پارت
پارت ۱۹
ویو چویا
بعد قهوه با آتسو رفتیم خونه اونا میز رو چیدیم و شراب هم گذاشتیم بعد با یه آهنگ خوب شروع کردیم هم خوردیم هم رقصیدیم ولی یهو حال آتسو بد شد و دیگه ننوشید ولی همراهم رقصید و یهو در باز شد و دارای و اکو اومدن داخل
اکو :واو ...آتسو تو خوبی
آتسو :عالیی
دازای :چوچو جونم چراااا داری مینوشی؟
چویا :به تو چههههه؟
آتسو رفت بغل اکو و گفت
آتسو :ما به لباس ست برای مهمونی فردا گرفتیم
اکو :وایسا فردا ؟ مگه آخر هفته نبود ؟
چویا :وا مگه نمیدونین زمانش تغییر کرده ؟
دازای :باز به تو زود تر از من خبر دادن ؟
اکو: به هر حال ما از اولم میدونستم باید بریم ...الانم که اینا خرید کردن پس فکنم مشکلی نیست!
آتسو که تا اون موقع بغل اوک بود یهو سرش گیج رفت و افتاد زمین پشمای ما ریخت و بهم نگاه کردیم بعد اومدیم بلندش کنیم که خودش بلند شد و گفت
آتسو : بچه ها من خیلی خسته ام .... میرم بخوابم !
چویا :من باهات میام
وقتی به اتاق رسیدیم سوالی که ذهنم رو درگیر کرده بود پرسیدم
چویا :آتسو تو ...حاملهای ؟
آتسو :نه ... فک نکنم
چویا : چند بار انجامش دادین ... بعد اصلا وسایل ضد بارداری استفاده کردی ؟
آتسو برای لحظه ای خشکش زد و بعد دویود سمت کمد و به جعبه رو کلی دارو داشت گشت و یکی رو بالا آورد
آتسو : من داروی اشتباه رو خوردم ....!
و بغضش گرفت
آتسو : اگه اون نخواد چی اگه نتونم مادر خوبی باشم چی اگه اگه ......
چویا :آتسو آتسو ببین منو ما هنوز نمیدونیم ولی اگه باشی هم مادر خوبی میشی هم اون بچه دوست داره من الان میرم و صبح زود یا یه بیبی چک بر میگردم خب ؟ اگه باشه میتونی تو مهمونی فردا اعلام کنی!
آتسو نفس راحتی کشید و ولی درمورد اعلام بارداری استرس داشت
چویا : پس الان برو بخواب صبح زود میام خب ؟
آتسو :اوکی
ویو اکو
چویا از اتاق اومد بیرون و کلی استرس داشت وقتی اومدم باهاش خدافظی کنم فقط نگاهم کرد منو دازای داشتیم از نگرانی دق میکردیم و که یهو دست دازای رو گرفت و رفت ... وقتی رفت به اتاق رفتم و دیدم آتسو خوابیده برای همین احتمال دادم چیز شخصیی بوده برای همین لباسم رو عوض کردم و رفتم پیشش خوابیدم
پرش زمانی به صبح زوددددد
ویو آتسو با صدای پیام از خواب بیدار شدم و به سالن رفتم و در رو باز کردم پشت در چویا با یه کیسه و کیف ارایش و دازای که سرپا خواب بود گفتم
آتسو : خوش اومدین
چویا دارای رو به داخل هل داد که دارای داد زد و باعث شد اکو بیدار بشه همون لحظه چویا کیسه رو انداخت تو بغلم و گفت و با چشم گفت برو منم با عجله رفتم تو دست شویی و تست رو دادم منتظر موندم که در زده شد
اکو :عشقم چویا اینا اینجان هستن که باهم آماده بشین بیا بیرون
آتسو : ...م.م.میدونم الان ... میام
اکو :باشه
و رفت وقتی به بیبی چک نگاه کردم دیدم که دو تا خط داره برای یه ثانیه نفس گرفت ولی بعد خودم رو آروم کردم و بیرون رفتم وقتی رفتم بیرون چویا سریع منو گرفت و برد تو اتاق
چویا : بدو دیگهههههههه دیر شدهههههههههههههههههههههههههههه
وقتی در اتاق رو بست سریع برگشت سمت من
چویا :خب؟
آتسو :باردارم ....😓😥
یهو پرید بغلم و بهم تبریک گفت و گفت
چویا : حالا باید لباس بپوشیم بعد تمرین کنیم که چجوری میخوای اعلام کنی
آتسو : بیا به اکو بگیم که ...
چویا :آتسو این مهمونی فقط خانواده اکو و دازای هستن و چند نفر ...
آتسو :باشه فعلا بیا آماده بشین
ویو چویا
بعد قهوه با آتسو رفتیم خونه اونا میز رو چیدیم و شراب هم گذاشتیم بعد با یه آهنگ خوب شروع کردیم هم خوردیم هم رقصیدیم ولی یهو حال آتسو بد شد و دیگه ننوشید ولی همراهم رقصید و یهو در باز شد و دارای و اکو اومدن داخل
اکو :واو ...آتسو تو خوبی
آتسو :عالیی
دازای :چوچو جونم چراااا داری مینوشی؟
چویا :به تو چههههه؟
آتسو رفت بغل اکو و گفت
آتسو :ما به لباس ست برای مهمونی فردا گرفتیم
اکو :وایسا فردا ؟ مگه آخر هفته نبود ؟
چویا :وا مگه نمیدونین زمانش تغییر کرده ؟
دازای :باز به تو زود تر از من خبر دادن ؟
اکو: به هر حال ما از اولم میدونستم باید بریم ...الانم که اینا خرید کردن پس فکنم مشکلی نیست!
آتسو که تا اون موقع بغل اوک بود یهو سرش گیج رفت و افتاد زمین پشمای ما ریخت و بهم نگاه کردیم بعد اومدیم بلندش کنیم که خودش بلند شد و گفت
آتسو : بچه ها من خیلی خسته ام .... میرم بخوابم !
چویا :من باهات میام
وقتی به اتاق رسیدیم سوالی که ذهنم رو درگیر کرده بود پرسیدم
چویا :آتسو تو ...حاملهای ؟
آتسو :نه ... فک نکنم
چویا : چند بار انجامش دادین ... بعد اصلا وسایل ضد بارداری استفاده کردی ؟
آتسو برای لحظه ای خشکش زد و بعد دویود سمت کمد و به جعبه رو کلی دارو داشت گشت و یکی رو بالا آورد
آتسو : من داروی اشتباه رو خوردم ....!
و بغضش گرفت
آتسو : اگه اون نخواد چی اگه نتونم مادر خوبی باشم چی اگه اگه ......
چویا :آتسو آتسو ببین منو ما هنوز نمیدونیم ولی اگه باشی هم مادر خوبی میشی هم اون بچه دوست داره من الان میرم و صبح زود یا یه بیبی چک بر میگردم خب ؟ اگه باشه میتونی تو مهمونی فردا اعلام کنی!
آتسو نفس راحتی کشید و ولی درمورد اعلام بارداری استرس داشت
چویا : پس الان برو بخواب صبح زود میام خب ؟
آتسو :اوکی
ویو اکو
چویا از اتاق اومد بیرون و کلی استرس داشت وقتی اومدم باهاش خدافظی کنم فقط نگاهم کرد منو دازای داشتیم از نگرانی دق میکردیم و که یهو دست دازای رو گرفت و رفت ... وقتی رفت به اتاق رفتم و دیدم آتسو خوابیده برای همین احتمال دادم چیز شخصیی بوده برای همین لباسم رو عوض کردم و رفتم پیشش خوابیدم
پرش زمانی به صبح زوددددد
ویو آتسو با صدای پیام از خواب بیدار شدم و به سالن رفتم و در رو باز کردم پشت در چویا با یه کیسه و کیف ارایش و دازای که سرپا خواب بود گفتم
آتسو : خوش اومدین
چویا دارای رو به داخل هل داد که دارای داد زد و باعث شد اکو بیدار بشه همون لحظه چویا کیسه رو انداخت تو بغلم و گفت و با چشم گفت برو منم با عجله رفتم تو دست شویی و تست رو دادم منتظر موندم که در زده شد
اکو :عشقم چویا اینا اینجان هستن که باهم آماده بشین بیا بیرون
آتسو : ...م.م.میدونم الان ... میام
اکو :باشه
و رفت وقتی به بیبی چک نگاه کردم دیدم که دو تا خط داره برای یه ثانیه نفس گرفت ولی بعد خودم رو آروم کردم و بیرون رفتم وقتی رفتم بیرون چویا سریع منو گرفت و برد تو اتاق
چویا : بدو دیگهههههههه دیر شدهههههههههههههههههههههههههههه
وقتی در اتاق رو بست سریع برگشت سمت من
چویا :خب؟
آتسو :باردارم ....😓😥
یهو پرید بغلم و بهم تبریک گفت و گفت
چویا : حالا باید لباس بپوشیم بعد تمرین کنیم که چجوری میخوای اعلام کنی
آتسو : بیا به اکو بگیم که ...
چویا :آتسو این مهمونی فقط خانواده اکو و دازای هستن و چند نفر ...
آتسو :باشه فعلا بیا آماده بشین
- ۸.۹k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط