{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بر صندلی چوبی نشسته بود

بر صندلی چوبی نشسته بود
و ژاکتی پشمی به تن داشت
و چای می نوشید ؛
بی خیال .
فنجان چای اما از خاطره پر بود
و انگار حکایت می کرد
از مزرعه چای و دختر چایکار
و حکایت می کرد از
لبخندش ،
که چه نمکین بود
و چشم هایش که چه برقی می زد...
دیدگاه ها (۱۰)

باز هم میان آغوش خاطرات گرم شده ام از حس بودنت باز هم بی ت...

شبامون آیه بیداری شدن روزامون ساكت و تكراری شدن همه درها...

دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم دلت را می‌پوین...

تنهایی مال آدمای پاکه وگرنه هرزه ها که تنها نمیمونن....

خطوط قرمز و لمس‌های ممنوعه (۱)

رمان انفجار و امید

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۷: فاصله‌ای که نباید شکسته شودسوآ هنوز جل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط