پارت ۱۷ | «پاکت سیاه»نیمه‌شب بود.عمارت کاملاً ساکت بود.لان...

🖤 پارت ۲۷ | «حقیقت»لانا جلوی در ایستاد.داخل اتاق تاریک بود.ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط